‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدگاه. نمایش همه پست‌ها

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۹۴

آقازاده ها چه جور جانورانی هستند!؟

                        آقازاده ها چه جور جانورانی هستند!؟



جناب آقازاده یاسر هاشمی پنجمین فرزند شیخ علی اکبر هاشمی بهرمانی یا همان رفسنجانی خودمان , اخیرا در مصاحبه ای با خبرنگار سیاسی ایسنا- محمدرضا نورمحمدیان  گفت :

[[  "آقازادگی" مساله بدی نیست، تعریف مردم از آقازادگی درست نیست ]] !


البته ایشان شوخی شان  هم گل انداخت و افاضه کردند :


[[ ما گاهی اوقات با همدیگر شوخی می‌کنیم و می‌گوییم که دیگر این ما نیستیم که آقازاده‌ایم، بلکه فرزندان‌مان هستند؛ به هر حال «آقازاده» بعنوان یک واژه سیاسی در کشور جا افتاده است . آقازادگی چیز بدی نیست؛ در برخی از انتسابات حکومتی در تاریخ ایران نیز ریشه و اصالت همواره معنای خودش را داشته است. از نظر من موضوع «آقازادگی» مساله بدی نیست، ولی متأسفانه تعریفی که امروز از آقازاده می‌شود شاید در ذهن مردم تعریف درستی نباشد.]]

منبع خبر : http://www.parsine.com/fa/news/265650/یاسر-هاشمی-آقازادگی-مساله-بدی-نیست-تعریف-مردم-از-آقازادگی-درست-نیست 

البته بنده در تاریخ یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱ در پستی با تیتر "  نگاهی اجمالی و گذرا بر گونه آقازاده ها از منظر جانورشناسی "  کاملا این دسته از موجودات و گونه " آقازاده " ها را شکافتم و آناتومی آنها را تشریح کردم .

ولی انگار چون این آقازاده یاسر در آنزمان بچه بود و عقلش نمیرسید و فقط آتاری و پلی استیشن بازی میکرد و فائزه و محسن و مهدی هم نمیگذاشتند با کامپیوترشان کار کند پیداست که پست من را نخواندند که چنین شکری خوردند و میگویند : اقازادگی چیز بدی نیست !!


و تازه , ایشان ذهن ما مردم را  قبول ندارد و تعریف اقازادگی  مردم را هم درست ندانستند!!


بنابر این من یکبار دیگر برای ایشان آقازاده و اقازادگی را تعریف میکنم و اگر ایشان به اندازه سرسوزنی اشتباه و یا دروغ و یا افتراء و یا تعریف نادرستی دیدند , حق با ایشان است و ما دیگر هر تعریفی که ایشان از آقا زدگی بکنند چشم بسته قبول میکنیم و دیگر به ایشان آقازاده نمی گوئیم ...


پس یاسر جان خوب گوش کن و با دقت بخوان ؛


در علم  جانور شناسی آقازاده به دسته ای از جانوران اطلاق میشود که از مادرزاده میشوند ولی از پدر تغذیه میکنند و به همین علت به آنها آقازاده میگویند.


آنها نزدیکترین و شبیه ترین جاندران به انسان هستند و ٤٧ تا و نصفی کروموزوم دارند.


 این جانوران با آنکه قبل از انقلاب اسلامی تعدادشان بسیار کمتر از حالا بود لهذا در میان گونه های محافظت شده قرار نداشتند ، اما جای بسیار شگفتی و تعجب است که پس از انقلاب و سیر شدن شکم آقاها  ناگهان بصورت تصاعدی نسل این جاندار رو به افزایش گذاشت و در رده گونه های محافظت شده قرار گرفتند!!!


و جالب اینجاست که درست بر خلاف گونه های دیگر که کم شدن تعداد آنها سبب محافظت از آنها میشود این جانوران (آقازاده ها ) هر چه تعدادشان بیشتر میشود برایشان محافظ و بادی گارد بیشتری میگذارند و تدابیر امنیتی شدیدتری برایشان در نظر میگیرند !!


و جالب تر این است , با آنکه تعدادشان بسیار زیادتر شده اما کمتر مشاهده و دیده میشوند و این شگفتی تمام دانشمندان و جانور شناسان را برانگیخته است !


به هر حال این آقازاده ها  تا امروز از نظر دسته بندی درصدر لیست بزرگترین دستاوردهای انقلاب شکوهمند اسلامی جای گرفتند و قرار دارند .


از نظر تغذیه این جانوران بسیار شبیه به شتر مرغ و تمساح میباشند چون مثل شتر مرغ به هر چیز نوک میزنند و مانند تمساح هر چیزی را میبلعند و فرو میبرند که اثر بسیار بدی بر روی منابع طبیعی , جنگلها و مراتع و معادن و آثار تاریخی و سرمایه های ملی و بر کل محیط زیست کشور گذاشته که اگر این جانوران که همگی به ویروس چشم هم چشمی مبتلا شده اند همین رویه را ادامه بدهند تا چند سال دیگر با سرزمین بایر و سوخته و ویرانی بنام ایران طرف خواهیم بود ...


ناگفته نماند که حیات این جاندار ارتباط مستقیم و صددرصد با مقام و منصب و مقام و رنگ عمامه پدرانشان دارد  و همین شاخص هاست که درجه آقا زادگی آنها را مشخص میکند .


و بخاطر همین است که تمام بخور بخور هایش از صدقه سر آقایشان میباشد و همگی سر در آخور جیب پدرانشان دارند.


البته به لطف پیشرفت تکنولوژی هم اکنون این بخور بخور ها همه بصورت LC و از طریق سیستم بانکی انجام میشود.


اما دور بودن این گونه حفاظت شده از چشم محققان و جانورشناسان و دلسوزان وطن عملا مانع از تحقیق برای رسیدگی به این وضعیت و جلوگیری از ریخت و پاش های این جانوران میگردد و چون این آقازاده ها در لیست جانوران محافظت شده قرار دارند ،نزدیک شدن و شکار و آسیب رساندن به آنها اکیدا ممنوع هست و نیروهای امنیتی و نظامی و جنگلبانی و حفظ محیط زیست و حتی برادران وزارت اطلاعات و سربازان گمراه امام زمان هم نمی توانند به آنها حرفی بزنند و اقدامی بکنند ، و اینطور که پیداست آنها از مصونیتی فوق پارتی بازی و این حرفها برخوردارند!!




اما از نظر خصوصیت حیوانی و از منظر علوم رفتارشناسی با آنکه این جانوران هیچگونه میل و رغبتی برای حضور فعال و آشکار در جامعه را از خودشان نشان نمیدهند ولی  همزیستی مسالمت آمیز این جانداران با سگهای ولایت وکفتران و کفتا ران نظام شگفتی تمامی دانشمندان و جانورشناسان و حتی مردم عادی را هم برانگیخته و هنوز علت اصلی این همزیستی مسالمت آمیز کاملا مشخص نیست و نشده اما بعضی از منتقدین حکومت و سینه سوخته های سپاه حدس هایی در اینمورد میزنند... !؟؟


هم اینک تعداد ٤٥٠٠ راس از این آقازاده ها فقط در انگلستان به بهانه تحصیل در دانشگاه توسط زیست ناشناسان انگلیسی حفظ و نگهداری میشوند اما آمار دقیقی از تعداد کل آنها در جهان دردست نیست .


