‏نمایش پست‌ها با برچسب عزا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عزا. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۴

حقیقت ماجرای اسب حاجت دهنده...!

                              حقیقت ماجرای اسب حاجت دهنده...!



معروف است اسبی را که در عکس مشاهده میکنید در روز عاشورا های های بر مصیبت حسین و اهل بیتش گریه میکرده و گوله گوله اشک میریخته و براستی چنین بوده و این اسب از چشمانش اشک بیرون میزده و به اصطلاح ما گریه میکرده ...!

اما حقیقت این ماجرا چه بوده و آیا این اشکها ناشی از تاثر این اسب برای حسین و واقعه کربلا بوده و تنها در دنیا واین همه اسب هائی که در طی این ۱۴۰۰ سال آمدند و رفتند , فقط این اسب شیعه شده و فهمیده که بر سر نوه پیامبر خدا چه آوردند که در روز عاشورا گریه میکند ؟

پرودگار سایه جهل را از سر این کشور بردارد و مردم ما را از جهل دور کند و در امان نگهدارد ...

نه , دوستان این اسب نوه و نتیجه ذوالجناح حسین نیست و چیزی از محرم و عاشورا نمیداند و حسین و ابلفضل را هم نمیشناسد...

فقط دارای صاحبی باهوش و مکاری بوده که توانسته از جهل و خرافات مردم سو استفاده بکند و این اسب بیچاره را در شبهای قبل از تاسوعا و عاشورا به یک کارگاه آهنگری ببرد و تا صبح در مقابل او جوشکاری کند تا برق چشم حیوان را بزند تا  سراسر فردا  حیوان زبان بسته اشک بریزد ...

[[ کسانیکه برق جوشکاری چشم آنها را زده و اشک آنرا ریخته اند کاملا گفته مرا و حال آن اسب بدبخت را میفهمند و درک میکنند !!]] 

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۹۴

شما بودید چه احساسی داشتید و چه حالی به شما دست میداد ؟

   شما بودید چه احساسی داشتید و چه حالی به شما دست میداد؟


خواهش میکنم این مطلب را شوخی نگیرید و کمی به آن فکر کنید , شاید در وهله اول کمی خنده دار بنظرتان بیاید ولی زمانیکه به عمق آن برسید ...

ولش کن , خودتون  میرسید دیگه... !!

تصور کنید , عربستانی ها اسم بچه های خودشان آرشعلی  و فریدون و گودرز و عبدالشاهپور و غلام بابک و پریچهر و بنت ماهرخ میگذاشتند !


تصور کنید , شیوخ امارات می آمدند در ایران و قبر پیروز نهاوندی ( فیروز ابولولو) را میساختند و گنبد آنرا طلا میکردند و هر ساله به زیارت آن می آمدند .


تصور کنید , در کتابهای درسی مدارس عربستان سرگذشت بهرام گور و از دادگری انوشیروان و از خردمندی بزرگمهر مینوشتند و بچه ها در باره آنها امتحان میدادند !


تصور کنید , بخاطر مرگ آریوبرزن و بابک و مازیار سالروز کشته شدن آنها در تاریخ هجری قمری قرمز و تعطیل بود!


تصور کنید , در قهوه خانه های حجاز و یمن مراسم نقالی بود و اشعار شاهنامه و حافظ را میخواندند و مردم بر سر کله خودشان میزدند و گریه میکردند !

 
تصور کنید , که هر ساله در مکه و مدینه ده روز برای یزدگرد سوم و اهل بیت او مراسم عزاداری و زنجیر زنی بر پا میکردند !


تصور کنید , عراقی ها قبر شاه عباس را طلا میکردند و از بغداد با پای برهنه به زیارت قبرش می آمدند و شما به خیک آنها آب زیپو میبستیید و آنها خر کیف میشدند و میرفتند مملکت خودشان و از مهمان نوازی ها تعریف و تمجید میکردند !

تصور کنید , هر عربی به تخت جمشید و داریوش و کوروش و هرمز و آتشکده و طاق بستان و نقش رستم توهین میکرد او را اعدام میکردند !

