‏نمایش پست‌ها با برچسب هنرمندان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنرمندان. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۵

قیصر قیصر که میگفتند , این بود ؟!

                        قیصر  قیصر که میگفتند , این بود ؟!



یکی از معروف ترین دابسمش های ایرانی مربوط به تک گوئی و دیالوگ " بهمن مفید " در فیلم " قیصر " به نویسندگی و کارگردانی " مسعود کیمیائی " هست که  حتی توسط هنرمندان بزرگی همچون آقای جعفر پناهی و خانم معتمد آریا و آقای حمید فرخ نژاد و پسرش نیز تکرار و لب خوانی و اجرا شده است .


(( البته دیالوگهای دیگری همچون " قیصر کجائی که داداشتو کشتن ..."  و یا  " فرمون فرمون که میگفتن , این بود  ؟ " هم به کرات لب خوانی و دابسمش شده ...))

                                                                                    

همین معروفیت سبب شد که با تحقیقی سرسری و کوتاه بفهمیم که این فیلم در زمان خودش انقلابی در صنعت فیلمفارسی بوده و شخصیت هائ معروفی در مورد آن اظهار نظر کردند و آن را در حد یکی از شاهکار های سینمای ایران بدانند و معرفی کنند , مانند :
دکتر علی شریعتی : [[ کیمیائی :  یادم هست او «قیصر» و «گاو (فیلم)» را دیده‌بود و می‌گفت: بین این‌ دو، فیلم موردنظر ما «قیصر» است. چون معتقد بود «قیصر» فیلم «نر» و «پرحرکتی» از کار درآمده‌است. خیلی هم «قیصر» را دوست داشت و ابراز لطف می‌کرد، اما من هیچ‌وقت دربارۀ این فیلم با او حرف نزدم؛ یعنی هیچ‌وقت فرصتش پیش نیامد. شریعتی دربارۀ فیلم با عباس شباویز مفصل حرف زده‌بود و برای او از خوبی‌های فیلم گفته‌ بود. ویکیپدیا  ]]


ابراهیم گلستان : [[ «قیصر» یک فیلم گیرا و شایستۀ توجه کامل است. اگر این فیلم در حد قریحه و استعداد سازنده‌اش ساخته شده‌بود، یک فیلم برجسته می‌شد. برجستگی کنونیِ فیلم در این است که کار یک قریحۀ کمیاب است؛ قریحه‌ای که هنوز خود را به رشدی که شایسته‌اش است، نکشانده‌است... «قیصر» یک فیلم گیرا و شایستۀ توجه کامل است. ویکیپدیا ]]

داریوش ارجمند : [[ «فیلم قیصر را به‌همراه دکتر شریعتی دیدم. او نظر بسیار مثبتی دربارۀ این فیلم داشت. پس از تماشای فیلم، او در کلاس این مسئله را مورد توجه قرار داد و عنوان "قیصر" را استعاره‌ای از شکست شاه عنوان کرد.». و «این فیلم در آن زمان رسالت ویژه‌ای را برعهده گرفت و نبض زمانۀ خود را به‌صدا درآورد.» و نگاه واقع‌گرا را یکی از دلایل موفقیت فیلم «قیصر» دانسته و با عنوان این‌که این فیلم برخلاف دیگر فیلم‌های آن زمان در وهم و خیال نمی‌گذشت، افزوده‌بود: «این فیلم زندگی واقعی مردم را در ابعادی تکان‌دهنده در مقابل سینمای خیالی به نمایش گذاشت. این فیلم، با استفاده از تکنیک و اندیشه‌ای نو و ارائۀ بازی‌های خلاقانه به قشر فرودست جامعه و دغدغه‌های آنها پرداخته، که سبب می‌شود تا مخاطب با شخصیت‌های فیلم حس هم‌ذات‌پنداری پیدا کند، و این گامی مؤثر درجهت توجه مردم به این فیلم است.»داریوش ارجمند از قول علی شریعتی نقل می‌کند: «دکتر شریعتی با اشاره به صحنه‌ای از فیلم، که قیصر پاشنۀ کفشش را ورمی‌کشد، گفت من جورابی مشابه جوراب قیصر دارم که با تصور این‌که مختص بچه‌خوشتیپ‌هاست، از پوشیدن آن اجتناب می‌کردم؛ اما حالا با دیدن این‌که طبقۀ عام اجتماع هم از این جوراب‌ها می‌پوشد دیگر نگران این شبهه نیستم.»  ویکیپدیا ]]

 نجف دریابندی : [[ می‌گویند که چرا قیصر به کلانتری نرفته‌است تا افسر نگهبان با کمال جدیت به کارش رسیدگی کند؟ سؤال مهملی است. این ازقضا سرگذشت آدمی است که به کلانتری نرفته‌است. آنهایی که به کلانتری رفته‌اند، سرگذشت دیگری دارند. اشخاص می‌توانند سرگذشت یکی از این آدم‌ها را روی پرده بیاورند. هرکس پرسید چرا قهرمان آنها به کلانتری رفته‌است، سؤالش به همان اندازه مهمل خواهد بود.]]

 و مجید اسلامی : [[  حالا که سی سال بعد به نمایش جنجالیِ «قیصر» و پیامدهایش نگاه می‌کنیم، راحت‌تر به این موضوع پی می‌بریم که «قیصر» حاصل برخورد شهودیِ یک کارگردان بااستعداد بود با موضوع و فضایی که با آن خیلی خوب آشنا بود، و گروه بسیار خوبی هم در کنارش بود، و همۀ اینها فیلم درخشانی پدید آورد که می‌توانست هم تماشاگرانش را از سینما راضی به بیرون بفرستد و هم معانی متعددی را به ذهنشان بکشانَد.]]  و الی ماشالله ...

اما وقتی که ما هم پس از چهل سال کمی عمیق تر و با نگاهی انتقادی دوباره این فیلم را نگاه میکنیم به نتیجه ای بسیار وحشتناک و فاجعه ای در هنر فیلم و سینما و سطح درک و فهم نازل و بسیار پایین برخی از هنربندان میرسیم !

