دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۴

سرگذشت و عاقبت یکی از آنهائی که چهارپایه را از زیر پای اعدامی ها میکشید

  سرگذشت و عاقبت یکی از آنهائی که چهارپایه را از زیر پای اعدامی ها میکشید  


 آقای علی عجمی فعال حقوق بشر در مطلبی از خاطرات زندان خودش و در آن از  سربازانی که برای مرخصی نقش میر غضب را ایفا میکنند و چهارپایه را از زیر پای افراد اعدامی میکشند یاد کرده و پرسشی نیز از آنها مطرح نموده است .

در حین خواندن مطلب ایشان خاطره ای بسیار تلخ و صددرصد مرتبط با این موضوع و پرسش به یادم آمد و تصمیم به نوشتن آن گرفتم تا شاید دوست عزیز آقای علی عجمی به پاسخ خود برسند و سربازان هم با خواندن آن حتی در مقابل یکسال کسری خدمت دیگر تن به این کار ندهند.


بهتر است اول قسمتی از نوشته آقای عجمی و سوال ایشان را بخوانیم :


[[   ۴ - با دستبند و پابند در مینى‌بوسى نشسته بودم که قرار بود ما را از اوین به رجایى شهر ببرد. محسن دگمه‌چى هم بود با سرطانى که جلو چشممان آبش کرده بود و چند زندانى عادى از جمله مردى که دیشب قرار بود با کاظمى و حاج آقایى اعدام شود و مهلت گرفته بود و حالا در مینى‌بوس تعریف مى‌کرد؛ پنج نفر اعدام شده بودند. سه متجاوز به عنف یا به قول خوش لواط و دو نفر که مشخص نبود جرم‌شان چه بود.


منظورش همبندیان ما بود. سربازها و راننده هم داشتند درباره اعدام دیشب حرف مى‌زدند و عجیب‌تر از همه اینکه کسى که چهارپایه را مى‌کشد سرباز است.

من تا آن روز فکر مى‌کردم این کار باید مأمور مخصوصى داشته باشد؛ نه یک سرباز عادى که براى بیست و چهار ساعت مرخصى تشویقى، آن هم با این استدلال که لواط کار و قاتل‌اند و من هم نکِشم یک نفر دیگر مى کِشد. بالاخره، من متوجه نشدم که هر سرباز یک صندلى را کشیده است و ٢۴ ساعت مرخصى گرفته یا یک سرباز صندلی هر پنج نفر را کشیده و ٢۴ ساعت مرخصی گرفته است. در یکى از تلخ‌ترین و عجیب‌ترین روزهاى زندگى‌ام و در حالى که فکر مى‌کردم سربازى که چهارپایه اعدام را کشیده، در طول ٢۴ ساعت مرخصى اش چه مى‌کند، از اوین خارج شدم به سمت زندان رجایى شهر، ظهر چهارم بهمن ١٣٨٩.]]

منبع خبر : http://news.gooya.com/politics/archives/2015/12/206442.php


در سالهائی که تب ژاپن رفتن تمام جوانان ایرانی را گرفته بود , درست یک هفته بعد از سخنرانی هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه که اعلام کرده بود : اینها یک مشت اراذل و اوباش ما هستند که به ژاپن رفتند ,  من هم به ژاپن رفتم .


در یکی از دوران بیکاری های خودم برای پیدا کردن کار چند یکشنبه را بطور مرتب به  پاتوق ایرانی ها در پارک یویوگی یا همان هارا جیکو میرفتم  تا هم دوستان را ببینم و هم بتوانم با پرس و جو از ایرانی ها  کاری برای خودم که تازه بیکار شده بودم پیدا کنم .


در اجتماع زشت و آشفته اما مفید و کارساز ما در آن پارک بچه های هر محله تهران و بچه های شهرستان جا ومکان خاص خودشان را داشتند .


ما هم در کنار دیوار سنگی آنجا پاتوقی داشتیم تا هر وقت همدیگر را گم کردیم بدونیم باید کجا بریم و یکدیگر را پیدا کنیم .
یک پسری هم تقریبا همسن و سال خودمان که همیشه هم تنها بود می آمد کمی آنطرف تر می ایستاد و گاهی چای میخورد و گاه مجله و روزنامه ای دستش میگرفت و همیشه موقع رفتن هم چند تا فیلم میگرفت و میرفت .


پسری ۲۶ ~۲۷ ساله با صورتی ناهموار و ابله رو و با پیشانی بسیار برجسته بود .


و برجستگی استخوان پیشانی در قسمت ابرو تبدیل به سگرمه هائی بزرگ و در هم فرو رفته ای شده بود که قیافه عبوسی از او ساخته بود جوری که هر کسی او را میدید فکر میکرد که اخم کرده و ناراحت هست انگار همیشه اخم کرده  و چشمان ریزی که در زیر سایه آن سگرمه ها در صورتش فرو رفته بود و حتی از فاصله چند متری هم نمیتوانستی تشخیص بدهی که سمت و سوی نگاه او به کجاست ؟!