اما میتوانیم آنها را در کشورهای مورد علاقه شان , هم از نظر آب و هوائی  و هم از نقطه نظر مبرمترین نیاز آنها یعنی ( اطفای حس خودنمائی و براورده شدن اشتهای جنسی ) بوفور دید که مثل پشگل زیر دست و پا ریخته اند و هراز گاهی خبرهای کوتاهی از باردار شدن دختر سرایدار خانه و یا مسولین نظافت توالت دانشگاه ها ،سبب شادی و خنده و مزاح آقایان آنها را دروطن فراهم کرده و با این خبرها درگعده ها یشان برای یکدیگر دست میگیرند .


اما اکنون با این بار گرانی کمرشکن و تورم بالا  و فقر عمومی همین آقازاده ها در انظار عموم مردم مخصوصا برادران مخلص و واقعی بسیجی و جانبازان و آزادگان جنگ که  روزگار سختی را میگذرانند ، با آوردن ماشین های گرانقیمت و دوردور کردنشان در خیابانهای شهر و با گرفتن مهمانی های مجلل و عروسی های آنچنانی سبب خون جگر شدن مردم و سرگرم دق دادن برادران واقعی ارزشی و فرستادن واقعی آنها به لقالله میباشند .


البته همانطور که گفتم هنوز هم بسیاری از برادران نفهم ارزشی و بیشعورهای بسیجی و الاغ های حزباللهی یا همان سگها و کفتر و کفتاران ولایت احمقانه کمر به خدمت آنها بستند و پاچه آنها را میخرند و به استخوانی که آقازاده ها برایشان انداختند و میلیسند دلخوش هستند و در دوشیفت خدمت آنها را میکنند ...


شیفت صبح که وظیفه آفتابه کشی و خبردار ایستادن دم مستراح برای آقایان را تقبل کردند و شیفت بعد از ظهر که وظیفه کیف کشی آقازاده ها و شستن ماشینهای آنها را برعهده دارند ...خدا عقل بدهد انشالله ...  ,


خداوند نسل هرچه آقا و اقازاده هست را از روی زمین بردارد ،آمین. 

(( حالا اگر آقازاده یاسر هاشمی باز هم بگویند که آقازادگی مساله و چیز بدی نیست , بدانند که از نظر علم ژنتیک و قانون وراثت و نظریه مندل  وقاحت و بیشرمی را کاملا از پدر محترمشان به ارث برده اند , همین ))  


 

 

 

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۹۴

شهامت و ظرافت محمد نوری زاد ...

                                           شهامت و ظرافت محمد نوری زاد ...



به این نتیجه رسیدم که خیلی ها به خاطر پنهان کردن ضعف و ترس خودشان هست  که از محمد نوری زاد چیزی نمیگویند وچیزی نمینویسند و حرفی از او نمیزنند ...

خوب حق هم دارند ,  چرا که اگر در باره مردی و مردانگی نوری زاد بنویسند انگار که از نامردی و پستی خودشان گفتند و نوشتند و آنرا عیان کرده اند .


اما این افراد که حتی تصور شهامت نوری زاد آنها را وحشت زده میسازد و خواب شب شان را آشفته میکند , از یک نکته بسیار اساسی و مهم غافل هستند و آن , ظرافت و نکته سنجی و لطافت کار محمد نوری زاد است .


این آقایان نمیدانند که مبارزه فقط با شهامت و بدون ظرافت , بیشتر به خودکشی میماند و آن چیزی جز ظرافت نیست که آقای محمد نوری زاد آنرا بدرستی دریافته و به نیکی نیز از آن بهره برده و میبرد و خواهد برد ...


برای دریافت این نکته , فقط دو قسمت از آخرین نوشته جناب نوری زاد را عینا باز نشر میکنم و قضاوت با خودتان :


[[  چهار:

مقوای  این قاتل – سعید مرتضوی در کربلا چه می کند؟

را گشودم و بدست گرفتم.


تنها بودم در میان آنهمه مأمور.

یک مأمور جوان که ریشی توپی به صورت داشت و سابقاً با او جلوی اوین بگو مگویی داشتم، از راه رسید و با عصبانیت آمد طرف من و مقوا را گرفت و پاره کرد و با عصبیت گفت:

کاری می کنی که باهات برخورد شخصی کنم.


و خط و نشان کشید با غیضی غلیظ جلوی همه:

نوری زاد بخدا اگه پاش بیفته چنان بلایی سرت می آورم…

نگذاشتم به حرفش ادامه بدهد.


با فریادی صد برابر صدای او بر سرش داد زدم:

منو از زدن و کشتن نترسون جوون. من در بدر بدنبال کسی هستم که بزنه بکشه منو. اگه اون یه نفر تویی مهلت نده.


و داد زدم:


بد نمی شه به لقمه نونی که برا زن و بچه ت می بری یه نگاهی بندازی. ]]    
و ...

[[ در این چند ماهی که صدای خود را در دنا و اوین در پیچاندیم، نشان دادیم که با دست تهی نیز می شود به مصاف مفسده رفت.


دیروز جلوی دنا یکی از مأموران لباس شخصی دم گوشم گفت:


بی خیال، یک دست صدا ندارد.


گفتمش:


اگر صدا نداشت شما پنجاه نفر را به اینجا نمی کشاند... ]]

 و براستی اگر این یک دست صدا نداشت و صدا ندارد , پس آن افراد آنجا چه میکنند و نگران چه هستند ؟!


مطمئنم با این پاسخ های ظریف و صریح به آن دو مامور ,
 
یکی باید بخاطر نان سر سفره زن و بچه اش حتما بدنبال شغل دیگری بگردد...

 و آن دیگری , تا عمر دارد تیکه انداختن به کسانی چون نوری زاد را از یاد نبرد و کلا سکوت اختیار کند ...!! 


 

چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۴

باور کنید آشغال ریختن هم کلاس دارد !

                     باور کنید آشغال ریختن هم  کلاس دارد !


شاید این حرف در ظاهر مسخره و یا شوخی به نظر برسد اما همین گفته دارای نکات قابل تاملی هست که بارزترین نکته آن میزان فهم و شعور و  فرهنگ و سطح آگاهی بالا و زیرکی و ظرافت در سکنات و رفتار مردم یک جامعه میباشد .

به عکس فوق کمی دقت کنید ,

به  احتمال بسیار قوی این عکس مربوط به قسمت خروجی و بیرونی یک پارک و یا یک استادیوم ورزشی میباشد که تردد جمعیت در آن روز زیاد بوده و تعداد لیوانها و بطری ها نوشیدنی هم حاکی از گرم بودن هوا دارد اما ...