داستان و صحنه های فیلم قیصر

دوربین پس از نشان دادن کلکسیونی از تاتو ها و خالکوبی های  نقش رستم و سهراب و سیاوش و اسفندیار و خنجر کشیدن ها و سر بریدن ها و خون ریختن های پهلوانان اساطیری ( که صد البته میدانیم همین پهلوانان چاقو بدست و خونریز و آدمکش ,از زاویه دید آقای کارگردان بجز کشتن و سر بریدن و خون ریختن دارای خصائل اخلاقی و انسانی بسیاروالا و پاکی نیز بودند که راست کار نبود و ایشان ندیدند و یا نخواستند که ببینند ! ) آن هم بر روی بدن افرادی که در جامعه ما به آنها لات و جاهل و اوباش  و کلاه مخملی میگویند , ناگهان بر روی آژیر و  چراغ گردان (که مظهر و سمبل توجه و اعلام خبر و خطر است) یک آمبولانس زوم میشود تا توجه هر چه بیشتر بیننده را به داستان سم خوردن دختری که مادر پیرش با چشمانی اشکبار در حالیکه به جای نگرانی در باره جان دخترش بیشتر مشوش و نگران جواب دادن به پسرانش و برادران دخترش میباشد و یک دائی خوشنام و پهلوان قدیمی که با باز شدن همزمان درب اورژانس و گفتن " یا باب الحوائج " تعلقات دینی و مذهبی خودش را نشان میدهد و او هم بیشتر از جان دخترک بینوا نگران واکنش " فرمون " و " قیصر " برادران دختر است  که با آمدن برادر بزرگتر " فرمون " چنان میگوید : وای خدا , فرمون اومد که پنداری " فرمون " نرسیده میخواهد خشتکش را بر سرش بکشد و از وسط دو شقه اش کند ,  جلب سازد و معطوف بکند  !!؟

و فرمون با کلاه مخمل شاپو و ابروانی همچون مار سنگ خورده و در هم پیچیده با پیشبند سفید و تمیزی (که من نمیدانم چطور رویش شده که با آن کلاه مخملی شاپو و آن پیشبند از مغازه قصابی اش تا پشت در اورژانس بیمارستان بیاید و یکی هم پیدا نشود که آنرا از دور کمرش باز کند تا سوال احمقانه , قصابه ؟! زن فضول از مادرش موجه جلوه کند ) که انگار تازه از دستشوئی بیرون آمده و دستانش را با آن پاک میکند با آهنگی دیلام داشلاخی می آید و پس از پرس و جو و دانستن ماجرا میبینیم که " قمر بنی هاشم "  دعای این گنده لات بسیار معروف مکه رفته و توبه کرده و نمازخوان شده را به تخم چپ اسبش هم حساب نمیکند و خواهرش را برای آنها زنده نگه نمیدارد !!

" فرمون "  و " قیصر " دو تن از نامداران و اسم و رسم دارها و دست به چاقو هایی که من نمیدانم و نفهمیدم جوانمردان و لوطی ها و خوبان  و یا لاتها و ارذل و اوباش و چاقو کشان و بدهای " زیر گذر حاج مهدی"  که و خواهر زاده های یک پهلوان زورخانه ای پیر و محترم که مردم مثل سگ از آنها میترسند و حساب میبرند هستند !

" فرمون " که یک بازارچه به اسمش قسم میخوردند انگار به مکه رفته و از این گناهان و خطاها و اشتباهات استغفار و توبه کرده و آدم شده بود و همانجا به الله قول داد که دیگر دست به چاقو نبرد و نزند و پس از بازگشت از خانه خدا مثل بچه آدم یک مغازه قصابی باز کرده و با ساطور و کارد و چاقو ! مشغول کار و کاسبی بود.

اما " قیصر " , که  با داشتن چنان دائی و چنین برادری از آن ناتوهای هفت خط بی کله و شر و شوری هست که پایش بیفتد بزرگتر و کوچکتری نمیفهمد و چاک دهنش را میکشد و روی خان دائی در می اید و مردانگی را " اگر زدنت , بزن " میداند , میباشد که فعلا بخاطر حفظ آبرو و ساکت کردن محله و در امان ماندن مردم از لات بازی هایش او را به بندر فرستادند تا کمی سرش به سنگ بخورد و آدم بشود.

حالا خدا وکیلی خودتان حساب کنید که چنین خانواده محترم و نجیبی با وجود چنین خان دائی و چنین برادرانی , آیا کسی خایه دارد و جرئت میکند که حتی به مرغ ها یا گنجشکهای ماده روی درختان خانه آنها چپ نگاه کند؟

ولی میبینیم که چنین افراد غیرتی و متعصبی یک خواهر ملنگ سر به هوا و نه چندان نجیبی که هر وقت دلش میخواسته با پر و پاچه لخت و انداختن یه چادر روی سرش به خانه دوستش بدری که سه تا برادر ...کلفت نره خر حشری دارد میرود تا درس خانه داری بخواند ( جلد کتاب مزبور در فیلم )...!!

خلاصه که فاطی ناموس این دائی پهلوانی که دو روز کشتی میگرفته و همه زورخانه ها برایش زنگ میزدند و با انگشتان دستش  آجر را از توی دیوار بیرون میکشید و این دو برادر باغیرت و ناموس پرست گذر حاج مهدی , یکروز که برای خواندن درس  به خانه بدری که در فیلم میبینیم در خانه نبوده و یا خانه را برای منصور برادر بزرگش خالی کرده میرود و در حین درس خواندن آقا منصور او را خفت میکند و دفعات بعد هم با وعده ازدواج این خواهر پاک و معصوم قیصر را آبستن میکند و بعد هم به دختری که به این سادگی به خانه مردم میرود براحتی زیر او خوابیده و احمقانه مطلب را از دیگران پنهان کرده جواب سربالا میدهد و فاطی فریب خورده خودش را میکشد تا هم ننگ کارش و هم داغ خودش را بر دل و دامن سروران عزیز خودش بگذارد !!

و پس از مراسم ختم , مادرش نامه ای را که فاطی قبل از خودکشی در پستان بندش پنهان کرده و پرستار به او داده را میدهد که خان دائی بخواند و عهد همانوقت فرمون هم از راه میرسد و نصفه نیمه جریان را میفهمد و برای شستن این ننگ  و کاری که از کار گذشته بی خیال توبه و قسم و خدا و پیغمبر میشود و به سر صندوق میرود تا چاقوی خودش را بردارد و به سراغ منصور آب منگل برود که خان دائی جلوی او را میگیرد و پس از کلی رجز خواندن میگوید که برای پهلوان افت دارد دست به چاقو بشود و گرگهای ناموس پرپر کن باید از بازوی آدم  بترسند و نه از چاقو...

و اگر چاقو به بچه هم که بدهی آخر دست خودش را میبرد ...!!

و این برادر بزرگتر فهمیده و عاقل و افتاده و جوانمرد بجای آنکه با خان دائی دنیا دیده اش بنشینند و فکری بکنند که نه آبرویشان برود و هم آن نابکار منصور آب منگل به سزای عمل کثیف خودش برسد مانند یک شتر مست دهان کف کرده و همانند یک الاغ نفهم قبول میکند که یک احمق نفهم باشد ولی نامرد نباشد و دست خالی به خانه آنها میرود و خودش را به گا میدهد...

و میبینیم با آنکه او ابر روی منصور افتاده و کریم آب منگل چاقو را به پشت او فرو میکند ولی نمیدانم چرا او شکمش  زخم شد و خون می آمد؟؟

و پس از کمی عشوه های سینمائی در حالیکه میداند قیصر در بندر مشغول کار است داد میزند :

قیصر کجائی ؟ که داداشتو کشتند ...!

و بعد میفتد و میمیرد و آن برادر منصور آب منگل , رحیم آب منگل پس از نفله کردن فرمون , بسیار بجا و به حق و خیلی درست و با حرکت زیبای ابرو رو به جنازه فرمون میکند و میگوید :

فرمون فرمون که میگفتن این بود ؟



و به لطف گنده گوزی خان دائی و حماقت باور نکردنی فرمون دومین ننگ و داغ بر دل و دامن این خانواده مینشیند .