در کل یعنی قیافه ای که براحتی تنها بودن او را توجیه میکرد و موجه جلوه میداد !


در یکی از همان یکشنبه های آخر پائیز در حالیکه کنار دیوار با چشمانی بسته نشسته بودم و از گرمای مطبوع آفتاب پائیزی بر روی پوست دست و صورت خودم لذت میبردم , ناگهان صدائی گفت : بفرما داداش ...


چشمانم را باز کردم و هیکل بزرگی که جلوی تابش آفتاب را گرفته و دستی که  لیوان چای و قند به سمت من دراز کرده بود  .
همان پسر اخموی دژم بود .


گفتم : ممنونم داداش همین الان خوردم ...


خیلی ساده و بی تکلف گفت : یکی از دوستام را دیدم رفتم چای بخرم برگشتم دیدم نیست ! حیفه ..., بریزم دور ؟!


یکدفعه از احساس بد قال گذاشتن یک نا رفیق دلم براش سوخت و تکانی به خودم دادم و گفتم : دستت درد نکنه ...


و همانطور به که به دست پت و پهن و انگشتهای کلفتش خیره شده بودم چای را گرفتم.


او هم یکی دومترسمت چپ من لیوان چای خودش را برداشت و سر نخ چای را گرفت و کیسه آن را دو سه بار تو آب جوش فرو کرد و درآورد و بعد بدون آنکه کوچکتری احساس رضایتی از رنگ چای در چهره اش دیده شود همانطوربکه قطرات پررنگ چای از کیسه آن میچکید آنرا دو سه بار چرخاند و به سمتی پرتاب کرد و بی معطلی با یک هورت جانانه نصف چای لیوان را خورد و مشغول فوت کردن باقی چای شد ...


کیسه چای را بیرون کشیدم و همانطور که با نخش آویزان بود به پشتم و دیوار نگاه کردم ببینم برجستگی یا لبه ای هست که آنرا موقتا آنجا بگذارم که دیدم گفت :


بده ..., بده من ...بده بندازم اینور ....


همینطور بدون منظور و چیزی گفتم :


نه حیفه ... , نمیخوام بندازم دور , میخوام بزارمش اینجا , که هفته دیگه که میایم فقط آب جوش بگیریم , هنوز رنگ داره ...

[ البته به شوخی گفتم و فقط میخواستم جلوی چشم باشه تا وقت رفتن آنرا در جائی به سطل زباله بندازم ..]


هنوز حرف من تمام نشده بود که دیدم پقی کرد و زد زیر خنده ...


خیلی جالب بود مثل فیلمهای صامت , بیصدا میخندید!


فقط دهانش باز بود و شانه هایش تکان میخورد اونجا بود که دیدم دندانهایش هم بعلت ساییدگی همه نصفه بنظر میرسند !!


نفس عمیقی کشید و در حالیکه یکدستش به شکمش بود دست دیگرش را با لیوان چای به دیوار گرفت و بلند شد همانطور بی صدا رو به دیوار و پشت به من کرد فقط از صدای نفس هاش و تکان خوردن شانه هاش فهمیدم که هنوز داره میخنده   ...


خلاصه پس از یکی دو دقیقه بطرف من برگشت که دیدم چشمانش از فرط فشار خنده قرمز شده و خیس اشک هست !


با آستین کاپشن اورکت مانند خودش چشمان و صورتش را پاک کرد و گفت : دمت گرم داداش خیلی با حالی ...


تا غروب که با یکدست چند فیلم و با دست دیگرش که بشدت برای من تکان میداد و بای بای میکرد , همان چهره بر صورتش نقش بسته بود و همانطور صامت با دهانی باز میخندید و رفت  ...    


  تو قطار و تا خانه همش تصویر دهان باز و دندانهای نصفه او جلوی چشمم مجسم میشد !


هفته بعد دیدم از من زودتر رسیده و تا مرا دید با حالتی نیمه دو آمد و بدون محل گذاشتن بدوستانم مرا به کناری کشید و گفت :


ناهار جائی نری ها ....با هم بخوریم !!

یعنی حالت صورتش طوری بود که حتی تیمور لنگ بی رحم و چنگیز سنگدل هم توانائی  "نه " گفتن را به او نداشتند!


وقت ناهار بدون پرس جو رفت دوتا خوراک مرغ گرفت و زیر درختان بر روی نیمکتی مشغول خوردن شدیم .


او محو سلام و احوالپرسی بی وقفه من با دیگران و من غرق حیرت از این همه تنهائی او ...


از آن دسته از آدمهائی بود که اگر عمری کنارش مینشستی تا لب باز نمیکردی  و حرفی نمیزدی , صدائی از او در نمی آمد !


چون تحمل چنین آدمی در محیط کار برایم غیر قابل تصور و غیر قابل تحمل و قبول بود  با او از هر دری حرف زدم الا در مورد کار و بیکار بودنم .