این عکس که نه از نظر هنری و نه به خاطر سوژه و نه از لحاظ تکنیک عکاسی اصلا قابل توجه و در خوراهمیت نیست و نمیتوان از این زوایا به آن نگاه کرد ولی 

نکته ای در آن نهان است که در همان نگاه اول نظر هر بیننده ای را بخودش جلب میکند و او را بفکر وامیدارد...  

 و آن  ((  طرز تفکر و نحوه عملکرد مردم یک جامعه  ))  و کسانی هست که این رفتار را از خودشان نشان دادند و این صحنه را برای گرفتن این عکس بوجود آوردند.

به زبانی ساده مردم آن جامعه که اینطور لیوانها و بطریهای خالی نوشیدنی خود را مرتب و منظم در گرداگرد این سطل زباله چیدند و گذاشتند به صورتی کاملا واضح و آشکار به مسئولین خودشان گفته اند :


ما از عرف و قانون نریختن آشغال بر زمین و در گوشه و کنار برای حفظ زیبائی و نظافت شهرخودمان بخوبی آگاه هستیم و اهمیت و کارکرد سطل زباله تعبیه شده را نیز بخوبی میدانیم و آنرا رعایت میکنیم ,


اما با اینکار خواستیم به شما نشان دهیم و بگوییم که این دیگر وظیفه مسئولین و مدیران شهرداری هست که تا قبل از آنکه باد شدیدی  تمام آنها را با خود ببرد و درسطح شهر بریزد و پراکنده سازد و کارماموران نظافت شهری و کارمندانشان را دوبرابر کند و هزینه اضافه بر گردنشان بگذارد....؛

 یا سطل های زباله بیشتری در اینجور مکانهای پر تردد نصب و تعبیه کنید ,

 و یا  کارکنان سرویس حمل و نقل و جمع آوری زباله را موظف به حمل و تخلیه چند باره این سطل ها در روزهای تعطیل و پر تردد بنمائید.

و بدانید با این کار؛

نه  دیگر هیچ جای نگرانی برای بهداشت و سلامت مردم وجود دارد ,

و نه دیگر شاهد راهپیمائی و تظاهرات دوستداران طبیعت و حفظ محیط زیست و کره زمین خواهید بود ,

واز همه مهمتر ,
دیگر اصلا لازم نیست که برای چاپ بروشو و نصب بیلبورد و پوسترهای تبلیغاتی در رابطه با اهمیت حفظ محیط زیست و نظافت و پاکیزگی شهرهزینه های بیخود بکنید و خرج اضافه برای دولت  و مردم بتراشید...!

نمائی از یکی از خیابانهای شهر تهران در بعد از پایان مراسم عاشورای حسینی !!

 

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۴

بحران مخاطب در فقدان و مرگ عرصه عمومی

        بحران مخاطب در فقدان و مرگ عرصه عمومی  


اگر میخواهی حس خواندن در وجودت اقناع و ارضا شود , اگر میخواهی شادی تباه نشدن وقت را  بعد از مدتها دوباره 
تجربه کنی , اگر میخواهی بازهم لذت فرو رفتن و غرق شدن در غلظت افکارت را بچشی و اگر میخواهی احساس پشیمانی که پس از خواندن بسیاری از مطالبی که امروزه میخوانیم به تو دست ندهد , این نوشته را با دقت بخوان...
   
      روشنفکران دچار بحران مخاطب شده‌اند!

این گزاره را هر از چندی می‌شنویم.
 
من که خود با شماری از روشنفکران نشست و برخاست دارم، گلایه‌های آنان را می‌شنوم.

یکی از آنان، با لحنی طنز آمیز، می‌گفت پیش از انتشار فلان اثر، تصور می‌کردم آسمان و زمین را به هم ریخته‌ام.

اما چندی بعد متوجه می‌شوم حتی نزدیک ترین دوستانم از انتشار اثر من خبردار هم نشده‌اند.

یکی دیگر تلاش می‌کرد این وضعیت را تحلیل کند و فقدان اقبال عمومی از خود را نظرورزانه توضیح دهد بیشتر به قیافه، و قدرت خطابه اشاره می‌کرد.


حتی از اقبال و شانس نیز سخن می‌گفت.

به نظر او در مقاطعی فرصت برای کسی فراهم می‌شود و برای کسی نه.

من که از اوایل دهه پنجاه به اینسو، آثار روشنفکران درجه اول و دوم ایرانی را کم و بیش خوانده و دنبال کرده‌ام، تجربه زیسته خود را حکایت خواهم کرد و گمان خود از این بحران را توضیح خواهم داد.


مدعای من در این یادداشت این است که محتوای پیام با توجه به نقش و کارکردی که در یک بستر خاص برعهده می‌گیرد، مخاطب خود را تولید می‌‌کند.

کم و کیف مخاطب را در هر دوره باید با کم و کیف پیام‌های نقش آفرین و بستر انتقال پیام مورد مطالعه قرار داد.

مخاطب امروز نسبتی با پیام امروز و کم و کیف فضای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی امروز دارد.
                     روند نزولی بازار روشنفکران
دوست بداریم یا نه، دکتر علی شریعتی سنجه روشنفکران پرمخاطب در ایران است.

 نه پیش از او و نه پس از او هیچ روشنفکری تا این حد بازار گرم مخاطب نداشته است.

وقتی از بازار گرم سخن می‌گویم، به سه شاخص اشاره می‌کنم:

نخست تعداد و کمیت مخاطبان،

دوم تداوم و پایداری مخاطبان از حیث زمانی ،

و سوم عمق ارتباط مخاطبان با پیام روشنفکران.

پس از آن، انقلاب شد، نظامی فروریخت، نظامی دیگر جانشین شد و حال ببینیم بازار کار روشنفکری به کجا رسید.

من قصه بازار روشنفکری را گزارش می‌کنم.

از زمان پیروزی انقلاب به اینسو.

 تلاش می‌کنم با بهره گیری از آنچه سبب خلوت شدن بازار روشنفکران شد، چند و چون گرمی بازار روشنفکری در دوره شریعتی را تحلیل کنم.

همه چیز از جمع بندی یک شکست آغاز شد.


روشنفکران و بخش مهمی از اقشار تحصیل کرده شهری، از ناکامی انقلاب سخن می‌گفتند.

بر این باور بودند که انقلاب تنها هزینه‌های سهمگین به  آنها تحمیل کرده و رهاوردی برای مردم نداشته است.

هر چه گذشت دفاع از دستاوردهای انقلاب  دشوارتر شد و جمع بندی یک شکست بیش از پیش روا دانسته شد.

چه شد که چنین شد؟

آنچه کم و بیش مورد اجماع واقع شد، نااگاهی و جهل بود.

عبارت جهل بر ظلم پیروز شد همین جمع بندی را عمومی می‌کرد.

روشنفکران جدید آمدند تا همین نقیصه را رفع کنند.

روشنفکران قبلی هم از ناآگاهی مردم می‌نالیدند، اما مقصودشان ناآگاهی از تاریخ شان، دین شان و ناآگاهی از وضعیت‌، و عوامل دست در کار نابسامانی‌هاشان بود.