و نکته جالب اینجاست که  با فیلم سازی و همت کارگردان پنداری در آن زمان اصلا سگ به صاحبش نبوده و در محله آنها کلانتری و پلیسی و شعبه جنائی آگاهی وجود نداشته و هیچکسی هم کاری به این کارها نداشته و از قانون و دادگاه و پلیس هم هیچ کسی هیچی نمیفهمیده و نمیدانسته و دهانی هم برای گفتن نداشتند  که سه تا لندهور روز روشن یک جنازه را از بالای پشت بام ها ببرند و سر به نیست کنند و بعد راست راست هم در خیابان بچرخند !!؟؟ 

 و با بازگشت قیصر از آبادان و پس از  فهمیدن ماجرا ناگهان اعظم شیرینی خورده قیصر یکهو خواب داش فرمون را میبیند و مثل فاطی مرحوم  سرخود و بدون در زدن به خانه مردم میرود تا در آنجا مادر قیصر به قیصر بگوید :

 تو کاری نکن سرت به کار خودت باشه که خود دولت ! ( توجه کنید نه قانون , نه پلیس , نه شهربانی , نه شعبه جنائی آگاهی , بلکه دولت , فقط خود دولت شاهنشاهی و کابینه هویدا  ) میگردد و آنها را پیدا میکند!

و کارگردان برای آنکه تاکید خودش را بر واژه و ناکارائی (( دولت )) نشان دهد و در این میان هیچ کسی فکر نکند که پیرزن بیسواد ندانسته و اشتباه کرده , این بار تکرار کلمه (( دولت ))  را در دیالوگ قیصر که حرفش دررو و خریدار بیشتری دارد و برای خودش هم شری بوده و خوب میدانسته که که این مسائل به دولت و اعضای کابینه هویدا ربطی ندارد بلکه مربوط به شهربانی و کلانتری میباشد , قرار میدهد تا پس از تاکید بر این که :

- دولت اونها رو پیدا میکنه درست !
- دولت سزای آنها را میده , درست !
- اما میدونی چی میشه ؟
بعد در حالیکه خودش هم نمیفهمد چه بلغور میکند و چه میگوید و چه میخواهد به مادرش میتوپد که : اه تو چی میدونی ننه ... خان دائی : صلوات بفرست !


و سپس قیصر چای نخورده بلند میشود که خودش آستین بالا بزند و برود قانون را اجرا کند و اینجا دیگر حتی افسران کلانتری هم نباید بدانند : فاطی واسه چی خودشو کشته ؟!

و اولین جا هم سر از قهوه خانه ای در می آورد که دیالوگ معروف توسط بهمن مفید اجرا میگردد که :

کریم آقامون هم بود ...

- کریم ؟ کدوم کریم ؟


- کریم  آب منگل ...میشناسیس ...

همونی که دولت میگرده پیداشون میکنه , الان تو حموم زیر بازارچه س و بجنب که غروب هم میره ...

و کارگردان هم برای اینکه نشون بده این قیصر که خودش قانونه و با قساوت تمام سه نفر را سلاخی میکنه و گوشت تن یکی از اونها را میبره پیش خان دائی تا بده ننه اش  اونو بو کنه و دلش آروم بگیره و به خان دائی میگه که التماس دم مرگ یارو براش چه کیفی و چه حالی داشته ؟!

چقدر بچه خوبی هست و حرفش حرفه و به هیشکی بدی نکرده , ننه مشهدی را هم با قیصر میفرسته مشهد پابوس امام رضا  تا ننه اش دق کند و بمیرد و آقا برود به ضریح امام رضا آنجور آویزان شود و برای اعظم پاک و نجیب که اسم خودش را روی او گذاشته آرزوی خوشبختی کند و اشک تمساح بریزد ولی کمی  بعد با سهیلا مترس منصور آب منگل آنطور خلوت کند و بند کرست باز کند و  باقی ماجرا...

مسعود کیمیائی نویسنده و کارگردان این فیلم بجای آنکه راه حلی منطقی و عاقلانه و کم هزینه برای این معضل پیدا کند برعکس با تعمد و یا خیلی ابلهانه و راحت نشان میدهد که مردی و مردانگی در این است که اگر برادران غیرتی و ناموس پرستی که ختم مردی و مردانگی اند ولی آنقدر شوت و مشنگ هستند که زیر دماغشان نفهمند که آبجی خودشان که سر و گوشش میجنبیده , رفته بند را آب داد و خودش را کشت و برادر بزرگتر هم آنقدر احمق بود بخاطر یک قسم که صدتا از یه غازهای آنرا در فیلم خورد و عمل نکرد , آنجور احمقانه و مفت برود و خودش را به گا و به کشتن بدهد , آنجاست که برادر کوچکتر یا هر خر دیگری باید سر خود برود آنها را سلاخی کند و بکشد و دیگر هر چه شد , شد و گور بابای قانون و دل مادر و و دختر شیرینی خورده و بدآموزی و تمجید حماقت و خریت بر روی خریت هم کردند و هر کسی هر غلطی که دلش خواست بکند ...

                 

و آنوقت هست که من نمیدانم چه چیز این فیلم آنهم با این مضمون و این محتوا و این بدآموزی نظر معلم شهید دکتر علی شریعتی را  جلب کرده که آنرا (( نر )) و (( پر حرکت )) دیده و توانسته همان جوراب قیصر را بدون شبهه پا کند ؟

و کجای این فیلم بنظر آقای ابراهیم گلستان (( برجسته ))  و برآمده از یک (( قریحه کمیاب )) است ؟!! 

و یا مشاور هنری رهبر جناب آقای ( افتاددد؟) داریوش ارجمند با اطلاع از کدام درد و دغدغه جامعه و زندگی مردم کنونی و  گذشته آنرا (( دغدغه مردم عادی )) بداند و این مزخرف را ((  این فیلم زندگی واقعی مردم را در ابعادی تکان‌دهنده ))  تفسیر و تحلیل هنری بنماید ؟؟!

و آقای نجف دریابندی با کدام فهم و شعور رفتن پیش قانون و اجرای عدالت را با نرفتن و جنایت کردن یکی و مهمل میداند؟
آیا واقعا سطح فکر این آقایان در این سطح حقیرانه و پست است و به هنر به این چشم نگاه میکنند؟؟


 و چگونه حضرات  از این فیلم  که تمام معروفیت ظاهری خودش را  فقط به فقط مدیون شهرت و محبوبیت و هنرنمائی بهروز وثوقی هست میتوانند چنین برداشت هائی غیر واقعی و سخیف داشته باشند؟!