[[اجازه بدهید همچنان او را همان (( او ))  صدا کنم و بنامم .]]


از هفته بعد با او بودن و با او خوردن برای من شد وظیفه !!


و کار من شده بود خنداندن او آنهم فقط بخاطر دیدن چهره جالب و آن خنده های بی صدا !!


اما در پشت آن چهره زمخت و ترسناک روحی شکننده با اخلاقی کودکانه و احساسی ظریف پنهان شده بود با قلبی مهربان اما بسیار دیرباور و مشکوک به همه آدمها و گریزان از برخورد و آشنائی با آنها ...


در مورد جنس مخالف و زنها که هیچی !!
 او اصلا نمیتوانست تصور کند که روزی بتواند با یک زن دوتائی در جائی بنشینند و حرف بزنند... 


یکبار که به دعوت دوستان به آن سمت دیوار که پاتوق هموطنان بسیار عزیز خلافکار بود رفتم  , او با لحن بزرگترانه ای ( سه چهارسال از من بزرگتر بود ) گفت :  دیگه  نرو اونور ...!


که با نگاه خیره و چپ من زود عذر خواهی کرد و گفت : برای خودت میگم , آدمهای خوبی نیستند .


البته من هیچوقت نشنیدم که او بگوید فلانی  آدم خوبی هست اما فهمیدم که این حرفش از میزان محبت و علاقه ای هست که او هیچگاه در زندگی خودش نتوانسته بود آن را به کسی ابراز کند.


وقتی فهمید من بیکار هستم و کمی متغیر شد پنهان کردن آنرا باور نمیکرد ولی آنروز زودتر از وقت معمول همیشگی خداحافظی کرد و رفت و زمانیکه من دست تو جیب پالتوی خودم کردم دیدم که خیلی ماهرانه و بدون آنکه من متوجه بشم مبلغی پول در جیبم گذاشته و رفته ...


بیکاری من داشت طولانی شده بود و کلافه ام میکرد و هفته بعد که او را دیدم و میخواستم پولشو پس بدم ولی او قبول نمیکرد و آخر به من گفت :


بیا خانه من چند وقتی آنجا باش تا من با شرکتم صحبت کنم که اگر نیاز به نفر داشتند که  مشغول شو , و اگر نخواستند من از همکارانم  تقاضا کنم که اگر آشنائی دارند معرفی کنند و با با اصرار زیاد او راضی شدم و رفتم  , ولی ایکاش هرگز نمیرفتم ... !


بر خلاف دیگر ایرانی ها که در آنزمان برای پایین آوردن هزینه بصورت گروهی زندگی میکردند , او در آپارتمانی نوساز و تمیز که شرکت به او داده بود تنها زندگی میکرد و از آرایش خانه و طرز دست و رو شستن او فهمیدم که در خانواده ای بسیار متعصب و مذهبی بدنیا آمده و بزرگ شده ...


برای دست و رو شستن , او همان وضو را میگرفت ولی من حتی یکبار هم ندیدم که او نماز بخواند.


از گفتگو های مذهبی و سیاسی فرار میکرد .


آن شب تا صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم و ورق بازی میکردیم و من هر چه اصرار کردم که تو فردا باید به سر کار بروی کمی بخواب , میگفت  : روز زیاد خوابیده و به بی خوابی هم عادت دارم !


صبح هم موقع رفتن صبحانه مرا هم آماده کرد و رفت و درهنگام رفتن هم گفت خودم می آیم و غذا درست میکنم و تو راحت باش ... فکر کردم شاید دوست نداره کسی به چیز میزاش دست بزنه !!


غروب با لباسهای خاکی آمد و دوشی گرفت و مشغول پختن غذا شد و باز هم تا نزدیکهای صبح با من حرف زد و نخوابید و همان برنامه ..!


اگر لباس های او خاکی و کثیف نبود میگفتم او میرود سونا یا جائی میخوابد و بر میگردد ولی نه , اینطور نبود و او سر کار میرفت و کار میکرد .


حدس زدم شاید بخاطر رودبایستی با من باشه و آن شب ساعت یک چراغ را خاموش کردم و گفتم : من خآبم میاد و میخوام بخوابم ... که شاید او به این هوا چند ساعتی بخوابد .


من که روز خواب بودم و خوابم نمیبرد و حرف هم نمیزدم ...


او کمی پهلو به پهلو شد و صدا کرد و من جواب ندادم و نیم ساعت بعد بلند شد و سیگاری کشید و لباسش را پوشید و رفت و بیرون و نزدیک صبح برگشت و باز هم صبحانه و همان برنامه ...!!


باورتان نمیشود , او نمی خوابید !!!


و نخوابیدن او برای من تبدیل به یک معمای خیلی عجیب شد .


کار و بار و همه چی یادم رفت و تمام فکر و ذکر من شد نخوابیدن او ...