 تصورشان از ناآگاهی مردم، همان تصوری است که ممکن است شما از ناآگاهی یک شریک از رفتار شریک دیگر داشته باشید.

 از اینکه او تصور می‌کند شریکش صادق است با او کار می‌کند، اما به محض آگاهی رسانی شما از خیانت‌های او، شراکت این دو به پایان می‌رسد و کار به منازعه می‌کشد.

 آگاهی , با میدان عملی زندگی جمعی نسبت داشت و هیجان برمی‌انگیخت، گرم می‌کرد و آسایش موجود را دروغین جلوه می‌داد و فتنه‌ها برمی‌انگیخت.

روشنفکر اواخر دهه شصت وقتی از ناآگاهی مردم می‌نالید، درکی دیگر از آگاهی و ناآگاهی داشت.


به دکتر سروش بیاندیشید.

مقصودش این بود که مردم از خرد کافی و قدرت تعقل و انتخاب معقول محروم‌اند.

 روشنفکر حامل خبری نبود، بیشتر درمانگر درد تب مردم بود که از فضای ایدئولوژیک دهه‌های چهل و پنجاه به ارث رسیده بود.

 پایان بخش فنته‌ها بود و آمده بود تا آرامش را بر کوچه‌ها و خیابان‌های شهر حاکم کند و هیاهوهای سرگیجه آور را پایان بخشد.

آرام بود، شمرده سخن می‌گفت و از مخاطب خود می‌خواست با خرد و برهان دعاوی او را بپذیرد نه از سر هیجان و شور.

معیار سنجش دراین میدان تازه تولیدات روشنفکری، علم و خرد آکادمیک بود.

عامل اصلی فجایع و هزینه‌های گزاف دوران انقلابی، جهلی بود که با شاخص هیجان و شور و تعجیل برای عمل شناخته می‌شد.

علم، تخصص گرایی، دقت نظر در دعاوی، نقد مستمر، گفتگوی مدام، بازاندیشی در باره آنچه می‌اندیشیم، راه‌های علاج آن جهل مهلک بود.

با این همه تولیدات روشنفکری اواخر دهه شصت و اوایل هفتاد، از تولیدات روشنفکری دهه چهل و پنجاه کمتر فتنه انگیز نبود.

گروه‌ کثری از مخاطبان به میدان آمدند که در پرتو گفتارهای خردورزانه روشنفکران به یک یوتوپیای تازه می‌اندیشیدند.

عبارات زیر کدهای راهنما در فضای کنش جمعی بود:

متخصص شوید: همه کس نباید در باره همه چیز سخن بگوید. هر کس باید تلاش کند زندگی خود را مصروف فهم عمیق حوزه خاصی کند.

همه چیز را با خرد سنجش کنید: از همه فرصت‌های خود استفاده کنید و زوایای ذهن و روح خود را بکاوید مبادا، باوری نامستدل پنهان شده باشد.

نقد کنید و به سادگی دعاوی مدعیان را نپذیرید: تنها هنگامی می‌توانستید بدرخشید که سخنان یک سخنور را به باد نقد بگیرید و نشان دهید مدعیاتش با هم ناسازگارند.

مدارا جو باشید: مخالف خود را چون خود گرامی بدارید و در هر سخنی نشانی از حقیقت بجوئید.

به واقعیت‌ها بیاندیشید و در توهمات یوتوپیک فرونروید: همه چیز در بستر همین امکان‌ها و واقعیات واقعا موجود معنی دار است.

گفتگو کنید: گفتگو خود درمان است. گفتگو جایگزین خشونت است. گفتگو خرد و عقل را ترویج می‌کند.

بیشتر به هزینه‌ها فکر کنید: مقهور آرزوها بودن، فاجعه می‌آفریند به هزینه‌ها فکر کنید و تنها به شرط معقول بودن هزینه‌ها دست به عمل بزنید.

نکته جالب توجه این بود که اینهمه خود خالق یوتوپیای دیگر شد.


کثیری به میدان آمدند و به جامعه آرمانی اندیشیدند که در آن همه فکر می‌کنند، همه خردمندانه تصمیم می‌گیرند، به جای شور، شعورمندند، به جای آرمان‌های توخالی به واقعیت‌های پر می‌اندیشند و با حساب و کتاب و هزینه و فایده عمل می‌کنند.

تصویری از یک جامعه شیک و مدرن و معقول. همه چیز هم برای انتقال به چنان جامعه‌ای به نظر فراهم می‌رسید.

کافی بود در یک انتخابات شرکت کنند و پاک و پاکیزه آنچه را می‌خواهند تحقق دهند.

مطمئنا وقتی در سال 1376 پای صندوق رفتند، با خود می‌اندیشیدند وقتی می‌توان اینهمه مدنی رفتار کرد چرا دست به شورش و خشونت زدیم.

توفیق کم هزینه در دوم خرداد سال هفتاد و شش، الگوی روشنفکری دهه هفتاد را تقویت و تکثیر کرد.

توفیق دوم خرداد، چندان نپائید، اما مشی روشنفکری تداوم پیدا کرد و هر روز رادیکال تر شد.


دفاع روشنفکری دهه هفتاد هنوز هم بهبودی اجتماعی و سیاسی بود.

تصور می‌کرد با خرد و گفتگو و مدارا بهتر می‌تواند آرمان‌های اجتماعی و سیاسی را تحقق بخشید.

اما روشنفکر دهه هشتاد بیشتر دلمشغول خرسندی درونی است.

دمکراسی و جامعه مداراجو و توسعه یافته و امثالهم برای او معنا دار نیست.

به مصطفی ملکیان بیاندیشید.

این سنخ روشنفکری بیش از همه دلمشغول منطق است.

خرد از نظر او معانی ناپیدا دارد. منطق اما وضوح دارد.

با چاقوی منطق همه مفاهیم عام در عرصه عمومی را سائید.

توفیق داشت اثبات کند هر چه متعلق ذهنیت اجتماعی است، با منطق سازگار نیست.

نیروی شگرف منطق او می‌توانست فرد را از سحر جامعه رها کند و سعادت و معنویتی را که در نسبت با دیگران جستجو می‌کرد در نسبت با خود پیدا کند.

او موفق بود با میزان خود حرکت کند و زندگی را در نهایت آرامش بگذراند.

به تحولی که ترسیم شد نظر کنید.


در مقطع دکتر شریعتی، صحنه به یک میدان شلوغ و پر هیاهو شباهت داشت، با دکتر سروش به یک سالن سخنرانی رسیدیم که سخنان عمیق و تامل بر انگیز در آن رد و بدل می‌شود، با دکتر ملکیان همه به خانه رفتند چراغ‌ها را هم خاموش کردند.

حال دیگر از کدام روشنفکر و کدام مخاطب می‌پرسید؟

                  زبان و عرصه عمومی


دکتر شریعتی، زبان را در عرصه عمومی فراخوان کرده بود، دکتر سروش زبان را در حوزه تخصصی و اهل فکر و کتاب، و مصطفی ملکیان، زبان را در قلمرو حیات خصوصی به کار می‌بندد.