          

ولی  بنظر من  حق کاملا با آقایان :

[[  هوشنگ کاووسی، در مقاله‌ای به نام «از داج‌سیتی تا بازارچهٔ نایب‌گربه»، به‌شدت به فیلم حمله کرد. کاووسی نوشت: «وقتی قیصر را تماشا می‌کنم، وصلت آن را با فیلمفارسی عیان می‌بینم و درمی‌یابم که این فیلم ثمر پیوند بیگانه بیا ( اولین فیلم کیمیائی ) و غول بیابونی است که در قهوه‌خانهٔ قنبر اتفاق افتاده...»
و
هوشنگ طاهری، از منتقدان هنری، در مقاله‌ای تند، به فیلم تاخت: «قیصر بدون شک ارتجاعی‌ترین فیلمی است که تاکنون در سینمای ایران ساخته شده‌است. کیمیایی با این فیلم خود، درست در حساس‌ترین لحظه‌ای که سینمای مبتذل بومیِ ما در آخرین مراحل حیات خود دست‌وپا می‌زند و می‌رود که به‌یک‌باره در ابتذال روزافزون خود خفه شود، به یاری‌اش می‌شتابد و با انتخاب موضوعی اشک‌انگیز و پرداختی احساساتی، بار دیگر حیاتی نو به این کالبد فاسد می‌دهد... ویکیپدیا ]]


هست که متاسفانه صدایشان به جائی نرسید یا نگذاشتند که حقیقت گفته آنها به گوش مردم و جائی برسد !

             اما واقعا قیصر قیصر که میگفتند , این بود ؟!


 

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۵

یک نکته در مورد سریال شهرزاد

                                 یک نکته در مورد سریال شهرزاد



سریال خوش ساخت " شهرزاد "  , خواه روایت مظلومیت یک زن , خواه حکایت یک عشق پر سوز و گداز , خواه تصویری از خودکامگی و ظلم در حکومت پیشین , خواه بازسازی و به تصویر کشیدن ماهرانه قسمتی از تاریخ این کشور در قالب یک داستان عاشقانه و یا به هر قصد و نیت و منظور و هدف دیگری ساخته و پرداخته شده باشد در یک نگاه و به دور از مسائل سیاسی و عقیدتی حاوی یک نکته مهم و نمایانگر یک حقیقت و نشانگر یک واقعیت غیرقابل انکار است .

حقیقت وجود عشق و بودن احترام و داشتن اخلاق و گذاشتن حرمت و رعایت ادب و دانستن ارزش نان و نمک و قدردانی و قدرشناسی ...


و این واقعیت در گذشته ای نه چندان دور در همین شهر و دیار ؛


با همه بد و خوب و کم و زیادش بود .


هر کس و هر چیزی سر جای خودش بود .


ادب و تربیت و احترام و بزرگتر و کوچکتری بود .


بردباری و گذشت و عشق و فداکاری و دوستی و محبتی بود.


حرمت نان و نمک و کسب و کاسبی حلال و امنیت و اطمینانی بود .


زن پاک و فرمانبر و شوهر دلسوز و شریف و خانواده و پدر و مادر مهربان و فرزندان خلف و نجیبی بود.


ولو به ظاهر , کلمات برگزیده تر و حرف ها سنجیده تر و جملات پربارتر و سخنان نغزتر و گفته های دل نشین تری بود .  


جاهلی و لات بازی کنترل شده و دارای مرام و حتی فساد و زد و بست هم در آن دوران با حساب و کتاب و با اندکی شرم و حیا همراه بود.


ارباب و نوکر , خادم و خائن , دزد و پلیس , کاسب و کلاش , هنرپیشه و شاگرد پادو مغازه , موافق و مخالف , مسجد و میخانه  هم سر جای خودش و براستی در شکل شمایل واقعی و حقیقی خودشان بود.




اینها نه در دوران هخامنشی و یا در دوران صدر اسلام , بلکه تا همین چند سال پیش واقعیت داشت و یک حقیقت بود.


بود ...,


باور کنید بسیاری از ما دیدیم و میدانیم و بیاد داریم و خاطرمان هست که چنین بود .

بلی بود , با همین مردم و در همین خانه و محله و کوچه و خیابان و در همین شهر و در همین کشور بود .


فقط کافیست که بخاطر بیاوریم و باور کنیم که بود ,


تا شاید بدانیم که درازای چه چیزی آنها رها کردیم و از دست دادیم ؟


و چرا حالا نیست و آنها را نداریم ؟


و چرا هیچ تلاشی برای بدست آوردن دوباره آن نمیکنیم ؟


و مهمتر از همه بدانیم که ؛


اگر تلاشی برای بازسازی آن دوران و بدست آوردن آنها نکنیم چه آخر و عاقبتی در انتظار ما و فرزندان ما خواهد بود ؟  


آیا کسی هست که افسار این همه لجام گسیختگی و آشفتگی را بکشد

و به ما بگوید و یادآوری کند که ؛ کجائی عزیزم , کجائی ؟

دقیقا کجائی و کجای حقیقت این دوران ایستاده ای و زندگی میکنی ؟!    

       
 

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۵

بیچاره حسام !

                                بیچاره حسام !


حسام نواب صفوی هنرمند پایه یک دادگستری که از جناب پوتین خواهش کرده بود که اجازه دهد ایشان با دیگر مردم گردشگر ایران بدون اخذ ویزا , دلارهای خودشان را در شبه جزیره کریمه خرج کنند تا مبادا خدائی نکرده این دلارها به جای جیب رفیقانشان به جیب دشمنان جمهوری اسلامی ایران و جمهوری ماکیاولیستی روسیه برود , در کمال حیرت و ناباوری مردمی که فکر میکردند ایشان نوروز را در کنار مردم استان های محروم کشور خودشان بسر میبرند در پی حادثه تروریستی اخیر در بلژیک سفر نوروزی خود را در اروپا نیمه کاره رها کرده  و به آغوش امن نظام بازگشتند .

ایشان که در هنگام بازگشت به آغوش امن نظام اسلامی رنگ به رخسار نداشت و در حالیکه دست و پایش بشدت میلرزید و دونفر زیر بغل های او را گرفته بودند و همراهانش  راه به راه طلا داخل آب میگرداندند و با آب قند به ایشان حقنه میکردند بصورت خیلی جدی خواستار تامین امنیت اروپا توسط جمهوری اسلامی شد .


حسام در پاسخ به سوال یکی از خبرنگاران در مورد فاصله جغرافیائی شبه جزیره کریمه و بروکسل بلژیک گفت :


متاسفانه بعلت بوروکراسی حاکم بر دستگاه های اداری کشور دوست و رفیق و همسایه روسیه بخشنامه عدم الزام ویزا برای گردشگران ایرانی که جناب پوتین بنابر درخواست من ابلاغ کرد هنوز به دست مسئولین و مدیران فرودگاه کریمه نرسیده بود و من مجبور شدم از کنسولگری اوکراین - روسیه در بروکسل بلژیک برای تهیه ویزا و رفتن به کریمه اقدام کنم.


البته خود آقای پوتین همین چند دقیقه پیش در زیر آخرین پست اینستاگرام من بعد از کلی معذرت خواهی و ببخشید , قول داد که عوامل این سهل انگاری را بشدت تنبیه و مجازات کند و از درگاه امامزاده راسپوتین خودشان برای من طلب سلامت و طول عمر نمودند .