او نمیخوابید ولی درست مثل یک بوفالو میخورد , خیلی میخورد و حسابی از خودش پذیرائی میکرد .


فکر کردم شاید به من شک دارد و از چیزی میترسد که گفتم اگر شک داشت که مرا دعوت نمیکرد و در ضمن روزها هم که نیست و دلیلی ندارد که شب نخوابد که مواظب باشد !


باز هم غروب آمد  و همان دوش و پختن غذا و پر حرفی و و باز هم من برق را خاموش کردم و حرف نزدم و او هم کمی بعد بلند شد و آرام لباس پوشید و رفت بیرون و من هم به دنبال او ... حدس زدم او یا خانه ای دیگری دارد و یا به خانه کسی میرود , کمی بی هدف در خیابان پرسه زد و سیگار میکشید و با خودش معلوم نبود حرف میزند یا دعا میخواند ؟!


دور خودش میچرخید و آخر هم به پارکی در نزدیکی آنجا رفت و روی نیمکتی نشست و دستش را زیر سرش گذاشت و سرش رو به آسمان کرد و باز هم نمیدانم حرف میزد , ورد میخواند , دعا میکرد ....!!؟؟


زمستان بود و هوا سرد  ...


سردم بود , چندبار خواستم بروم جلو و صدایش کنم که با هم به خانه برویم ولی منصرف شدم و او هم همچنان سیگار میکشید و ورد میخواند .


من برگشتم , خیلی دلم بحالش سوخت ولی واقعا مخم هنگ کرده بوده و هر چه هم فکر میکردم جوابی برای این معما پیدا نمیکردم !


باز هم صبح آمد و صبحانه و همان برنامه و لباس کار پوشید و رفت ...


کمی ترسیدم و آخر اصلا به عقل جور در نمی آید که کسی نخوابد ولی مرتب سر کار برود و از پا نیفتد , باور کنید حتی فکر کردم نکند او یک آدم فضائی باشد و از کره دیگری به زمین آمده و در سیاره خودشان کسی نمیخوابد ...که خودم هم از این فکر احمقانه خنده ام گرفت .


البته او نمیخوابیید ولی گاهی اوقات ناگهانی و بدون هیچ اعلانی هر جا بود طاقباز دراز میکشید و یکدستش به زیر سرش و یک دست دیگر بر روی صورت و چنان بی حرکت میشد که گوئی حتی نفس هم نمیکشد , ولی به مدت ۵ الی ده دقیقه و نه بیشتر...!!؟


تنها فکری که بسرم رسید این بود که او یک انسان خارق العاده هست که سیستم بدنش نیازی به خواب ندارد !


ولی اگر اینطور بود , چرا این مطلب را پنهان کرده و بدنبال شهرت با آن و یا درمان آن نیست ؟؟!!


کلید را بگذارم و بدون خداحافظی بگذارم و بروم ولی کنجکاوی و هیجان کشف این معما مانع از این تصمیم  شد .


با اینکه میدانستم او حرف بزن نیست , تصمیم گرفتم که آنقدر بمانم و کاری کنم خودش به زبان بیاید و سر اینکار را برای من بگوید.


باز  غروب شد و او آمد و دوش و پخت وپز...
ولی این بار خاموشی نبود و نشستیم به حرف زدن و ورق بازی کردن که صبح شد و من چرت میزدم و باز او صبحانه و لباس کار و ...!!

همیشه با کوچکترین حرف رفتن من مخالفت میکرد و اصرار داشت که اینجا خانه خودت هست و بمان !!؟؟


داشتم دیوانه میشدم , آخر چطور چنین چیزی ممکن است ؟


باز او آمد و دوش و پختن غذا  و نشستن و تلویزیون دیدن و حرف زدن و دوباره روز از نو روزی از نو ...!


فردای آنروز تصمیم گرفتم  شب که آمد خیلی جدی به او بگویم که یا راز اینکار را به من میگوئی و یا میروم.
آمد و شام خوردیم و کمی ورق بازی کردیم .


نسبت به شبهای قبل کمی بی حالتر بود , حالتش جوری بود که خودش انگار میخواست حرفی بزند ولی دودل هست و دل دل میکرد و با خودش کلنجار میرفت .


با اینکه میدانستم آن شب وقت خوبی برای بیان کردن این تهدید نیست نیمه شب شد و ما هم یکوری لم داده بودیم و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم , ناگهان کنترل تلویزیون را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم و نشستم و گفتم بشین روبروی من ... انگار که میدانست و منتظر چنین لحظه ای بوده بدون هیچ حرفی روبروی من نشست و سرش را پایین انداخت .


گفتم : به من نگاه کن ...


کمی دل دل کرد و سرش را بالا آورد و زل زدم به چشم های ریزش که برق تب داری داشت  گفتم :


...جان , عزیز من , تو مشکل داری , تو فقط به من بگو چرا نمیخوابی ؟
باور کن اگر همین حالا نگوئی بلند میشوم میروم  , یا بگو ... یا میروم ...