این هر سه فرزندان زمان خود هستند.

دکتر شریعتی به زمانی تعلق دارد که عرصه‌ای با نام عرصه عمومی زنده است، سروش در دوره نیمه جان عرصه عمومی زندگی می‌کند و ملکیان در زمانه‌ای که عرصه عمومی مرده است.

عرصه عمومی، نامی است که هابرماس به قلمروی از حیات اجتماعی و سیاسی مدرن نهاده است.


عرصه عمومی فضایی بیگانه با عرصه خصوصی نیست.

جایی است که مصائب و آلام عرصه خصوصی به یک مساله تبدیل می‌شود و البته به یک مساله عمومی.

آنچه در عرصه خصوصی روان‌های مردم را می‌آزارد، در عرصه عمومی به مساله تبدیل می‌شود و نام اختیار می‌کند: فقر، شکاف طبقاتی، تحقیر، تبعیض و ….

آنچه به مساله تبدیل شده، عمومی می‌شود و مردم به اعتبار دنباله آلامشان در عرصه خصوصی به هم می‌پیوندند، هم زبان می‌شوند، گفتگو می‌کنند، جستجوی راه حل می‌کنند. 

هر فرد به اعتبار نامی که رنج روزمره او در عرصه عمومی پیدا کرده، و به اعتبار جمع هم پیمانی که در عرصه عمومی خلق شده، میدان تعلق تازه‌ای می‌یابد.

هابرماس جادوی عرصه عمومی را در قدرت زایشی زبان جستجو می‌کند.


کمترین کارکرد عرصه عمومی مشارکت جمعی برای حل مشکلات جمعی است.

پیش از آن، زبان در پرتو حیات عرصه عمومی نیرومند می‌شود.

عالمی خلق می‌کند که در پرتو آن، همگان خود را در خانه خود می‌یابند.

احساس آشنایی می‌کنند.

با هم آشنا می‌شوند، نسبت به محیط حیات جمعی خود تصویری جمعی پیدا می‌کنند، و حتی با تاریخ و مردگان خود نیز پیوند می‌یابند.

شریعتی و کلام او فرزند چنین زمانه‌ای بود.


بعدها، شور و شوق  نهفته در کلام او، به ساختار نامعقول و ایدئولوژیک کلام او نسبت داده شد.

دکتر سروش بعدها او را نقد کرد که پیش از هر چیز باید هر گزاره از کلام را به داوری عقل و نقد فردی سپرد.

ارجاع کلام در عرصه عمومی به خرد و وجدان فردی، به معنای مرگ خصلت عمومی کلام بود.

کلام عرصه عمومی در حوزه خصوصی و خرد فردی نامعقول و ناسازگار می‌نماید.

درک تازه‌ای از حقیقت و صدق ظاهر می‌شود و کلام عرصه عمومی به کلی اعتبار خود را در این میدان تازه داوری از دست می‌دهد.

هاناآرنت که هابرماس ایده عرصه عمومی را وامدار اوست، در این زمینه نکته قابل تاملی دارد.

«تنها تضمین درست اندیشیدن ما در این نهفته است که ما در مراوده با دیگران به معنای واقعی کلمه می‌اندیشیم.


اندیشه‌هایمان را برای شان بیان می‌کنیم همانطور که آنها اندیشه‌هایشان را به ما انتقال می‌دهند.

عقل آدمی که خطاناپذیر نیست، تنها در صورتی می‌تواند درست عمل کند که بتواند برای خود کاربرد همگانی فراهم کند و این امر برای کسانی که هنوز تحت قیمومیت‌اند و نمی‌توانند فهم خویش را بدون هدایت دیگری به کار گیرند، همانقدر صادق است که برای دانشوران که به کل جماعت خواننده نیاز دارند.
تا نتایج خود را بررسی و بازبینی کنند.»[1]

آرنت البته بعدها، به ویژه پس از محاکمه آیشمن، به ضرورت خرد و عقل و وجدان فردی در عرصه عمومی معترف شد.


هابرماس با توجه به همین تفطن آرنتی، بعدها تلاش کرد، بدون مرگ خصلت عمومی کلام، امکانی برای حیات خرد و داوری فردی بگشاید.

اما روشنفکر پس از انقلاب، در نقد افق دوران انقلاب، به کلی دشمن جان خصلت عمومی کلام شد.

فرایند انتقال از نهضت و انقلاب به مرحله تثبیت یک نظام سیاسی جایگزین، قاتل خصلت عمومی کلام و زبان در عرصه سیاسی بود.


ساختاری هرمی در عرصه سیاسی استقرار پیدا کرد، و همگان فراخوان شدند که به قاعده هرم منتقل شوند و مطیع و منقاد کلامی باشند که در راس هرم تولید و توزیع می‌شود.

پیش از هر چیز، عرصه عمومی به واسطه انسداد در میدان سیاست، تضعیف شد.

اما روشنفکر منتقد پس از انقلاب نیز، در تضعیف عرصه عمومی مشارکت کرد.

خرد و عقل به موضوعی صرفا فردی و مستقل از چند و چون عرصه عمومی تعبیر شد.

زبان فربهی عرصه عمومی را از دست داد.

آنچه در دست مانده بود، ساختاری منطقی، دقیق، ریاضی گونه و عاری از ذوق عرصه عمومی بود.

زبان چنان نادلچسب شده بود که تنها با اشعار ملیح مولانا و حافظ می‌توانستی تحملشان کنی.

بداقبالی روشنفکر پس از انقلاب این بود که پروژه انتقادی خود را باید از طریق نقد کارکردهای عمومی دین پیش می‌برد.


این در حالی بود که زبان عرصه عمومی همه توان خود را از دین می‌گرفت.

روشنفکران دین را از عرصه عمومی خارج می‌کردند و دستگاه‌های رسمی و تبلیغاتی نیز دین را به کلیشه‌های تحقیر کننده تبدیل می‌کرد و این هر دو یک وظیفه همزمان داشت: مرگ عرصه عمومی.

البته دکتر سروش، بسترهای تازه‌ای برای تولید یک زبان تازه در عرصه عمومی را فراهم می‌کرد، اما ملکیان به کلی عاری از وسوسه‌های عرصه عمومی بود.


دوران بالیدن او نیز با مرگ عرصه عمومی همزمان بود.

سوژه‌ها بودند و آلامشان در عرصه خصوصی.

نام‌ها، شعارها، مفاهیم به جای مانده از عرصه عمومی، دیگر خصلت عمومی نداشت.

ارجاعی دیگر به هیچ معضل عینی و ملموس نداشت.

تجربه‌های ملموس آنها که با نام فقر و ستم و تبعیض به عرصه عمومی مرتبط می‌شد، نام خود را از دست داده بودند.

کسی باید از راه می‌رسید و در گوش آنها می‌خواند صبور باشید، آرام باشید، عجله نکنید، راضی باشید دنیا همین است.
پروژه عقلانیت و معنویت برای همین روزگار مناسب بود.