تصور کنید , با تمام این رفتار ما از اعراب بدمان می آمد و به بچه زائرین آنها تجاوز میکردیم و بقیه زائرین را زیر دست و پا له میکردیم و با آنها بدترین برخورد را داشتیم !


تصور کنید , در دنیای مجازی اعراب , عربهائی بودند که  مخالف این رفتار هموطنان خودشان بودند و آنها از این کار منع میکردند و در باره بدی این کار مینوشتند ولی  بقیه عربها در زیر پست هایشان , آنها را به فحش خواهر و مادر میبستند و آنها را وطنفروش و خائن و جاسوس و مزدور استکبار جهانی به سرکردگی اسراییل غاصب میدانستند و آنها را متهم به دریافت پول از بی بی سی و صوت الامریکی میکردند .


و جمعیت معتدل تر اعراب هم آنها را از توهین به مقدسات برحذر میداشتند و راه به راه زیر پست آنها مینوشتند ؛ یا الاخی به اعتقادات مردم توهین نکن , یا السیدی , به مقدسات مردم کاری نداشته باش و در آخر آنها را متهم به نفهمی و بیشعوری و خودباختگی و وطنفروشی  میکردند و میگفتند ؛ انا همه تون لا الانسان و لاتفهم ...

حالا , خدا وکیلی اگر اینطوری بود و چنین چیزهائی واقعیت پیدا میکرد و حقیقت داشت.... ,


شما چه احساسی داشتید؟!

 و چه حالی به شما دست میداد؟!


و در مورد این رفتار عربها چه فکر میکردید ؟
 


 
           


 

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۴

باز سیاهی , باز نوحه , باز گریه و باز هم محرم است !

        باز سیاهی , باز نوحه , باز گریه و باز هم محرم است !


شور و هیجانی غریزی و آن هم برای هیچ !
به دنبال دیگ و بلند گو و طبل و سنج و زنجیر رفتن ...
دوباره به پای قصه تکراری سر بریده نشستن ,
و از برای دردهای بی درمان خود  بر ذکر مصیبتش گریستن ,


بازهم , فکر نذری آنشب هنگام زنجیر زدن و آنرا به پای عشق حسین گذاشتن!


شوق حمل پرچم و کتل برای بچه ها ,
تلاش برای دیده شدن و خودنمائی و جلوه پسران ,
لذت گردش بدون بازخواست و نیمه شب خیابانی دختران,
زحمت و رنج بیخود مردان سیاهپوش برای حفظ آبروی نداشته حاج آقا ,
ورهائی از کارهای خانه ومسابقه غیبت و بدگوئی مذهبی در زیر چادرسیاه زنان ,


بازهم , خلسه و رخوت از تکرار کاری بیهوده درسودا و خیال و توقع بردن ثواب ...


ده شب بدون اخم و تخم پدربخاطر نمره حساب  ,
ده شب بدون عذاب وجدان درآوردن بهانه دیرآمدن و گفتن دروغ ,
ده شب بدون ترس از دعوا و سرکوفت بخاطر شورکردن زیادی غذا ,
ده شب بدون زجر بیخوابی بخاطر ترس چه کنم و کجا بروم  فردا,


باز هم , لذت ده شب آزادی نسبی بخاطر تحمل رنج یک عمراسارت تضمین شده ...

   
مراسمی بدون کارت دعوت ,
تشکل و تجمعی بدون فراخوان ,
یک گردهمائی کور و برآمده از تکرار و عادت ,
آن هم  در مکانی آکنده از بوی گلاب و پاهای گندیده ,


باز هم , غلبه تقدس دروغین بر حقیقت مشهود در یک خودفریبی اعتقادی...


یادآوری وضو و نماز فراموش شده ,
خوب و مومن شدن موقتی حاصله از جوگیر شدن ,
پذیرش حجاب و چادر بسر کردن خودخواسته فقط برای ده شب ,
اوج احترام وعزت و اقتدار عبا و عمامه ها بر بالای منبر,


باز هم , دروغ و ریا و تظاهر و پاچه خواری و خودنمائی و تجاهل و تمارض ...