نگاه خسته ای کرد و گفت : خودم فهمیده بودم و دو سه روزی هست که میخوام بگم ولی نمیتونم ...


گفتم : چی رو ؟ همین مساله نخوابیدنت تو ؟


گفت: این یه راز هست که گفتنش آسون نیست  و تا حالا به کسی نگفتم ...


صدایم را پایین آوردم و با لحن دوستانه ای گفتم : خوب دوست من , عزیز من , چرا خودتو اذیت میکنی ؟
چرا یه چیز رو آنقدر تو خودت میریزی که خودتو از بین ببری ؟
پس دوست برای چی خوبه ؟
نترس باور کن من هم راز نگهدار هستم ...


تکونی خورد و آمد دهنش را باز کنه که باز هم حرفش  را در وسط راه خورد و سرشو انداخت پائین ...


من هم دیدم که اینطور هست و اصرار هم بی فایده هست  و سکوت کردم ...


هر دو به بالشی که زیر دست بود تکیه دادیم و ولو شدیم و به اصطلاح داشتیم تلویزیون تماشا میکردیم ...


او عین  یک مجسمه شده بود و تکان نمیخورد , صورتش رو به تلویزیون ولی جائی دیگر بود و با روح خودش در جای دیگری سیر میکرد ,  صدای نفسش هم  را هم نمیشنیدم  و حتی به چائی که درست کردم نگاه هم نکرد و من هم منتظر نشستم...


صبح شد و یکهو تکانی خورد بدون اینکه حرفی بزنه  بلند شد و صبحانه و باز هم لباس کار و خداحافظی بی جانی کرد و رفت و من هم همانجا خوابم برد ....


با صدای باز شدن در بیدار شدم , او آمد و رفت دوشی گرفت و بر خلاف همیشه مشغول غذا درست کردن نشد و رفت نشست یه گوشه اتاق , من هم سر و صورتی شستم و  نشستم  و چای درست کردم و درست زمانی که سرم پایین بود و داشتم چای را جلوی او میگذاشتم یکهو بی مقدمه و هیچی گفت :


من خلاصی زن بودم ... هم تو اوین و هم کردستان ...

من همانطور که سرم پایین بود خواستم به شوخی بگم که من هم چند وقت رئیس زندان اوین بودم که وقت سرم را بالا آوردم و چهره او را دیدم پشیمان شدم .


در حالیکه نفسم تو سینه گره خورده بود آروم نشستم , میترسیدم نگاهش کنم که او شروع کرد ؛

رگباری میگفت ...انگار یه متنی را حفظ کرده باشه , بدون تپق گفت و گفت ... همه چی رو گفت ...

گفت : همون اوایل انقلاب که وقتی چارده پانزده سالش بود به اصرار پدر خر تعصبی خودش وارد کمیته میشه و بخاطر هیکل بزرگش بهش اسلحه میدن و میشه محافظ حاج آقا که دوست پدرش بوده ,تو همین رفت و آمدهای به اوین چشم لاجوردی رو میگیره ... و حاجی هم وعده میده که وقتهای بیکاری اونو بفرسته اونجا ... اولین صحنه اعدام را با هم تماشا میکنند و همه از جگر این بچه که ترسی از خون نداشته تعریف میکنند ... عشق اسلحه و آرتیست بازی و میزان اخلاص و اسم پدرش سبب اولین پیشنهاد برای کار او در جوخه اعدام میشه ...مشورت با پدر به اذن گرفتن اجازه و فتوای حاج آقا بسته میشه و حاج آقا هم اینکار را جهاد اکبر در راه خدا و پیامبر بیان میکنه  و صواب اونو با شمشیر زدن تو روز عاشورا و در کنار امام حسین یکی میدونه ... چند بار جوخه  اعدام و نترسی و شهامت بهانه ای شد برای خر کردن یه بچه چارده پانزده ساله برای بردن فیض عظیم در قبول مسولیت زدن تیر خلاص  به سر منافقین و کافر ها و دشمنان خدا و دین و جمهوری اسلامی ...,


و اینجاست که با سفارش حاج آقا  یک بچه را میکنند مسئول زدن تیر خلاص به سر محکومین تیر باران شده و اعدامی ها ...
تشویق های دیگران و اعتقاد به فتوای حاجی که براش عین آیات قرآن بود جای هیچگونه تاملی برای کمی تفکر به این کاری که میکنه براش نمیزاره و در خودش هم هیچ احساس ندامت و پشیمانی هم بوجود نیامده بود و نمیکرد .


اینجا کمی مکث کرد و در حالیکه به من نگاه میکرد گفت : از روزی دو سه تا بود تا بیست تا سی تا ... اونها منو تکونی ندادند , تازه از خلاص کردن دشمنان خدا خوشحالم بودم .. من هم اصلا فکر نمیکردم که چیکار دارم میکنم , میدونی بچه بودم ,بخدا فقط چارده پونزده سالم بود...


