یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۴

ماجرای زندگی یک بسیجی اقتصادی موفق در جمهوری اسلامی - ۱

 ماجرای زندگی یک بسیجی اقتصادی موفق در جمهوری اسلامی - ۱



این داستان , سرگذشت و چگونگی پیدایش یکی از اختلاس کننده ها ,  رانت خواران , غارتگران و بسیجیان اقتصادی یا همان هیولاهای ساخته و پرداخته نظام نه چندان مقدس جمهوری اسلامی میباشد .

همان کسانی که بسیاری از مردم نمیدانند آنها که هستند ؟


همان کسانی که بصورت گمنام و در خفا سپر بلای آقازاده ها شدند ...


همان کسانی که در دادگاه های مسخره و نمایشی مفاسد اقتصادی به ترتیب حروف الفبا از آنها نام برده میشود.


همان کسانی که حتی وزارت اطلاعات و سربازان گمراه امام زمان هم وجود نزدیک شدن به آنها را ندارند و در مورد آنها هیچ نمی گویند و هیچ اقدامی نمیکنند و در کمال بی غیرتی آنها را زیر سبیلی رد میکنند و دشمن این آب و خاک و این مردم نمیدانند ! 


همان کسانی که اگر از صد فرسخی هم آنها را در مازراتی و پورشه و یا حتی لخت و بدون لباس های مارکدار در کنار استخر خانه شان ببینی , میفهمی که از این گل منگلی های تازه بدوران رسیده و فرزندان همان پدرانی هستند که شرافت و وجدان خودشان را یکجا فروخته اند  ...  


همان کسانی که تا با آنها از مشکلات و بدبختی حرف میزنی , میگویند : اینها را ولش کن و به عزت و اقتدار بچسب !


و یا اگر کمی با آنها خودمانی شوی آرام زیر گوشت وزوز میکنند که : تو چیکار به این کارها داری ؟


تو هم زرنگ باش , همه دارند میدزدند , تو هم بدزد ...البته دزدی که نه ..., حق خودتو برمیداری ....!!


بله , این داستان زندگی یکی از آنها و چگونگی بوجود آمدن آنها و اثر نحوه تربیت خانواده و تاثیر محیط تربیتی آنها چطور زمینه را برای آشنائی با  بالاها و رشد سریع این افراد و مهارت آنها در زد و بست ها و قرار مدارها  فراهم و آماده میکند و از آنها یک هیولای اقتصادی میسازد ؟


                              *****************************

طاقتعلی ( طاقت علی ) سفت الاسلام  تنها پسر مش همینرضا  ( همین رضا ) سفت الاسلام بود .


 نامگذاری این پدر و پسر هم خیلی جالب بود  , اسم " همینرضا سفت الاسلام "   قرار بود که در اصل " حمید رضا "  باشه ولی چون او از زمانیکه زبان باز کرد و اولین کلمه ای که گفت و تکرار میکرد " همین " و " همینه " بود , اسمش را گذاشتند " همینرضا " ...!


و " طاقتعلی سفت الاسلام " که بعد از دوتا دختر و کلی نذر و نیاز خدا به مش همینرضا داد و قرار بود که اسمش همان " چراغعلی "  که اسم پدر بزرگ مش همینرضا بود باشه , ولی  آنهم بعلت زایمان سخت و پردرد مادر طاقتعلی که چیزی نمونده بود سر زا بره  , مش همینرضا , طاقتعلی را انتخاب کرد!


چون واقعا اعتقاد داشت که پسرش خیلی آن وضعیت سخت زایمان را طاقت آورده وتحمل کرده که تونسته سالم بدنیا بیاد!!


البته مادرش خیلی دوست داشت که اسمش را " طاعتعلی "  بزاره تا در تمامی مورد مطیع حضرت علی باشه و دستورات او را اطاعت بکنه ولی حرف , حرف مش همینرضا بود ؛ همینه ,  همین که گفتم !


این طاقتعلی درست ده روز بعد از ۲۲ بهمن سال ۵۷ بدنیا آمد و مش همینرضا هر کاری که تاریخ تولد او را در شناسنامه ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بکنه , نشد ولی هر کس از او تاریخ تولد طاقتعلی را میپرسید میگفت : درست روز سی و دو بهمن سال ۱۳۷۵  و همزمان با انفجار نور بدنیا آمده ...! 


مش همینرضا  دو تا دخترش را یکی در  ۱۳ سالگی و یکی دیگر را در ۱۵ سالگی به دو تا طلبه شوهر داد که شاید الان در قم و مشهد ساکن باشند و زندگی میکنند و مش همینرضا هم زیاد به اونها اهمیتی نمیداد و میگفت : همینه , همینه دیگه ...!