و من همینجا از مسئولین جمهوری اسلامی تقاضا میکنم که هر چه زودتر پس از تأمین امنیت اروپا و شهروندان اروپائی در مورد ساخت فرودگاه در کنار پست اسکی دیزین برای جذب توریستهای کشور دوست و همسایه روسیه اقدامات مقتضی را مبذول کنند تا این صنار سی شاهی آبروی من پیش برادر پوتین نرود...!


وی در پاسخ به سوال یکی دیگر از خبرنگاران مبنی بر شایعه مسافرت ایشان به اروپا برای سرکشی به حسابهای بانکی متهم نفتی بابک زنجانی , این شایعه را بشدت تکذیب کرد و همان اظهارات گذشته خودش را تکرار کرد و گفت :          


[[ آقاي بابك زنجاني داشت ليست اموال و بانكهاي خود را به رخ مردم ميكشيد .

نفت ملي نشد كه تو بتواني پول آن را مايه فخر خود كني !!
چند نفر را ميتوانستي از مرگ نجات بدهي ؟؟
چند خانواده را ميتوانستي از فقر نجات بدهي؟؟؟
عرق شرم چند پدر را ميتوانستي بخاطر تنگدستي جلوي كودكانش پاك كني؟؟
ايمان دارم كه بزودي عدالت را به چشم خواهي ديد . نقل به مضمون ]]


آقای بابک زنجانی ,میدانی من از فرودگاه امام تا فرودگاه مارشال دوگل فرانسه به چند مستحق کمک کردم و آنها را از مرگ نجات دادم ؟


آقای متهم نفتی , میدانی من به چند باربر فرودگاه انعام دادم و آنها را از فقر نجات دادم و عرق شرم آنها را پاک کردم ؟


این حرفها گفتن نداره ... ولی گفتم تا یاد بگیری و دفعه بعد جای قر دادن  با دخترهای تاجیکستانی به مردم کمک کنی !


او همچنین در پاسخ به سوال , وضعیت مردم اروپا در چه حالی بود ؟ جواب داد :


آقا اروپا نگو صحرای کربلا , صحرای محشر ...


مردم اروپا که در خانه های خودشان حبس بودند با شنیدن خبر بازگشت من در این دو روزی که در فرودگاه معطل شدم , دسته دسته و گروه گروه در حالیکه تصاویری از رهبر معظم انقلاب و سردار سلیمانی را در دست داشتند در فرودگاه به دیدن من می آمدند و با گریه و زاری به من التماس میکردند که سلام آنها را به رهبر برسانم و همچنین صدای مظلومیت آنها را هم به گوش جهانیان رسانده و از سردار سلیمانی خواستار نجات آنها شوم .


اما یک نکته جالب , من همینطور که داشتم به آنها دلداری و امضای یادگاری میدادم در گوشه چپ سالن ترانزیت فرودگاه مادری بلژیکی با پوشش و آرایش کامل اسلامی  ایستاده و پسر بچه یکسال و هشت ماهه موبور خوشگلی را هم بغل کرده بود , میدانید که زبان آنها چینی اویغوری میباشد ,  آن پسر بچه تا مرا دید بزبان اسپانیولی داد زد , مامی , حسام , حسام , مامی کیف انگلیسی , نواب صفوی , حسام , معمای شاه ...


که این میزان محبوبیت جمهوری اسلامی و نظام ما را در قلب تک تک مردم اروپا را میرساند و نشان میدهد .

حسام نواب صفوی ادامه داد ؛ راستش را بخواهید هواپیما ها که دقیقه به دقیقه از مردم اروپا که داشتند فرار میکردند پر میشد که هیچ , خودم با همین چشمهای خودم از پنجره هواپیما دیدم که مردم اروپا در حالیکه دسته دسته بقچه های خودشان را روی سرشان گذاشته بودند از طریق مرز یونان به دل دریا زده بودند و فوج فوج با شنا کردن  و عده ای سوار بر لنگه دری و تخته پاره ای و قایق های پلاستیکی میخواستند خودشان را به مرزهای سوریه برسانند و درخواست پناهندگی کنند ...


که خدا سایه مقام ولایت را از سر بشار اسد کم نکند و او اعلام کرد حتما به کار آنها رسیدگی خواهد کرد.


 برخی همسفران و هم پروازهای من روایات وحشتناکی از رفتار وحشیانه نیروهای ناتو با مهاجران اروپائی به سوریه و عراق تعریف میکردند که دل آدم از این همه بیرحمی بدرد می آمد .

       

حسام نواب صفوی در پاسخ به سرانجام پیشنهاد کمپانی فیلمسازی برادران وارنر برای ایفای نقش در فیلم زندگی الویس پریسلی گفت :


اتفاقا در صف توالت فرودگاه بصورت خیلی اتفاقی یکی از دو برادران وارنر را دیدم که پس از سلام و احوالپرسی گفت : ما تصمیم داشتیم که فیلم زندگی الویس پریسلی را بسازیم اما با دیدن اینهمه انسانیت و لطف من به مردم بدبخت اروپا و با توجه به این میزان از شهرت و محبوبیت من در میان قشر تحصیلکرده و جوانان و بالاخص وکلای اروپائی  قرار شد که بجای فیلم زندگی الویس پریسلی فیلم زندگی مرا بسازند و در حال حاضر بدنبال بستن قراداد با شبیه ترین و شایسته ترین هنرپیشه هالیوودی که میخواهد نقش مرا بازی کند هستند.


البته جزئیات بیشتر در اینمورد را را در صفحه اینستاگرامم خدمت مردم هنردوست و شهید پرور ایران بزودی اعلام خواهم کرد ...


حسام نواب صفوی بعلت خستگی و ضعف جسمانی به سوالات دیگر خبرنگاران پاسخی نداد .


بگفته پزشکان درمانگاه بوعلی حال عمومی وی رضایتبخش است ولی بخاطر جلوگیری از بیرون روی ناشی از ترس و وحشتش , برای او نخودچی و سنجد تجویز کردند .//


خبرنگار وبلاگ کردار نیک , واحد مرکزی خبر , فرودگاه امام خمینی
 

 

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۴

مخاطبان یک کارگردان ارزشی !

                               مخاطبان یک کارگردان ارزشی !