ملکیان از مفاهیم چاق و کلی گریخت و گفت که به جای تمدن و مدنیت و مدرنیته و سنت و امثالهم، به آلام انسان‌های گوشت و خون دار می‌اندیشد.

عملا مخاطبی نیز می‌خواست که جز گوشت و خون ندارد و برای آلام بدنی‌اش نیازمند نصایح آرمش بخش است.

انسان‌های گوشت و خون دار، همان‌هایی هستند که همه ابعاد فربه اجتماعی و تاریخی‌شان را از دست داده‌اند.

حتی زبان را که مهم‌ترین میراث اجتماعی و تاریخی است.

 برای رنج‌هایشان هیچ نامی نمی‌شناسند و هیچ درد آشنایی.

این انسان‌های تنها گوشت و پوست دار، گسیخته و از هم پاشیده‌اند.

حتی نامی برای آشنایی با خود هم ندارند.

ملکیان به آنها کمک می‌کند تا خود را بر صلیب خشک منطق و سازگاری درونی استوار نگاه دارند.

              بحران مخاطب در ایران امروز


امروز اگر برای کلام روشنفکر کمتر مخاطبی هست، نباید تصور کرد که کالای فکر هست، مصرف کننده‌ای در بازار نیست.


وقتی مخاطب نیست، کالای فکر هم نیست.

تفاوت کالای تفکر، با کالاهای تولیدی در عرصه اقتصادی همین است.

می‌توان کفش تولید کرد که در بازار بی مشتری باشد، اما نمی‌توان کالای فکر تولید کرد بدون اینکه مخاطبی در میان باشد.

اگر مخاطبی در میان نیست، حتما فکری هم در میان نیست.

فکر به خلاف کفش، یک کالای رابطی است.

تنها در میدان رابطه تولید می‌شود و در همان میدان رابطی هم مصرف می‌شود.

از بحران مخاطب و بحران تفکر همزمان باید گذشت.

باید این بار به نقد نقدها نشست.


خرد کانتی که پس از انقلاب اینهمه سنگین بار بود، به نقد عقل نظری او وابسته بود اما نقد قوه حکم و ذوق زیبایی شناختی کانتی را نادیده گرفته بود.

خرد کانتی به شرط حیات عرصه عمومی معنادار است.

خرد کانتی اگر کاستی‌های عرصه عمومی را پوشش دهد، ثمربخش است.

اما در مرگ عرصه عمومی نه خردی، نه تفکری و نه مخاطبی در میان است.

جامعه خود را بازمی‌یابد.


روزگار نمی‌تواند این چنین بپاید.

حجم و انبوه آلام در عرصه خصوصی، دوباره عرصه عمومی را حیات خواهد بخشید.

احساس ناتوانی فرد، او را از عرصه خصوصی‌اش به بیرون پرتاب خواهد کرد.

جامعه به اعتبار عرصه عمومی‌اش زنده است.

جامعه‌ای که عرصه عمومی‌اش مرده، جز روان پریشی در عرصه خصوصی نمی‌زاید.

روزگار امروز بیش از هر زمان دیگر، وابستگی روشنفکران به عرصه عمومی را اثبات می‌کند.

بنابراین روشنفکران نیز باید به احیای این عرصه بیاندیشند.

عرصه عمومی مثل آب شرط حیات عرصه عمومی و شرط حیات روشنفکری است.

 تک تک افراد بدون عرصه عمومی جز گوشت و خون ندارند، تنها در عرصه عمومی است که روحی بر کالبدشان خواهد دمید.
محمدجواد کاشی

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۴

یکی از نکات خوب زندگی ژاپنی ها

                                                       یکی از نکات خوب زندگی ژاپنی ها



( امیدوارم دوستان فکر نکنند که دارم در مورد ژاپنی ها تبلیغ میکنم و یا قصد تحقیر و یا توفق آنها را نسبت به خودمان دارم و یا مشوق تقلید کردن از رفتار آنها میباشم ,خیر ...

بلکه چون میدانم هر چیزی برای انسان با مقایسه و سنجش قابل درک است و در همین قیاس ها هست که انسان پی به نکات خوب و بد و قوی و ضعیف خود میبرد و با اطمینان از شناخت آنها بعلت طولانی بودن اقامتم و زندگی با آنها , خواستم یک نکته برجسته از نحوه و روش زندگی چشم بادامی ها که خالی از لطف نیست و شاید برای ما جالب باشد را خدمت شما دوستان بازگو کنم )

ژاپنی ها در برخورد اول بخاطر رعایت آداب معاشرت و تظاهر به فروتنی و احترام گذاشتن خیلی زیاد به طرف مقابل و داشتن چهره گشاده ( لبخند ) خاطره بسیار خوشی از خودشان در اذهان باقی میگذارند.




اما آیا در زندگی شخصی و خانوادگی خودشان هم چنین هستند ؟

باید خدمت شما عرض کنم که بعد از ۲۵ سال زندگی با آنها هنوز خودم هم نفهمیدم !


شما هیچگاه نخواهید توانست که چهره واقعی یک ژاپنی را ببینید ( اغراق نمیکنم ) و شخصیت او را بشناسید چون تمام زندگی یک ژاپنی در رفتارهای اجتماعی او بروز میکند و خلاصه شده و کسی را به خلوت آنها راه نیست !


یک ژاپنی درست زمانی که از خواب بیدار میشود یک ماسک ( ماسکی که لبخند جز تغییر ناپذیر آن است ) بر چهره خود میزند و درست در هنگام خواب آنرا از صورت خود بر میدارد و زندگی خصوصی او فقط مربوط به او و مال خودش میباشد .


اما یکی از نکاتی که در همه آنها مشترک میباشد این است که :


 آنها هیچ تعارف و رودربایستی با یکدیگر ندارند !


شاید باورتان نشود ولی آنها هیچ چیزشخصی خودشان را به هم تعارف نمیکنند ( دقت کردید ما هنگام شروع خوردن غذا به هر شخصی آشنا و غریبه تعارف میکنیم و  حتی بعضی از ما بلند میشوند که بروند به بقال سر کوچه هم تعارف کنند و برگردند  ! البته بد و خوبش را نمیدانم ) ولی همین ژاپنی ها در محافل و و مراسم و مکان ها و چیزهائی که متعلق به جمع است در تعارف کردن با یکدیگر مسابقه میدهند و افراط میکنند.


در مورد تعارف کردن به خانه ( بغیر از موارد رسمی و یا بسیار بسیار دوستانه  ) اینکار امری محال و  غیر ممکن است!


چرا که آرامش و آسایش خودشان  در اولویت است و به هیچ بهانه ای راضی به از دست دادن آن نیستند  و بسیار منطقی در این مورد فکر میکنند !


( وقتی خودم میتوانم بخورم و خودم پول دادم خریدم و مال من است,  دلیلی ندارد آنرا تعارف کنم ! وقتی با آمدن او به خانه و اتاقم , نظم من بهم میخورد و دچار معذور میشوم و راحت نیستم و همین احساس هم کم و بیش در او ( طرف مقابل ) است , مگر مرض دارم که خودمان را اذیت کنم ؟!)


