‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۵

خمینی و خلخالی از اعدام هائی که کردند اصلا پشیمان نشدند

     خمینی و خلخالی از اعدام هائی که کردند اصلا پشیمان نشدند



اخیرا سید مهدی طباطبائی استاد اخلاق و عضو جامعه روحانیت مبارز گفته که روح‌الله خمینی «موافق برخی اعدام‌های اوایل انقلاب نبود» و صادق خلخالی و بسیاری از افرادی که احکام اعدام صادر کرده بودند٬ بعد‌ها «پشیمان» شدند.

این یک دروغ بزرگ و شرم آور است و خمینی و خلخالی از جنایاتی که کردند نه تنها پشیمان نبودند بلکه ادعا میکردند که کم کشتند و در مورد دیگران از خودشان  عطوفت اسلامی نشان داده اند !


همین خلخالی در یکی از آخرین مصاحبه های خودش با صادق صبا، خبرنگار بخش فارسی بی‌بی‌سی نه تنها از گذشته خویش کاملا اظهار رضایت کرده بلکه گفت چنانچه هر یک از اعدام شده‌ها به دست وی امروز زنده بودند، دوباره آنها را اعدام می‌کرده ‌است.


اینطور که پیداست این استاد اخلاق ! آقای سید مهدی طباطبائی یا هنوز از عمق جنایات خمینی و خلخالی بیخبر هستند یا آنکه میخواهند با ماستمالی این حقایق در جنایتهای خمینی و خلخالی شریک شوند و توشه آخرت برای خودشان دست و پا کنند که اینگونه با استناد به یک خواب دیدن , تصمیم گرفتند که بر روی این جنایات ماله بکشند و جنایتکاران را تطهیر بنمایند .


[[ طباطبایی اضافه کرده پس از «قهر» و خروج از محل اقامت خمینی در ایام انقلاب٬ «خلخالی بعد‌ها دنبال من فرستاد که به دیدنش بروم، خوابی دیده بود و نتیجه‌ای از خواب گرفته بود. خیلی منقلب بود از حکم‌های اعدامی که داده بود پشیمان بود. اکثر تندروهایی که آن زمان حکم‌های تندی دادند اکثرا پشیمان شدند.»]]


حالا گیریم که پشیمان هم شدند , اما خانواده های اعدام شدگان را از این پشیمانی چه سود ؟


همچنین ایشان مدعی شدند ( با بیشرمی دروغ میگوید ) که :


[[ طباطبایی افزوده که خمینی «خیلی موافق اعدام‌ها نبودند٬ اما گاهی اوقات ناچار بودند که برخی افراد را اعدام کنند که انقلاب به بن بست نرسد. اما این حدی که انجام شد تندروی بود و امام هم راضی نبودند.»]]


در حالیکه وقتی ما این گفته را در مقابل گفته خود خلخالی در کتاب خاطراتش میگذاریم و مقایسه میکنیم :


[[ خلخالی در پاسخ مخالفان به اعدام‌ها، آنها را به این گفته خمینی ارجاع می‌داد: هرکس در مقابل شما ایستاد همین‌طور یقه‌اش را می‌گیری و کنارش می‌اندازی.
من با اتکاء به همین حمایت‌های جدی کار خودم را ادامه می‌دادم و به آنها می‌گفتم امام فهمیده حکم را به چه کسی بدهد و من یک قدم از انجام وظیفه‌ام عقب‌نشینی نمی‌کنم. ]]


میتوانیم کاملا به عمق نارضایتی و دلخوری خمینی از این اعدام ها پی ببریم !


و در آخر اینکه , آیا این استاد مشهور اخلاق میتواند فقط یک مدرک یا سندی مبنی بر ناراضی بودن خمینی و یا پشیمان شدن خلخالی از اعدام های بی حساب و کتاب سالهای ۵۷ تا ۶۰ به مردم نشان بدهند و برای ثبت در تاریخ ارائه کنند ؟


وای بر ما که وقتی استاد اخلاقشان به این راحتی دروغ میگوید و حقایق را جعل میکند , ببینید مابقی آنها دیگر چه لعبتانی هستند و چه دروغ هائی که به مردم نمیگویند ...! 




 

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۴

انتخاب خمینی و بلاهت خلخالی یا بلاهت خمینی در انتخاب خلخالی ؟!

         انتخاب خمینی و بلاهت خلخالی یا بلاهت خمینی در انتخاب خلخالی ؟!