افرادی را که در عکس مشاهده میکنید از اعضای باند اصغر گولاخ و یا از دارودسته حسن زاپاتا و افراد مهدی پلنگ نیستند و برای نسق کشی و شر بازی و لات بازی نیامدند , بلکه اینها دوستداران و طرفداران و مخاطبان کارگردان شهیر و مغفور جنت مکان , مرحوم خلد آشیان , هنرمند ارزشی , فرج الله سلحشور میباشند و با این هیئت و هیبت در مجلس ختم ایشان شرکت نمودند .
                         اجرشان با آقا اصغر قاتل و بانو پری بلنده    



 

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۴

کوچولوتم , پدیده ای با ظرفیت و توانائی های بسیار

               کوچولوتم , پدیده ای با ظرفیت و توانائی های بسیار
 


سروش جمشیدی هنرمند زردشتی و اصالتا یزدی که اخیرا در سریالهای " عطسه "  و " در حاشیه ۲ " مهران مدیری  خوش درخشید در مورد خودش چنین میگوید :

[[ من, سروش جمشیدی, ۳۶ ساله, متولد تهران( اصالتا یزدی)، یه اسفندماهی( همه اسفندیا)، یه ادم(تا حالا سعی کردم باشم) که عاشق کمدی ام, ایفاگر نقش نادر در سریال ” در حاشیه ” به کارگردانی مهران مدیری( مردی که همیشه ممنون ومدیونشون خواهم بود که بی هیچ منتی بهم اعتماد کردن و اجازه دادن خودمو ثابت کنم, همیشه بهترینها رو براشون ارزو میکنم)از سال ۱۳۷۷ هم رادیو بودم, هم تاتر, هم تلویزیون( قابل توجه دوستانی که پرسیدن یا نپرسیدن تو دلشون بود که من تا حالا کجا بودم و یهو از کجا سبز شدم)، ولی خب تو این سالها اون اتفاق خوبی که باید میافتاد , نیافتاد و نشد اونی که باید میشد تا در حاشیه.
امروز دلم میخواد از همه شما خوبان که تو این مدت کم منو شناختین, کنارم بودین و بهم عشق دادین, بهم دلگرمی دادین و کارم رو دوست داشتین, با همه وجودم تشکر کنم.
این پیج, پیج اصلی من در اینستاگرام هستش و با اجازه بزرگترها خودم ادارش میکنم.همه پیامهاتون رومیخونم و کلی انرژی میگیرم؛ تا اونجا که بتونم جواب میدم ولی از همینجا عذر خواهی میکنم اگر نمیتونم جوابگوی همه شما عزیزان باشم, فقط میخوام بدونین دست تک تکتون رومیبوسم( البته فقط اقایون) و همتون رودوست دارم حتی اونایی که دوسم ندارن. ممنون که هستین وازتون خواهش میکنم همیشه باشین.]]


راستشو بگم من سریال های عطسه و در حاشیه ۲ را فقط بخاطر دیدن بازی سروش جمشیدی تماشا کردم .


سروش جمشیدی با هنرنمائی در سه پلان مصاحبه برای کشف استعداد در  مجموعه " عطسه " که واقعا معرکه بود , نشان داد که نه تنها طنز را خیلی خوب میفهمد بلکه کاملا به میمیک صورت و حالت چهره خودش تسلط دارد و خیلی خوب میداند که در چه زمانی از آن بهترین استفاده را بکند .


       

او سایز و اندازه خودش را میداند و درست در همان اندازه , نه کمتر و نه بیشتر به ایفای نقش خود میپردازد و در تمامی پلانهائی که او در آن  نقش دارد شما هیچ حرکت اضافه ای از او مشاهده نمیکنید .

او بدون استفاده از هیچگونه لهجه ای تنها با نشان دادن و ریختن احساس در صدای خودش دیالوگهای ماندگاری را بوجود آورد ( کوچولوتم  , اومدن - اومدن , یه فرصت دیگه به من بدین و ...)


سروش جمشیدی اگر مورد تبعیض و کوردلی رقابتی و استثمار هنری قرار نگیرد ظرفیت بالا و توانائی های بسیاری برای برگرداندن لبخند و خنده و شادی به قلب و لب و خانه مردم دارد.


و باید از مهران مدیری فقط بخاطر دادن فرصت به سروش جمشیدی برای دیده شدن استعداد ها و هنرنمائی اش  تشکر کرد .


برای تمام کسانی که هدفشان مبارزه با اندوه و ماتم و گریه و اشک است و تمام تلاششان بخاطر شاد کردن دل ها  و خنداندن و نشاندن لبخند بر لبهای مردم میباشداز صمیم قلب آرزوی تندرستی و پایداری و سربلندی دارم و میکنم .






               


 

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۴

ای کاش هنرمندان محبوب در سیاست دخالت نمیکردند

    ای کاش هنرمندان محبوب در سیاست دخالت نمیکردند 

یا لااقل نظرشان را برای خودشان محفوظ میداشتند و مطمئن هستم که خانم ترانه علیدوستی , الیاس حضرتی و محمد محمدی ری شهری و قربانعلی دری نجف آبادی را نمیشناسد و از جنایات آنها خبر ندارد , چرا که اگر خبر داشت چنین پستی نمیگذاشت و چنین کامنتی در زیر پست ایشان بچشم نمیخورد : تو به اونجای .... 



شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۴

حالا باید ببینیم حکم اسلام در مورد فوت کردن ابرها چیست ؟!

  حالا باید ببینیم حکم اسلام در مورد فوت کردن ابرها چیست ؟!



یک هنرمند اعتراض و مخالفت کردنش هم هنرمندانه است و خوش بحال کسانیکه همراه یک فرد هنرمند و بطور هنرمندانه ابراز مخالفت میکنند.

آقای محمد نوری زاد که هفته پیش ( ۱۶ بهمن )  به اتفاق دکتر ملکی تصمیم داشتند مخالفت خودشان را با جمع آوری زباله و نخاله شهر و خیابان  نشان دهند به چهارراه پارک وی رفتند...


اما از آنجائیکه آنروز مصادف با ایام دهه زجر بود و خاطره انقلاب یا همان بلبشوی ۵۷ اصلا با نظافت و تمیزی جور در نمی آید و فقط خیابانهای کثیف و نکبت گرفته هست که کاملا خاطرات آنروزها را در ذهن تداعی میکند , ناگهان ماموران بی نام و نشان ولایت سررسیدند و آنها را بزور داخل ماشین انداخته و نهایت مردانگی و جوانمردی خودشان را به دو پیرمرد نشان دادند و آنها را تنگ غروب در میانه اتوبان تهران قم رها کردند تا پدرانشان به داشتن چنین پسرهای دلیری افتخار کنند و مادرانشان قربان صدقه شان بروند و دلشان خوش باشد که پسر بزرگ کرده اند !!


اما آقای نوری زاد هم کم نیاورد و این هفته به اتفاق یاران همیشگی خودش به پارک ملت رفتند و ایستادند و هر از گاهی مشغول فوت کردن ابرها شدند !!!


و همانطور که در عکس ها پیداست همه در یک ردیف ایستاده اند و مشغول فوت کردن ابرها هستند ....


دلیل اینکار را بهتر هست که از گفته و نوشته خود آقای نوری زاد بفهمید .