باز گفت : همه اینها به کنار تا حاجی حکم زندان کردستان ( یادم نیست کدام زندان را گفت ) را میگیره و منو هم با خودش میبره و باز هم من مسئول زدن خلاصی ... حتی یکی دونفری که مجروح بودن و رو تخت برانکارد بهشون خلاصی زدم هم  تکونم ندادند .


تا اینکه اون پیرمرده  را آوردند  

((  اسم اون پیر که رئیس یکی از فرقه های سنی مذهب کردستان بود را به من گفت که متاسفانه حضور ذهن ندارم و یادم نمیاد ...))

اینجا بود که چهره اش گل انداخته بود و باشور و هیجان خاصی میگفت و تند تند قسم میخورد :
صورتش نورانی بود ... کثیف ترین سلول را داده بودند به او ... بخدا سلولش برق نداشت ولی شبها روشن بود و از زیر در و دریچه اش نور میزد بیرون ... به جان مادرم از تو سلولش که یه اتاق کثیف بود و توالتش هم همونجا بود بوی عطر  بلند میشد و بوی گلاب میومد... چه قرآنی میخوند  و چه صدای قشنگی داشت , من بعضی  شبها میرفتم میشستم گوش میدادم و گاهی وقتها حتی نگهبانی هم از اون سلول را هم میدادم ... تا حکم اعدامش اومد .


بهش که  که حکم را گفتم میخندید ...ازش خواهش کردم توبه کنه ...باز هم میخندید! وقت اعدام هم خندید ,  فرمان آتش که دادند هم خندید , تا من رفتم بالا سرش ...  وقتی خواستم خلاصی را بزنم چشم هاشو باز کرد انگار منو شناخت و لبخند زد و باز هم خندید و من هم زدم ....اونجا بود که شک کردم , باورم نمیشد اون پیرمرد نورانی دشمن خدا و پیامبر باشه ...


حالم بد شد نه چیزی میخوردم و نه میخوابیدم و فقط با خودم ادای قرآن خوندن اون پیرمرده را در میاوردم , چند روزی منو تحمل کردن و آخر فرستادنم تهران و منو بردن آسایشگاه موجی ها و روانی ها ی جنگ و شدم کیسه بوکس قرص ها و آمپولهای دکترهای اونجا ...


یکی دوسال بستری بودم و حالم خوب شد ولی فقط نمیتونستم بخوابم و هر وقت چشم ها مو میبستم چهره اون پیرمرده میاد جلوی چشمم و اون حالت نگاهش و لبخندی که میزد نمیزاره بخوابم , اون  چهره نشست تو ذهنم و تا الان دقیقه ای نیست که من چشم هامو ببندم و اون قیافه نیاد جلوی چشم هام ... و همین شد که دیگه خواب به چشمای من نیومد .

سکوت کرد...


من هم که از اول داستان زل زده بودم به موکت و خشکم زده بود و نفسم هم در نمی آمد , میترسیدم نگاهش کنم , نمیدونستم چی بگم ؟


سکوت طولانی شد ...


برای اولین بار,  او بود که سکوت را شکست و گفت : اما خدا منو میبخشه ..., چیزی نگفتم .


دوباره گفت : مصطفی تو آدم خوبی هستی , خدا منو میبخشه , مگه نه ؟


من باز هم جوابی ندادم یعنی راستشو بخواهید لمس شده بودم و هیچ تکونی نمیتونستم بخورم  , حرف هم نمیتونستم بزنم .
و این سکوت من بد شد و زد زیر گریه ... مثل بچه ها گریه میکرد , شیون میکرد ... درست طبق تعالیم دینی که بهش دادند,  بود : خنده های بی صدا و پنهان ولی گریه های آشکار و پر سر و صدا ...


اون به ظاهر هیولا مثل یه بچه اشک میریخت و ناله میکرد و میگفت : میبخشه ...خدا منو میبخشه ... من بچه بودم ...من حالیم نبود ...منو میبخشه ...


من همینطور که ماتم برده بود یهو بخودم آمدم و رو به او که داشت هق هق میکرد بلند گفتم : خدا تو رو میبخشه ... صدای گریه اش بلندتر شد .


من هم بلندتر گفتم : باور کن خدا تو رو میبخشه ...


حالا این او بود که جواب نمیداد و باز هم با صدای بلند گریه میکرد


داد زدم : بدبخت خدا اگه تورو نبخشه کی رو میخواد ببخشه ؟
خدا اگر تو رو نبخشه , خمینی و خلخالی و لاجوردی رو میخواد ببخشه ...؟
آروم نمیشد ...

سیگار و جاسیگاری رو برداشتم و رفتم کنارش نشستم و یه سیگار روشن کردم و بش تعارف کردم سرشو تکون داد ...
به دیوار تکیه دادم و آروم گفتم : خدا تو رو میبخشه , باور کن ...