( بچه‌های ما در زندان قصر یک روز حکم اعدام عده‌ای را تایپ کرده و نزد خلخالی می‌برند، بین این احکام اعدام، حکم اعدام خود خلخالی را هم قرار می دهند، خلخالی حتی حکم اعدام خودش را امضا کرده بود.)

این گفته رادیوهای بیگانه و اخبار مزدوران تلویزیونهای ماهواره ای نیست  بلکه فرموده جناب آقای ابوالفضل توکلی در گفت و گویی با خبرآنلاین است .

و بگفته ایشان :

حکم خمینی برای حاکم شرعی خلخالی بر مبنای شیعه بودنش بوده و بس !

و منتخب خمینی هم آنقدر ابله و سفیه و نادان بوده که حکم اعدام خودش را بدون دیدن و خواندن اسامی لیست امضا کرده ...!

که واقعا آدم میمانند که :

آیا حاکم شرعی انقدر ابله و نادان هست و میشود که حتی حکم اعدام خودش را هم امضا کند؟!!

و یا آیا واقعا امامی پیدا میشود که چنین فرد ابله و احمقی را حاکم شرع بکند و تیغ دست زنگی مست بدهد ؟!

بعد به چنین فردی میگویند (( امام !! )) و برایش گنبد و گلدسته هم درست میکنند !!

 

[[ خلخالی حکم اعدام خودش را هم امضا کرد
ابوالفضل توکلی در گفت و گویی با خبرآنلاین خاطراتی از سال‌های اول انقلاب نقل کرد که دز بخشی از آن میخوانیم: خلخالی از ابتدا در دفتر امام بود، مجتهد و فقیه بود ولی روابط عمومی خوبی نداشت، تندروی‌هایی داشت. اوایل انقلاب جمعیت خیلی زیادی در قم به دیدار ایشان می‌رفتند. یکبار که به دیدار امام رفته بودم به ایشان گفتم اقا برخی‌ها در دفتر شما هستند که صلاحیت ندارند،
امام خیلی جدی بودند نمی‌شد همینطوری چیزی به ایشان بگویی، رهایت نمی‌کرد، گفت که را می‌گویی؟
عرض کردم آقای خلخالی،
فرمود آقای خلخالی شیعه است.
عرض کردم از باب شیعه بودن نمیگویم.
فرمودند از چه بابی می‌گویی؟
گفتم آقا الان کسانی که به سمت شما می آیند همه فرهیخته، دانشجو، دانشمند، تحصیلکرده، تجار و بازرگانان و ...هستند، اینها هیچ چیزی نیاز ندارند فقط لازم است کسی باشد که روابط عمومی خوبی داشته باشد و در اینها تغییر و تحول ایجاد کند، امام نگاهی به من کردند و گفتند بر شما واجب است که هر چه در اینجا میبینی به من بگوئید. بعد از آن تشکیلات خانه و دفترشان را عوض کردند.
می دانید که خلخالی را مرحوم آیت الله بهشتی از کار قضاوت برداشت، بچه‌های ما در زندان قصر یک روز حکم اعدام عده‌ای را تایپ کرده و نزد خلخالی می‌برند، بین این احکام اعدام، حکم اعدام خود خلخالی را هم قرار می دهند، خلخالی حتی حکم اعدام خودش را امضا کرده بود.]]
منبع خبر : http://www.tabnak.ir/fa/news/567069/واکنش-فرزند-سیدحسن-به-ردصلاحیت-پدرش-کمپین-اعزام-رسایی-به-سوریه-خلخالی-حکم-اعدام-خودش-را-هم-امضا-کرد-نظر-کری-درباره-دخالت-در-انتخابات-ایران
http://www.khabaronline.ir/detail/508565/Politics/parties 


        

 

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۴

چه دستهائی در پشت پرده بدنام کردن ملت ایران است ؟!

       چه دستهائی در پشت پرده بدنام کردن ملت ایران است ؟!


این عکس پوستری از افاضات و گفته های رهبر یک مملکت است .

رهبری که حتی دستور زبان فارسی را هم  بلد نبود و هرگز خودش را موظف به رعایت آن نمیدانست !


رهبری که با اشاعه کینه و نفرت در گفتارش یک ملت را به قعر پرتگاه بدنامی و بی آبروئی و وحشی گری در جهان انداخت .


به ادبیات این گفتار او توجه کنید : 


[[ تمام جهان باید بدانند که همه مشکلات ملت ایران و دیگر کشورها توسط خارجی ها و توسط امریکا ست ,"کشورهای اسلامی از مردم کشورهای خارجی متنفرند مخصوصا از کشور آمریکا"]]


آیا این افکار و گفتار مال یک آدم سالم وعادی هست , آنهم  رهبر یک کشور؟؟!