باز هم , عابد و زاهد شدن گربه زاکانی در میان شور وغوغا موش ها ,


باز هم , گم شدن فریاد روشنگری کسروی درمیان حسین حسین کردن مداحان ,


باز هم , نگاه غمگین هدایت و شرم بوف کور از عاقبت شوم این تقدس بدیمن ,


باز هم , دیدن و خواندن پرچم های آویخته ؛ 


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه  نوحه و چه  عزا و چه  ماتم  است


وباز هم , زمزمه کردن و زیر لب خواندن ؛

باز این چه  کوشش است که در جهل  آدم  است
باز این چه حماقت , چه بلاهت , چه عادت است ؟! 
 

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۲

فاطمه زهراء و عید نوروز و ایام فاطمیه !

فاطمه زهراء و عید نوروز و ایام فاطمیه !
      
 


داشتم به این فکر میکردم که اگر خود فاطمه زهراء دخت پیامبر , در حال حاضر اگر بجای یک زن ایرانی بود و در ایران زندگی میکرد , برای تعطیلات نوروز امسال که با ایام فاطمیه همزمان شده , چکار میکرد ؟

بالاخره ایشان هم یک زن و مهمتر از همه یک مادر هستند !


آیا در روز اول عید هفت سین نمی چیند و بجای شیرینی و آجیل و گل و میوه , یک ظرف خرما نرک و یه ظرف حلوا میگذارد و تن حسن و حسین لباس سیاه میکرد و تلویزیون نگاه کردن را هم در خانه ممنوع میکرد و آنها را با یکی یک قابلمه به هیئتی  میفرستاد که در آن مداح هلالی میخواند تا بروند سینه بزنند و گریه کنند؟

 و آخر شب هم به لطف علی آقا که در آشپز خانه کمک آشپزی میکند با قابلمه های پر گوشت قیمه به خانه برگردند  ؟

و به گریه های حسن و حسین  برای عید دیدنی و رفتن مسافرت و تخم مرغ رنگی , اصلا  توجهی نمیکرد و فقط به فکر اجر و ثواب اینکارها در آن دنیا  میشد ؟


ویا نه ...,

در حالیکه با گوشه چادرش اشکش و آب بینی خودش را پاک میکند  با خودش میگوید :

 قربون  جدش برم , خدا بیامرزدش , الهی که عمر جز جیگر بزنی , دستت بره زیر ساتور , ولی خوب قربونش برم خانم هم   ١٤٠٠ سال پیش مرده و و تازه سال عربی هم با سال ما ده روز فرق میکنه و معلوم نیست واقعا همون روزی که شهید شده یا نه ؟
 
وماشالله هزار ماشالله  انقدر فاطمه زهراء کمالات و داره و میفهمه که نباید بخاطر یه عزای ١٤٠٠ ساله عید را به خودمون کوفت کنیم و جفت پا بپریم تو شادی این بچه های بدبخت که همه دلخوشیشون همین یه شب عیده ...


بعد چادرش را به کمر میزند و دستی به سروگوش خانه میکشد و سبزه می انداخت  و هفت سین میچیند و شب هم موی دماغ علی میشد که الا و بالله باید بریم شمال و دل حسن و حسین بیچاره پوسید انقدر در خانه ماندند...

 و چه نشستی که هوووم , مامان ام البنین بهم گفت که ابوالفضل ناپسریت وانت شمر دائی شو  تو تعطیلات عید گرفته و پاشو برو بهش بگو که عقب وانت چادر بکشیم و پتو بندازیم و  وسیله ها و بچه ها و ما هم که عقب میشینیم و اگه خدا خواست همگی عید بریم مشهد...

که هم فاله و هم تماشا و هم سیاحت و هم زیارت ...

جدا اگر خود فاطمه زهراء در چنین وضعیتی قرار میگرفت ,  چیکار میکرد ؟