کودکی طاقتعلی هم در مسجد و هیئت ها گذشت که به جمع کردن استکان ها و جفت کردن کفش ها و دمپائی های جلوی در مسجد گذشت و بدترین خاطره اش هم  راه رفتنش در روزهای تاسوعا و عاشورا  در وسط دسته زنجیر زنی با اون لباس و دشداشه سفید و بلند و چفیه سبز و اون زنجیرک هائی که روش اسم علی و حسن و حسین و اینا  نوشته بود و ادای طفلان تشنه لب خیمه ها را در آوردن بر خلاف میلش بود.


او هم دوست داشت همراه بقیه بچه ها زنجیر بزنه ولی  تا کلاس دوم راهنمائی این کابوس برای طاقتعلی ادامه داشت و هر چقدر به پدرش التماس میکرد که همکلاسی هم مسخره ام میکنند تو کت مش همینرضا نمیرفت و میگفت : همینه , همینه دیگه..!


تا  آنجاکه طاقتعلی با جا کردن خودش در آشپز خانه و تأکید آقای محرم نسب مسئول آشپزخونه و نذری به لازم داشتن طاقتعلی در کمک به او , توانست از شر اون نقش مسخره و چندش آور نجات پیدا بکنه و گاهگاهی هم لائی بکشه و با اجازه آقای محرم نسب در زنجیر زنی ها شرکت بکنه و به چشم غره های پدرش اهمیتی نده ...


این رفتن طاقتعلی به آشپز خانه مسجد و دیدن زد و بست های پشت پرده در پر کردن قابلمه های نذری و سفارش کردن و سفارش گرفتن و سفارش شدن و سفارش بردن دم خانه ها  و سلام رساندن ها و بزرگی میرسا نندها و آشنائی ها و  "آقا "  طاقتعلی شدن  او در ایام محرم  , در روحیه و اخلاق و آینده و سرنوشت طاقتعلی تاثیر بسیار زیادی گذاشت و به او برای پیشبرد اهدافش خیلی کمک کرد !


البته طاقتعلی باید آخوند میشد !


این خواسته مش همینرضا بود که تصمیم داشت که طاقتعلی را بعد از گرفتن دیپلم و با سفارش امام جماعت و آشناها به مدرسه فیضیه قم بفرسته و از او یک روحانی مبارز خط امامی عاشق ولایت بسازه و درست بکند.


او از تصور شنیدن اسم " حجت الاسلام والمسلمین طاقتعلی سفت الاسلام " قلبش مالامال از شعف میشد و هر وقت در خیال خودش طاقتعلی را بالای منبر و در حین وعظ میدید چشمانش پر از اشک میشد و تند تند دست به ریشهای همیشه کوتاه و زبر خودش میکشید و صلوات میفرستاد .


ولی طاقتعلی داغ روحانی شدن را بدل پدرش گذاشت !


طاقتعلی از کلاس پنجم بود که فهمید بیشتر همکلاسی های او اسم آخوندها  را بدون دادن دو سه تا فحش و لعنت به زبان نمی آورند و بعد ها در صف نانوائی و قصابی از شنیدن فحش هائی که بزرگترها به آخوندها میدادند و لعن و نفرین هائی که به خودشون و پدر و مادر شون و جد و آباد آنها میفرستادند و طاقتعلی با دهانی باز میشنید و او با تصور چهره مادرش , عرق سردی روی پیشونی و پشتش مینشست.
برای همین طاقتعلی که نمیتونست مستقیما با پدرش رودررو بشه و مخالفت بکنه تصمیم گرفت که هیچوقت دیپلم نگیره که بعد از آن مجبور به رفتن به قم و فیضیه نشود .


پس شد تنبل ترین شاگرد کلاس و به ضرب و زور , هر دو سه سال یک کلاس بالاتر میرفت و حتی کتک های پدرش هم نتونست او را از این تصمیم منصرف بکنه و در زیر چک و لگدهای پدرش در دلش شاد بود که اونها را از لعن و نفرین مردم نجات داده و حتما خدا اجر این کار را به پاش مینویسه !


اما حسرت بازیهای دوره بچگی مثل گل کوچیک و هفت سنگ و اینا همیشه بدل طاقتعلی ماند , چون هیچوقت پدرش به او اجازه نداد تا در کوچه با همسن و سالهای خودش بازی کنه و هر وقت به پدرش گفته بود چرا ؟


باز هم همان ؛ همین , همین که میگم و همینی که هست را از دهنش شنیده بود !
 و این طاقتعلی بود که تمام این کارها را طاقت میاورد و دم هم نمیزد .


ولی بعدها بهترین سرگرمی طاقتعلی همان ایست بازرسی های پایگاه بسیج مسجد محل و گیر دادنهای مختلف به مردم شده بود.


در زمان جنگ هم مش همینرضا را کرده بودند مسئول پاسخگوئی به مردم و تا جائی کسی صداش در میومد , مش همین رضا میرفت و شروع میکرد :


- همینه دیگه ...
- انقلاب یعنی همین ...
- انقلاب یعنی همینی که هست ...
- نداریم , همینه , جنگه دیگه ...
- جنگ همینه دیگه ...
- همینه دیگه , تحریم همینه , تحریم یعنی همین ...
- سازندگی همینه , سربلندی اسلام همینه , مبارزه همینه , فناوری هسته ای همینه , اقتصاد مقاومتی همینه , نرمش قهرمانانه هم همینه ...!!