از این بگذریم ....


حالا فکر میکنید که این پوستر را در کجا نصب کردند و در معرض نمایش گذاشتند؟


اگر تصور میکنید که این پوستر در یکی از ورودی های مرقد مجلل خمینی نصب شده سخت اشتباه میکنید .


یا اگر فکر میکنید که در جلوی ساختمان نشست کشورهای اسلامی در تهران در انظار گذاشتند هم خطا کردید!!


این پوستر در تخت جمشید و در ورودی پاسارگاد نصب گردیده است !؟!


باقی ماجرا را خودتان حدس بزنید ...


آیا میتوانید قیافه آن توریستی که برای دیدن این مکان , وقت گذاشته و هزینه کرده و ورودیه پرداخته و دلار خرج میکند را پس از دیدن و خواندن این پوستر تجسم کنید ؟!


آیا میتوانید حدس بزنید آن توریست پیش خودش چه فکر و از خواندن این پوستر چه برداشتی میکند ؟


و چه  سوغاتی از دیدن و عکس گرفتن از این پوستر با خود به کشورش میبرد ؟ 


فقط خواهش میکنم که این عمل را (( آنهم  در پر بازدید ترین مکان برای توریست های خارجی ))  سهوی و نسنجیده ندانید و آنرا  سرسری نبینید و از آن نگذرید  و آنرا به حماقت برادران  گروه تبلیغات اسلامی استان فارس نسبت ندهید ... 


(( عکس از  سایت خبری گویا )) 

http://news.gooya.com/didaniha/archives/2016/02/208104.php 

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۴

امام آمد ...!

                              امام آمد ...!
امام از بچگی آمد , 
امام از توی ماه آمد ,
امام با  یک الاغ  آمد ...
به گوشه بالا سمت چپ عکس دقت کنید امام الاغ شو اونجا پارک کرده !



 

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۴

منتظر ماکت فریزر امام هم باشید!؟

                   منتظر ماکت فریزر امام هم باشید!؟


میدانید که امام جانگداز با بلیزر آمد و با فریزر رفت ...

این بلیزری که با آن آمد , پس منتظر فریزر امام هم باشید !!


(( بد نیست بدانید که هزینه این کارهای احمقانه و این ابتکارات جلف و شرم آور را دولت به ستادهای برگزاری مراسم دهه زجر پرداخت میکند , همان دولتی که دم به ساعت از کسری بودجه مینالد و زوزه میکشد و با رندی و مکاری هر ماه یارانه ها را هاپولی و سگ خور مینماید , همین دولت ...!! )) 

 

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۴

سرگذشت و عاقبت یکی از آنهائی که چهارپایه را از زیر پای اعدامی ها میکشید

  سرگذشت و عاقبت یکی از آنهائی که چهارپایه را از زیر پای اعدامی ها میکشید  


 آقای علی عجمی فعال حقوق بشر در مطلبی از خاطرات زندان خودش و در آن از  سربازانی که برای مرخصی نقش میر غضب را ایفا میکنند و چهارپایه را از زیر پای افراد اعدامی میکشند یاد کرده و پرسشی نیز از آنها مطرح نموده است .

در حین خواندن مطلب ایشان خاطره ای بسیار تلخ و صددرصد مرتبط با این موضوع و پرسش به یادم آمد و تصمیم به نوشتن آن گرفتم تا شاید دوست عزیز آقای علی عجمی به پاسخ خود برسند و سربازان هم با خواندن آن حتی در مقابل یکسال کسری خدمت دیگر تن به این کار ندهند.


بهتر است اول قسمتی از نوشته آقای عجمی و سوال ایشان را بخوانیم :


[[   ۴ - با دستبند و پابند در مینى‌بوسى نشسته بودم که قرار بود ما را از اوین به رجایى شهر ببرد. محسن دگمه‌چى هم بود با سرطانى که جلو چشممان آبش کرده بود و چند زندانى عادى از جمله مردى که دیشب قرار بود با کاظمى و حاج آقایى اعدام شود و مهلت گرفته بود و حالا در مینى‌بوس تعریف مى‌کرد؛ پنج نفر اعدام شده بودند. سه متجاوز به عنف یا به قول خوش لواط و دو نفر که مشخص نبود جرم‌شان چه بود.