باورش برای ما خیلی سخت بود که میدیدیم دوست پسر ها و دوست دخترها در  بارها و رستوران ها کنار ما میگفتند و میخندیدند و قربون صدقه هم میرفتند ولی وقتی خوردن و کارشان تمام میشد و میخواستند بروند , همگی جلوی پیشخوان و کانتر مثل غریبه ها , هر کدام سهم خودشونو حساب میکردند و از در رستوران بیرون میرفتند و دوباره شروع به خندیدن و حرف زدن میکردند !!


    

اجازه بدهید یکی از تجربیات شخصی خودم را بعنوان مثال برای  شما تعریف کنم.


سال دوم ازدواجم بود .


(( در میان اعضای خانواده همسرم , رابطه من با برادر کوچک خانمم نسبت به بقیه خانواده بسیار گرم تر و صمیمی تر بود و بیشتر از همه با او اخت بودم و هر وقت و هر کجا ما به هم میرسیدیم تا لحظه ای که از هم جدا شویم بطرهای آبجو و اوساکه و مشروب بود که  باز میکردیم و او برای من میریخت و من برای او میریختم و تا بیهوشی کامل , میخوردیم و میگفتیم و میخندیدیم...))


شبی تلفن زنگ زد... و من در آخر فقط متوجه شدم که خانمم گفت : راس ساعت ۹ شب و آدرس نزدیکترین رستوران به خانه ما را داد و گفت در همان نزدیکی هم هتل و مسافرخانه هم هست و شب را هم میتوانی آنجا بخوابی و بعد خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد !


تعجب کردم و پرسیدم : کی بود ؟


گفت : برادرم کوچکم ... تعطیل بود , ( برادرش در یک استان دیگر زندگی و کار میکرد ) گفت دوست دارد بیاید اینجا و تو را ببیند و من هم با او برای فردا شب ساعت ۹ رستوران قرار گذاشتم ...


گفتم : برنامه هتل چی بود ؟


گفت : وا , خوب باید یک جا بخوابد یا نه ؟ 


به او گفتم همان نزدیکی ها  هتل هم هست و میتواند آنجا بخوابد , که من برایش رزرو میکنم .( البته به حساب خود برادرش !)


با تعجب گفتم : برادر تو برای اولین بار بعد از دو سال میخواهد بیاید پیش ما ...آنوقت تو آدرس رستوران را میدهی و هتل رزرو میکنی !!؟


خیلی طبیعی گفت : پس باید چیکار میکردم ؟ 


گفتم : خوب میگفتی بیاد خونه ...


گفت : شما مشروب زیاد میخورید همان رستوران بهتر است .


دیدم راست میگوید , گفتم : این آره , ولی هتل چرا ؟


مگر اتاق و یا جا کم داریم ؟


گفت : نه , ولی اونجوری ما راحت تریم ...


گفتم : این که خیلی بد میشه و زشت هست ...


اینجا بود که او بسیار تعجب کرد و گفت : چرا ؟


شاید من و تو تحمل کنیم ولی دختر ما هم راحت است ؟ ( بچه یکساله ؟!)


اصلا شاید خود او ( برادرم ) راحت تر باشد , تو که فردا صبح میروی سر کار و او شاید بخواهد تا ظهر بخوابد و شاید رویش نشود دوش بگیرد و ...


من به بقیه حرفهایش گوش نمیکردم و سخت به فکر فرو رفتم .


هر چند که حرف هایش با هیچ قاموس من جور در نمی آمد ولی درست و منطقی میگفت و حق با او بود ! 


من هیچ به این فکر نکرده بودم که بچه یکساله ما هم آدم هست و او هم عضوی از اعضای همین خانواده است و حقی در این خانه دارد ( حق خوابیدن , آرامش , تحرک و رفت و آمد آزاد به تمام جاهای خانه , حق جیغ زدن و فریاد کشیدن , حق با صدای بلند تلویزیون نگاه کردن و...)  و من نمیتوانم بخاطر یک تعارف بیخود هی به او تشر بزنم ؛ آرامتر , ندو , تو اون اتاق نرو , صدای تلویزیون را کم کنم و در هنگام مستی نخندم و بلند حرف نزنم و مزاحم خواب او نشوم و آرامش او را بهم بزنم ...


پیش خودم و بنابر همان ایرانی بودن خودم گفتم :


خوب یکشب که هزار شب نمیشه ...

یکی از اون ته ته های مغزم فریاد کشید :


بدبخت , بیچاره شده همین یک شب هائی که براتون عادت شده هستید...بفهم .//  



 

پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۴

خدای ما و خدای اونا

                                    خدای ما و خدای اونا
 
       「‫حزب اللهی‬‎」の画像検索結果
 
 
دوستان , من امروز به  یک نکته خیلی جالب و خیلی خیلی مهم پی بردم و رسیدم که حیفم اومد دوستانم از اون مطلع نباشند و فکر کردم شاید برای شما هم جالب باشه !

و آن این هست که ؛
 
غیر ممکنه که خدای ما با خدای [ اونا ]  ( [ اونا ] به کلیه  برادران ارزشی وحزبالهی و اصولگرا و پایداری و انحرافی و و کلیه ریشوهای بیشعوری که در نظام جمهوری اسلامی میچرند و ارتزاق میکنند گفته میشود ) یکی باشه و این حرف که میگن ؛ خدا یکی هست و خدای همه یک خدا هست از بیخ و بن دروغ هست و یک مزخرفه ...
 
باور کنید !

من خودم در طی این یکهفته دوبار با این مطلب مواجه شدم و راستشو بخواهید دفعه اول کمی شک کردم ولی دفعه دوم کاملا یقین آوردم و مطمئن شدم !

ولی برای کسانیکه این حرف را باور نمیکنند , خیلی ساده و با مدارک مستند و غیر قابل انکار میشه این مطلب را اثبات کرد و من براتون اثبات میکنم .

ببینید , من دوتا پست در گوگل پلاس گذاشتم یکی در مورد علی بن ابیطالب و یکی در مورد امام زمان و هر دو هم موجود هست و هردو را در کمال احترام و بدون هیچ توهین و استفاده از کلمات زشت و ناپسندی با ادبیاتی که خودم استفاده میکنم نوشتم
و گذاشتم .

ولی برخورد [ اونا ] در قسمت نظرات و با کامنت هائی که گذاشتند ثابت میکنه و ثابت کرد که خدای ما با خدای [ اونا ] درست به اندازه یک ازل تا ابدیت فرق میکنه !

「‫برادران ارزشی‬‎」の画像検索結果
 
لطفا به این نکات کمی توجه و دقت کنید :

خدای ما میخواد گفتگو کنه و حرف بزنه ولی خدای [ اونا ] فکر میکنه که جنگه و انگار با همه دعوا داره !

خدای ما میفهمه هر کس یک عقیده ای داره ولی خدای [اونا ] بی برو برگرد میپرسه : تو اول بگو دینت چیه ؟!

خدای ما مجبوره یک سوال را چند بار تکرار کنه چون خدای [ اونا ] دوست داره چیزی را که میفهمه فقط ازش بپرسند !