نه بخاطر اینکه بچه بودی , نه بخاطر اینکه نمیفهمیدی , تورو میبخشه چون از صمیم قلب پشیمون هستی ...
تورو میبخشه برای اینکه تاوان کارتو دادی و داری میدی ... من مطمئنم که خدا تورو میبخشه ,اینو که گفتم کمی آروم شد .


همونجوری که گریه میکرد سرشو گذاشت رو شونه منو و اشک میریخت , باز هم گفتم : مطمئن باش که میبخشه , خدا تورو میبخشه ... دیگه حرفی نزدم و سکوت .


همونطور که آروم هق میزد و اشک میریخت یواش سر شو گذاشت رو زانوی من , اشک های رو صورتش گرمکنی که پام بود را خیس کرد , دستم رو جوری که جلوی چشمهای اونو بپوشونه گذاشتم رو سرش , یواش یواش آروم شد   نفس هاش شمرده شد و رفت تو اون حالتی که بعضی وقتها میرفت ولی میدونستم چشمهاش بازه چون جای نگاهش کف دستمو میسوزوند .


اینبار پنج , ده دقیقه نه   , بلکه دو ساعتی تو همون حالت موند .

من نه تنها پام بلکه تا گردنم خواب رفته بود و پیش خودم تمام گفته های او را بیاد می آوردم و پیش خودم صحنه ها را تصور و مجسم  میکردم ...
صحنه یک صبح سحر , در تاریک و روشن , تو یه بیابون , بعد تمام شدن صدای رگبار گلوله ها , یک پسر چهارده پانزده ساله در حالیکه مواظب هست پاش روی خون نره میان جنازه ها میگرده و با کا لیبر ۴۵ تو کله هر کدوم یه گلوله خالی میکنه ...اصلا صحنه جالب و قشنگی نیست .
یا صحنه یک دالان نمور و تاریک و طویل که دو تا نگهبان زیر بغل یک پیرمردی که موهای سفید و بلندش پریشان شده و ریش سفیدش بروی پیراهن بلندش افتاده ودر حالیکه چشمهاش نیمه بسته هست داره زیر لب دعا و قرآن میخونه , را گرفتند و او را کشان کشان برای اجرای حکم اعدام به سمت ته دالان که نوری از لای یک در آهنی نیمه باز اون قسمت را  روشن کرده  میبرند  اصلا جالب نیست ....

بالاخره تکونی خورد و بلند شد و بدون اینکه به من نگاه بکنه کمی دور خودش گشت و گفت : شام میخوری درست کنم ؟


گفتم : نه , من اشتها ندارم .


باز هم کمی دور خودش گشت و لباس هاشو تنش کرد و سیگار و فندکش را برداشت و گفت : من میرم بیرون ...


اما قبل از رفتن گفت :


بعضی وقتها که تیرباران نداشتیم با بعضی از بچه ها به دیدن صحنه های اعدام ( دار زدن ) میرفتیم ... بعضی از آن اعدامی ها دیر جان میدادند و بالای دار تقلای زیادی میکردند , ما میدویدیم و یکباره میپریدیم و به پای آنها آویزان میشدیم و سنگینی ما باعث میشد که مهره گردنش بشکند و زودتر تمام کند و راحت شود ...!

چیزی نگفتم و او هم در را بست و رفت .


نفهمیدم چرا این حرف را زد , فقط احساس کردم او اینکار را جز اعمال خیر خودش میداند .


این بار , او را در حالیکه روی نیمکت پارک نشسته و در دستش سیگاری هست و سرش را رو به آسمان گرفته و داره ادای قرآن خواندن آن پیرمرد را درمیاره مجسم کردم .


تا صبح  همانجا نشسته بودم و سیگار میکشیدم که او آمد و سلام کرد و مشغول درست کردن صبحانه شد .


گفتم : من هم امروز میرم خونه چند تا از بچه ها که برای کار بهشون سپردم , سری  بزنم ...


چیزی نگفت .


تا خیابان اصلی با هم بودیم و و آنجا با هم دست دادیم و از هم جدا شدیم .


دستش مثل یخ سرد بود .


خوشبختانه کار پیدا شد و مشغول شدم , چند باری هم پارک رفتم و فقط یکبار او را دیدم و از دور دستی برای هم تکان دادیم و دیگر او را ندیدم ...


من هر وقت این خاطره و حالت چشمان او را بیاد می آورم بطور ناخودآگاه یاد یک خاطره تلخ دیگر می افتم که چندان بی ربط با این موضوع  نیست .


مرا بخاطر طولانی شدن این مطلب ببخشید اما چون این دو خاطره در ذهن من بهم گره خورده و با هم هستند بطور خیلی خلاصه آنرا هم نقل میکنم و مینویسم:


اواخر خدمت و هنگام ترخیص شدن و تسویه حساب در تهران و پادگان لشگر خودمان باقیمانده شدم .