و یکروز که طاقتعلی از پدرش پرسید  : اگر همینه , پس چرا برای آقا و حاج آقاهای محل خودمون همین نیست ؟؟


پدرش در حالیکه با تحقیر و نفرت به طاقتعلی نگاه میکرد گفت :


کره خر , یعنی میگی , آقا  که جدش سیده و به آل عبا  و ائمه اطهار میرسه , نبره و نخوره ؟


یا این برادران و حاج آقا ها که صبح تا شب دارند برای این مردم جون میکنند , نبرند و نخورند ؟


طاقتعلی دیگه روش نشد که بپرسه , پس ما چرا نباید ببریم و بخوریم ؟!


و همانجا بود که طاقتعلی عهد کرد دیگه از پدرش هیچی نپرسه ...          


این پدر و پسر از فعال ترین نماز خوانهای مسجد محل بودند و بی تردید در تمامی مراسم های مسجد شرکت میکردند و اصلا نمیشد دهه محرم و مراسم سینه زنی را بدون آنها تصور کرد و حتی غیبت های چند ساعته یکی از آنها در هر مراسمی سبب شک و نگرانی اهالی مسجد و مردم میشد.


تقریبا تمام وقت های خالی این پدر و پسر در مسجد و یا در رابطه با کارهای مسجد محل میگذشت و همیشه خدا در صف اول نماز جماعت ها حضور داشتند و هر جمعه در نماز دشمن شکن جمعه شرکت میکردند و راهپیمائی و تظاهراتی نبود که این پدر و پسر در آن پلاکاردی دستشون نباشه و مرگ بر امریکا نگفته باشند ...


ولی همه اهل محل از این در تعجب بودند که چرا اینها که سر و تهشون را میزدی در مسجد بودند و با امام جماعت مسجد و حاج آقا ها بهترین روابط حسنه را دارند , باز هم در همان خانه کلنگی ته کوچه مینشستند و پیاده از خانه تا مسجد میروند و برای رفتن به نماز جمعه همچنان از اتوبوس شرکت واحد استفاده میکنند ؟؟!


آخه خیلی ها بعد از آنها ریش گذاشتند و اوورکت پوشیدند و مسجدی شدند ولی حالا هر کدام چند دهنه مغازه دارند و خونه های کلنگی خودشان را کوبیدند و با تیر آهن و سیمان سهمیه برج و آپارتمان ساختند و به جایی رسیدند و یا بساز و بنداز شدند و یا سر از تجارت و کسب و کار درآوردند و بعد از چند سال هم بالای شهر اسباب کشی کردند و رفتند ... 


البته بیشتر آنها جذب سپاه شدند و اگر سابقه چند روز منطقه و جبهه را داشتند و یا حتی عکس چفیه بگردن و ژ -۳  بدستی از خودشون داشتند که حالا سردار شدند و مشغول چاپیدن هستند ولی آنهائی که بنابر دلائلی سابقه جبهه و رزمندگی نداشتند با زدن دفترهائی کارچاق کن های طرح های عمرانی سپاه شدند , همان طرح هائی که چند صد هزارتا از آنها نیمه کاره در گوشه و کنار مملکت بچشم میخوره و لنگ در هوا مونده ...


اما این پدر و پسر اصلا تو نخ این حرف ها نبودند و زندگی خودشون را با همون حقوق بازنشستگی مش همینرضا  و قیمه و آبگوشتهای مسجد و تکیه میگذراندند تا با روی کار اومدن پدیده هزاره سوم , مردی از جنس شیشه خرده های مردم احمدی نژاد و تشدید تحریم ها و بالا رفتن تورم و گران شدن همه چیز , مش همینرضا دیگه طاقت نیاورد و یک شب در حالیکه یکوری ولو شده بود و داشت به تلویزیون که سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل را پخش میکرد گوش میداد رو به طاقتعلی که داشت شلوار خاکی و چفیه و پیرهن خودشو به دقت تا  میزد , کرد و گفت :


با حاج آقا اسلام پناه در مورد کار برای تو صحبت کردم ,  قرار شد که فردا شب پسرش را بیاره که بعد از نماز جماعت با تو حرف بزنه و هماهنگ کنه که تو رو ببره همون شرکتی که خودش اون تو کار میکنه معرفیت کنه و دست و بالت بند بشه ...


طاقتعلی گفت : ولی من با قبولعلی اینا قرار گذاشتم که فردا بریم دور نیروگاه اراک یا اصفهان زنجیره انسانی انرژی هسته ای حق مسلم ماست تشکیل بدیم و درست کنیم و شاید به نماز جماعت نرسیم ...


مش همینرضا اخمی کرد و گفت : همین , همین که گفتم .


طاقتعلی هم هیچی نگفت و بلند شد و از اتاق رفت بیرون ...   




          
ارسال یک نظر