[[  آقای نوری‌زاد در یادداشتی کنایه‌آمیز در صفحه‌ی فیسبوکش نوشت: «مطلقاً من و دکتر ملکی بنا بر شعار دادن و مرگ بر این و زنده باد آن نداریم. ساکت و آرام می‌نشینیم و چای می‌نوشیم و نگاهی می‌اندازیم به ابرهای بالای سر و تمام!
نبینم و نشنوم دوستی یا دوستانی سر برآورند و شعاری بدهند و نوشته‌ای بالا بگیرند و مثلاً حق و حقوقی طلب کنند که در حوصله‌ی دولت و مجلس و نظام مقدس نباشد و شرمنده کنند این بنده‌های خدا را! پس: بحث سیاسی و شعار سیاسی ممنوع!
فقط و فقط به چای و کیفیتش بیندیشید و بس!
تصورتان این باشد که به یک پیک‌نیکِ پارکِ ملتیِ اصیل رفته‌اید.
بی هیچ گوشه‌ای و کنایه‌ای و اجتماعی و تبانی و اقدامی علیه امنیت ملی.
از بس رفتیم جلوی دنا و جلوی اوین و از بس آشغال جمع کردیم خسته شدیم به مقدساتِ نظام قسم…
همین‌جور می‌نشینیم و زل می‌زنیم به هم. مثل مجسمه‌هایی که انگار در حالِ سر کشیدنِ چای تراشیده‌اندشان.
البته من و دکتر ملکی ای بسا در میانه‌ی سکوت و زل‌زدگیِ شما، یک چند باری به ابرهای بالای سر پف کنیم.»]]  


 حالا باید ببینیم احکام اسلام در مورد فوت کردن ابرها چیست ؟


و پیامبر اسلام در مورد فوت کردن ابرها چه گفته است ؟


و همچنین ملا نفهم مجلسی و ملا قاطی سبزواری شیخ عنتر قمی در روایات و احادیث فوت کردن ابرها چه نظری داشتند و چه ها نقل قول کرده اند ؟؟!


تا همان جوانان غیوری که پدر و مادرشان فکر میکنند پسر بزرگ کرده اند بنابر همان فتاوی , باز به سراغ این دو پیرمرد بروند و اینبار آنها را از فوت کردن ابرها منع کنند و اینبار بگیرندشان و در کجا رهایشان کنند !!؟  





 

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۴

معمای شاه یا معما کردن شاه ؟

                                           معمای شاه  یا  معما کردن شاه ؟



در حالیکه به برکت دسترسی آسان به کتب و آرشیو فیلم ها و دیگر منابع و اسناد و مدارک موجود در مورد پنهان ترین و ریزترین و خصوصی ترین زوایا و جوانب زندگی و پادشاهی و حکومت محمد رضا شاه پهلوی سبب شده که شخصیت او یکی از شناخته ترین شخصیت ها و دوران حکومت او یکی از روشن ترین دوران تاریخ معاصر ایران باشد ,
صدا و سیمای جمهوری اسلامی با اجیر کردن شخصی بنام " محمد رضا ورزی " که سابقه تحصیل و مدرک تحصیلی او در مورد کارگردانی و فیلمسازی در هاله ای از ابهام وجود دارد , اقدام به ساخت سریالی بنام " معمای شاه " کرده که فقط  انتخاب تیتر و نام سریال در مورد پوشیده و پنهان بودن زندگی شاه , نشانگر عدم درستی و صداقت و میزان بلاهت و نا آگاهی کارگردان و دست اندر کاران ساخت این مجموعه
می باشد ؟!

حال آقای محمد رضا ورزی که هیچ مدرکی از میزان تحصیلات کلاسیک و آکادمیک ایشان در زمینه هنر و سینما و کارگردانی و فیلمسازی در دست نیست و در هیچ موتور جستجو گری یافت نمیشود و با سابقه ای که بنابر ادعای خودشان :


[[  من کار فیلمسازی را به صورت آماتوری با سینمای هشت شروع کردم آن موقع نگاتیو، هشت میلیمتری بود . این کارگردان عنوان کرد: من در مقطع دبیرستان تئاتر کار کردم و  اجراهای ده روزه و یک هفته ای داشتیم که این کار نیز باعث علاقمندی من به این حرفه شد. کار فیلمسازی را به صورت جدی تر با یک کار تقریبا هشتاد دقیقه ای برای شبکه یک به اسم «فیلسوف ری» شروع کردم البته قبل تر از آن کار کودک انجام می دادم. یادم هست یک جنگ کودک سال 69 بود که تولید کردم و سالها بعد از آن یعنی در سال 73 اولین کار تولیدی خودم را ساختم ...]]


منبع خبر :
http://www.shomanews.com/NewsDetail/249931/%D9


چطور مدعی ساخت این سریال و بازگوئی قسمتی از تاریخ این کشور شده و با کدام عقل و شهامتی چنین چیزی را متقبل شدند , خدا میداند ؟؟!

 
آیا جناب ورزی میتوانند به ما بگویند که چه زوایای پنهان و پوشیده ای در شخصیت و زندگی وحکومت محمد رضا شاه فقید وجود داشت که ایشان با هزینه های میلیاردی از بودجه صدا و سیما بخواهند آنرا برای ما به تصویر بکشند ؟

و اصلا ایشان از کدام معما حرف میزنند و کدام معما را میخواهند برای ما حل کنند؟!


برای بالا بردن آگاهی و سطح معلومات جناب ورزی  ؛ 


[[ معنی کلمه و واژه معما  در لغتنامه دهخدا : معما. ۞ [ م ُ ع َم ْ ما ] (ع ص ، اِ) پوشیده شده . || نابینا کرده شده . || مکان پوشیده .  به اصطلاح کلامی که به وجه صحیح ...]]


آیا انتخاب تیتر و نام  " معمای شاه " برای این سریال یک تقلید ناشیانه و ابلهانه , بخاطر استقبال کم نظیر و موفقیت آمیز از کتاب " معمای هویدا " ی آقای عباس میلانی محقق و پژوهشگر ارزشمند تاریخ معاصر ایران نیست؟ 


 و آیا ساخت این سریال پر هزینه هم بنوعی برای مبارزه و تخریب  کتاب " نگاهی به شاه " آقای میلانی و بخاطر تحریف تاریخ نیست ؟


و اما بدانید که در مورد محمد رضا شاه فقید فقط این معما وجود دارد که واقعا شاه چه داغی بدل اینها گذاشته که پس از ۳۷ سال از پایان دوران حکومتش و گذشت ۳۵ سال از مرگ او , اینها هنوز دست از تخریب او و تحریف دوران زمامداری او بر نمیدارند...؟!    





 

آسمان محبوب خرافات یا گنبد متروک حقیقت

                    آسمان محبوب خرافات یا گنبد متروک حقیقت



فیلم آسمان محبوب مهرجوئی انسان را دچار یک بهت بزرگ میکند !