با یکی از سربازهای گردان خودمان که در یک گروهان دیگر بود آشنا شدم و این آشنائی در مدت کوتاهی تبدیل به یک صمیمیت عمیق شد جوری که بعد از ظهرها مرخصی نمیگرفتیم و خانه نمی رفتیم و در همان پادگان میماندیم و با هم بودیم و درهمین صمیمیت و با هم بودن ها و حرف زدنها  وقتی پرسیدم در منطقه کجا بوده و چرا همدیگر را ندیدیم ؟!


با خنده ای گفت : من ممنوع المنطقه هستم ...


و برای من گفت که زندانی سیاسی بوده , در چهارده سالگی بعد از دستگیری برادر بزرگترش و داماد شان که عضو یکی از سازمانهای چپ بودند او را هم بجرم فروش نشریه میگیرند و با سه خواهرش به اوین میبرند بعد از اعدام برادر و یکی از خواهر ها و داماد شان قرار بود که او را هم اعدام بکنند که با تلاش و تهدید خواهرانش و کم سن و سال بودنش از اعدام نجات پیدا میکند و جرمش تقلیل پیدا میکند و پنج سال در زندان اوین  محبوس و زندانی بود .


او یک مصیبت و داستان زندگی او هم یک مصیبت واقعی بود.


مادرش یکماه پس از اعدام خواهر و برادرش مرد و پدرش پس از یک سال و نیم زمینگیر شدن به رحمت خدا رفت و خانواده آنها به معنای واقعی از هم پاشیده شد .


بعد از آزادی هم که به او گفته بودند باید به خدمت بروی و او هم  دفترچه گرفت و و در همین لشگر افتاد ولی بعلت سابقه سیاسی او را از رفتن به منطقه  منع کرده بودند 


زیاد دوست نداشت در مورد آنجا و و ایل آنجا حرف بزند و من  اصراری نداشتم ولی گاهی از تنهائی های انفرادی و غربتهای زندان و سختی تحمل یک نوجوان در میان دیوارها میگفت .


و وقتی پانزده یا شانزده سالگی خودم را در خانه و جامعه با پانزده شانزده سالگی او در زندان و انفرادی مقایسه میکردم  پی به عمق جنایتهای این رژیم به اصطلاح اسلامی میبردم .


او پایه خدمتی اش از من بالاتر بود  و باید ترخیص میشد ولی اذیتش میکردند و نگهش داشته بودند و ترخیصش نمیکردند .
در یکی از بعد از ظهر های اواخر بهار در حالیکه به سایه دیوار ساختمان یکی از دفاتر پناه برده بودیم  و هردو سرمان را به دیوار تکیه داده بودیم و روی زمین دراز کشیده بودیم از خنکی سیمان باد ملایمی که میوزید کیف میکردیم و لذت میبردیم .
من بدون هیچ منظور خاصی یکهو از او پرسیدم :


در مدت آن پنج سال با آنهمه سختی ها و درد ها و شکنجه ها و غم ها و غصه ها , کدام زمان و کدام لحظه برای تو سخت تر و دردناکتر و غیر قابل تحمل تر بود ؟


ا
ی کاش زبانم را مار میگزید و یا از بیخ میبرید و چنین سوال احمقانه ای را از او نمیکردم .

او قفل کرد و به روبرو خیره شد و همانطور خیره ماند و هیچی نمیگفت .


من هم شدیدا مشغول دعوا و مرا فه  و سرزنش کردن خودم از طرح این سوال بی موقع بودم ...


نیم ساعتی گذشت ناگهان  همانطور که به روبرو خیره مانده بود با صدای گرفته و بمی گفت :


یکروز .. چی بگم ؟ چه میدونم شب بود یا روز ؟


همان اوایل که مرا گرفته بودند و در انفرادی بودم و جای کتکها درد میکرد , ناگهان آن دریچه کوچک بالائی صدائی کرد و باز شد و من فقط یک لب و دهان و ریش میدیدم که گفت : من امشب داماد تون هستم ...


هر چند دقیقه و یاهر چند ساعت آن دریچه باز میشد و آن لب و دهن و آن ریش ظاهر میشد و فقط میگفت : من امشب دامادتون هستم... و آن زمان بدترین و سخت ترین و غیر قابل تحمل ترین لحظات زندگی پنج ساله من در اوین بود .


ساکت شد و همانطور به روبرو خیره ماند .


من همانطور در حالت نیم خیزی کرده بودم خشکم زده بود  و فقط توانستم نگاهی به چشمان او بکنم .


حالت عجیبی داشت و پس از چند سال من همان نگاه را با همان حالت در چشمان خلاصی زن دیدم و هنوز هم نفهمیدم آن حالت و چیزی که در نگاه هر دو آنها با یکدنیا تفاوت و اختلاف ظاهری , یکسان و مشابه بود چیست ؟!  
ارسال یک نظر