خدای ما به خودش مطمئنه و تنها گفتگو میکنه ولی خدای [ اونا]  اول از همه رفیقاشو خبر میکنه ...

خدای ما پیجش قدیمی و پر پر و پیمونه ولی خدای [ اونا ] عین قارچ میمونه و چند تا کپی پست توشه !

خدای ما نوشته ها را دقیق میخونه ولی خدای[ اونا ] سرسری نگاه میکنه و هی میپرسه چی شد ؟

خدای ما خیلی با ادب و با تربیته ولی خدای [ اونا] هیچ بوئی از فهم و شعور نبرده ...

خدای ما به اصول اخلاقی پایبنده ولی خدای [ اونا ] اصلا نمیدونه اخلاق یعنی چی ؟!

خدای ما بزرگتر و کوچکتر سرش میشه ولی خدای [ اونا ] به هیچ وجه سن و سال سرش نمیشه ...

خدای ما اجازه میگیره حرف میزنه ولی خدای [ اونا ] مثل قاشق نشسته میپره وسط ...

خدای ما هیچ ادعائی نداره ولی خدای [ اونا ] فقط خودش و امثال خودش را آدم میدونه!

خدای ما رعایت اصول اخلاقی براش مهمه ولی خدای [ اونا ] اعتقاد حرف اول و آخرش را میزنه ...

خدای ما دروغ نمیگه ولی خدای [ اونا ] راست و دروغ سرش نمیشه !

خدای ما سند و مدرک معتبر براش خیلی مهمه ولی خدای [ اونا ] همه چیز را به احادیث و روایت میچسبونه ...

خدای ما اگر ندونه میگه نمیدونم ولی خدای [ اونا ] همه چیز را باید بدونه و عمرا نمیگه  نمیدونم ...!

خدای ما در یک گفتگو در مسائل شخصی دخالت نمیکنه ولی خدای [ اونا ] فقط به مسائل شخصی گیر میده !

خدای ما یک مساله را عنوان میکنه ولی خدای [ اونا ] درباره هر چی دلش بخواد جواب میده ...

خدای ما جوابگو بودن را وظیفه میدونه ولی خدای [ اونا ] جوابگو بودن را دلبخواهی و هر وقت دلش خواست میدونه ... 

خدای ما قضاوت را خیلی سخت میدونه و میکنه ولی خدای [ اونا] در جا حکم صا در  میکنه !!

خدای ما میدونه طرف مقابلش مسئول حرفاشه  ولی خدای [ اونا ] کل خانواده طرف را مقصر میدونه !

خدای ما صاحب اکانت را مخاطب میدونه ولی خدای [ اونا ] بیشتر به خوار مادر طرف بند میکنه و کار داره ...

خدای ما نوشتن ابله و احمق هم براش زجر آوره ولی خدای [ اونا ] مثل آب خوردن فحش خوار مادر میده !

خدای ما میدونه که اینجا یک پایگاه اجتماعی هست ولی خدای [ اونا ] اینجا را با طویله اشتباه گرفته و فکر میکنه چاله میدونه ...

خدای ما آبرو داره و شرم در گفتارش هست ولی خدای [ اونا ] خیلی بی حیاست و فقط دوست داره آبرو ریزی کنه .

خدای ما شرافت را پایه اساس یک گفتگو میدونه ولی خدای [ اونا ] وقاحت را راز ماندگاری و ضامن بقای خودش میکنه!

خدای ما خیلی راحت اشتباه را میپذیره و عذرخواهی میکنه ولی خدای [ اونا ] قبول اشتباه براش فاجعه هست و بلد نیست معذرت خواهی بکنه ...

خدای ما حتی افراد سایبری اطلاعاتی را هم هموطن خودش میدونه ولی خدای[ اونا ] مطمئنه که تو جاسوس استکبار و مزدور صهیونیست ها و جیره خور وهابی ها
هستی !

و خلاصه  . خدای ما برای خودش و دل خودش اینجا هست و مینویسه ولی خدای [ اونا ] برای خودنمائی و حقوق بیشتر و گرفتن رتبه و اسم در کردن و باریکلا ها و نوازش های حاج آقا میاد اینجا فحش میده و توهین میکنه و تهمت میزنه و تحقیر میشه و تو خیالش این حقارت را تبدیل به ارزش و صواب و کار فی سبیل الی الله تصور میکنه ولی در اصل در راه کلفت تر کردن کون آخوندا و دزدی ها و چپاول های آقا زاده هاشون هست که داره جون میکنه و خودفروشی میکنه  ...
 
「‫برادران ارزشی‬‎」の画像検索結果    「‫برادران ارزشی‬‎」の画像検索結果

حالا خودتون انصاف بدید که چطور خدای ما میتونه با خدای [ اونا ]  یکی باشه ؟
و خودتون با دیدن پست ها و خواندن کامنت ها و مطابقت اونها با گفته من , قضاوت کنید که آیا خدای [اونا ] با خدای ما یکی هست ؟

دوستان شما میدونید که منظور من از خدا در اینجا به معنای آفریننده و خالق نیست بلکه  آن باور ها و اعتقادات انسانی  هست که در رفتار و گفتارش تعیین کننده هست و در ارتباطات و در واکنش خودش نسبت به طرف مقابل بروز میده هست و میباشد ,

ولی ببینید چند نفر میان و میگن : اینهائی که گفتی به خدا ربطی نداره که ....

و ببینید چند نفر میان خیلی ساده همه اینها را برعکس میکنند و بخودمان نسبت میدهند....

 و ببینید چند نفر دوباره شروع به هتاکی و فحاشی  میکنند....

 و چند نفر میان قیافه آدم حسابی میگیرند که : نه همه ما اینطور نیستیم و ما هم اینها رو قبول نداریم در حالیکه زیر یک کتل سینه میزنند ... 

 و ببینید باز چند نفرشون بدون هیچ نظری با اشتیاق مینشینند به هتاکی های همکیشانشون + میزنند و امتیاز میدن و زمانیکه شاید یکی از ما کنترلش را از دست داد و به اسب حبیب بن مظاهر گفت یابو , سر و کله شون پیدا میشه و وای اسلام و وای مسلمونا میکنند و کولی بازی در میارن و همه اون هتاکی ها را با همین یه یابو گفتن برابر و میکنند و رو همون  هم قضاوت میکنند و حکم میدهند !

نه دوستان من مطمئن هستم که خدای [ اونا ]  خدای ما نیست و با خدای ما خیلی فرق داره ...

(( راستی  , یادم رفت بگم که خیلی جالبه خدای [ اونا ] خیلی بزدل و ترسو هم هست چون با اینکه تمام امکانات و نیرو و عوامل و اجامر و پول و قدرت در دستشون هست ولی باز هم  از اسم مستعار استفاده میکنه و از نشون دادن خودش خیلی وحشت داره ...یعنی اینکه خودش هم میدونه چه خبره ؟!!))  
 
「‫برادران ارزشی وحزبالهی و اصولگرا‬‎」の画像検索結果