بهت از اینکه منظور کارگردانی همچون مهرجوئی از ساختن این فیلم چه بود ؟


اثبات معجزه و حقنه آن در ذهن مخاطب و بیننده ؟


تایید طب سنتی و و طب گیاهی  و برتری آن نسبت به طب مدرن امروزی ؟


ناتوانی علم و دانش دوست دکتر شایان در مقابل لاحول ولا قوه الا بالله گفتنهای ماه منظر ؟


باز هم گفتن حرفهای دو پهلو و پر رمز و راز و تخیل و افسانه بدون مشخص کردن مفهوم اصلی ؟


بردن و رها کردن مخاطب در صحرای (( من ساختم و همین بود )) ؟


و دوباره انداختن طوق لعنت گرفتن پیام و نتیجه گیری بر گردن بینندگان و سپردن قضاوت وهرگونه برداشت شخصی درست یا نادرست مخاطبان ودر پس آن گمراهی ؟


یا ساختن و سرهم کردن بریده های فیلمی  با آن همه اشتباه در تفاوت صحنه های همزمان و سکانس ها (( مانند صحنه خودکشی و روشن بودن برف پاک کن ماشین و با ریدن باران و تفاوت آن با سکانس پرتاب کردن عکس های رادیولوژی و جواب آزمایش و باز هم تفاوت آن در مدت کمتر از ۳۰ ثانیه با پیاد شدن و کمک به پیرزن و صاف شدن ناگهانی هوا چهچهه بلبلان آسمان بدون ابر و فیروزه ای پس از رسیدن به روستا و یا تفاوت صحنه هدیه آوردن روستاییان و چیدن آن بر روی پله و نمای آخر آن که زمین تا آسمان چیدنش متفاوت هست و تغییر پوشش های زیر روپوش سپید دکتر شایان از بیمارستان و نزد دوست پزشکش تا مغاک عمو غریب و پوشاندن کت او بر تن دکتر بیمار ...و بسیاری دیگر از این قبیل لغزش ها و سهل انگاری های غیر قابل گذشت دیگر ...)) و سواستفاده از شهرت و اعتبار نام کارگردان و میزان محبوبیت هنرپیشگان نقش های اصلی ؟؟!


    

که من مطمئن هستم هر هنرپیشه دیگری بجز علی مصفا و لیلا حاتمی بودند این فیلم سرنوشت بسیار رقت بار دیگری پیدا میکرد  ...

فیلم شرح حال پزشکی ترسو و خرافاتی و به ظاهر موفقی هست که جنبه شنیدن بیماری خود را ندارد و فقط فکر میکند که بیماری و مرگ برای ویزیت شوندگان و بیماران بیمارستان هست.


دکتر بی ادبی که حتی التماس و تا بیرون دویدن دوست و همکارش برای متوقف ساختن او بی نتیجه است , دکتری که هنوز نمیداند و نمیفهمد که انداختن عکسهای رادیولوژی و کاغذهای باطله در طبیعت کار بسیار احمقانه و غیر عقلانی هست و خواندن بدون اجازه خاطرات کسی یک بی اخلاقی محسوب میگردد !

دکتر و پزشکی که باید سمبل امید و مظهر شفا و زندگی کردن برای بیماران باشد اما فقط با شنیدن بیماری و دیدن عکس تومور خودش را میبازد و به فکر خودکشی کردن می افتد !!


و برخورد او در توهم و خیالاتش با یاد دکتر عماد محبوب ,  دکتر محبوبی که حتی نتوانسته بود واکسن کردن و فوائد واکسیناسیون را به مردم یک روستا بفهماند و این مهم را در آنجا نهادینه کند !!


پیداست که محبوبیت این دکتر در بریدن از علم و دانش و پیوستن و همراهی او در جهل خرافات مردم روستای کبود گل و بوده است !


و آشنا شدنش با دکتر فاستوسی رمال و جادوگری در نقش حکیم باشی عمو غریب , که اکسیر جوانی و داروی ضد سرطان و شربت دفع تومور مغزی را از دم کرده گل گاو زبان و جوشانده شبدر و یونجه و نسبت سه به پنج آن با برگ بید و گل بنفشه و گل دم عقرب ساخته و در شیشه های مختلف در اختیار دارد اما مردم روستا با شنیدن اسم یک دکتر تف کف دست عمو غریب کیمیاگر هم نمی اندازند و همه به خانه دکتر یورش میبرند تا درد خود را بگویند و درمان شوند !!


طبیب گیاهی و کیمیاگری که قادر است از سنگ ریزه های ته جوی مروارید بسازد  و گاه گاهی چشمانش همچون چشم موجودات فضائی رنگی میشود و برق میزند ولی از فهم علت سکوت و بیماری و درمان شوک ناشی از مرگ شوهر ماه منظر و یا بیماری قلبی کدخدا ناآگاه و ناتوان است !


و دل بستن دکتر جوان به ماه منظر مات و خاموش و بیوه جوانی که انگار منتظر بود تا با دیدن یک دکتر جوان و خوش تیپ و گرفتن نبض و دیدن حدقه چشمش یکهو نطقش باز شود و با بو کردن عطری که سال قبل عمو حبیب به او داده بود و چند بار هم مصرف کرده بود و هیچ اثری نداشت مثل فنر از جا بپرد و خانه تکانی کند و دستی به سر و گوشش خودش بکشد و قل هو والله بخواند و به در و دیوار فوت کند و همچون برنادت پیشگوئی و معجزه بکند...


و با پس افتادن دکتر بی جنبه آنهم درست بعد از ساختن گنبد و گلدسته امامزاده دکتر عماد محبوب برای سوژه کرامات و تهیه معجزات آینده گان و ناتوانی عمو غریب مروارید ساز چشم طلائی همه چیز دان...


با روشندلی و بسیار خردمندانه میفهمند که اگر دکتر شایان هم در شام غریبان دکتر محبوب دو قطره اشکی میریخت و استخوانی سبک میکرد به تیر غیب دچار نمیشد و حتما باید مسائل به لطف خواب دیدن ماه منظر از دکتر محبوب و تعیین مکان رویش گل کبود همچون خواب دیدن امام زمان مصباح و خزعلی برای تایید صلاحیت احمدی نژاد عمو غریب هم حتما باید از غار [ محزون ] با شیون و گریه و غم  اندوه بگذرد و اگر شد قمه ای هم بر سر بزند و به سر و کله گل بمالد و با توسل به اسبی سوار بر آن پشت صخره های کوه برود تا گل کبود که درمان همه بیماری ها است را بیاورد تا دکتر شایانی را  که بدترین گناه یعنی [ خودکشی ]  کرده و چنین گناهی  را مرتکب شده  را شفا دهند ...!!

من دیگر در اینمورد حرفی نمیزنم و فقط امیدوارم و از ته دل آرزو میکنم که این فیلم باجی به تیغ سانسور نهادهای امنیتی و کولی دادنی به وزارت ارشاد و لقمه ای برای بستن دهان همیشه مخالفان و بهانه ای برای در معذور گذاشتن و درماندن فتوا دهندگان , بخاطر گرفتن مجوز برای ساختن یک فیلم حقیقی و پرمحتوا و کاری در شان آقای مهر جوئی به هنرمندی لیلا حاتمی و علی مصفا باشد ...


وگرنه باید به رسوخ و نفوذ خرافات در سینما و قشر هنرمندان و تهی شدن آنها از اخلاق و ارزشی هنری اعتراف کنیم .//