منظورش همبندیان ما بود. سربازها و راننده هم داشتند درباره اعدام دیشب حرف مى‌زدند و عجیب‌تر از همه اینکه کسى که چهارپایه را مى‌کشد سرباز است.

من تا آن روز فکر مى‌کردم این کار باید مأمور مخصوصى داشته باشد؛ نه یک سرباز عادى که براى بیست و چهار ساعت مرخصى تشویقى، آن هم با این استدلال که لواط کار و قاتل‌اند و من هم نکِشم یک نفر دیگر مى کِشد. بالاخره، من متوجه نشدم که هر سرباز یک صندلى را کشیده است و ٢۴ ساعت مرخصى گرفته یا یک سرباز صندلی هر پنج نفر را کشیده و ٢۴ ساعت مرخصی گرفته است. در یکى از تلخ‌ترین و عجیب‌ترین روزهاى زندگى‌ام و در حالى که فکر مى‌کردم سربازى که چهارپایه اعدام را کشیده، در طول ٢۴ ساعت مرخصى اش چه مى‌کند، از اوین خارج شدم به سمت زندان رجایى شهر، ظهر چهارم بهمن ١٣٨٩.]]

منبع خبر : http://news.gooya.com/politics/archives/2015/12/206442.php


در سالهائی که تب ژاپن رفتن تمام جوانان ایرانی را گرفته بود , درست یک هفته بعد از سخنرانی هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه که اعلام کرده بود : اینها یک مشت اراذل و اوباش ما هستند که به ژاپن رفتند ,  من هم به ژاپن رفتم .


در یکی از دوران بیکاری های خودم برای پیدا کردن کار چند یکشنبه را بطور مرتب به  پاتوق ایرانی ها در پارک یویوگی یا همان هارا جیکو میرفتم  تا هم دوستان را ببینم و هم بتوانم با پرس و جو از ایرانی ها  کاری برای خودم که تازه بیکار شده بودم پیدا کنم .


در اجتماع زشت و آشفته اما مفید و کارساز ما در آن پارک بچه های هر محله تهران و بچه های شهرستان جا ومکان خاص خودشان را داشتند .


ما هم در کنار دیوار سنگی آنجا پاتوقی داشتیم تا هر وقت همدیگر را گم کردیم بدونیم باید کجا بریم و یکدیگر را پیدا کنیم .
یک پسری هم تقریبا همسن و سال خودمان که همیشه هم تنها بود می آمد کمی آنطرف تر می ایستاد و گاهی چای میخورد و گاه مجله و روزنامه ای دستش میگرفت و همیشه موقع رفتن هم چند تا فیلم میگرفت و میرفت .


پسری ۲۶ ~۲۷ ساله با صورتی ناهموار و ابله رو و با پیشانی بسیار برجسته بود .


و برجستگی استخوان پیشانی در قسمت ابرو تبدیل به سگرمه هائی بزرگ و در هم فرو رفته ای شده بود که قیافه عبوسی از او ساخته بود جوری که هر کسی او را میدید فکر میکرد که اخم کرده و ناراحت هست انگار همیشه اخم کرده  و چشمان ریزی که در زیر سایه آن سگرمه ها در صورتش فرو رفته بود و حتی از فاصله چند متری هم نمیتوانستی تشخیص بدهی که سمت و سوی نگاه او به کجاست ؟!


در کل یعنی قیافه ای که براحتی تنها بودن او را توجیه میکرد و موجه جلوه میداد !


در یکی از همان یکشنبه های آخر پائیز در حالیکه کنار دیوار با چشمانی بسته نشسته بودم و از گرمای مطبوع آفتاب پائیزی بر روی پوست دست و صورت خودم لذت میبردم , ناگهان صدائی گفت : بفرما داداش ...


چشمانم را باز کردم و هیکل بزرگی که جلوی تابش آفتاب را گرفته و دستی که  لیوان چای و قند به سمت من دراز کرده بود  .
همان پسر اخموی دژم بود .


گفتم : ممنونم داداش همین الان خوردم ...


خیلی ساده و بی تکلف گفت : یکی از دوستام را دیدم رفتم چای بخرم برگشتم دیدم نیست ! حیفه ..., بریزم دور ؟!


یکدفعه از احساس بد قال گذاشتن یک نا رفیق دلم براش سوخت و تکانی به خودم دادم و گفتم : دستت درد نکنه ...


و همانطور به که به دست پت و پهن و انگشتهای کلفتش خیره شده بودم چای را گرفتم.


او هم یکی دومترسمت چپ من لیوان چای خودش را برداشت و سر نخ چای را گرفت و کیسه آن را دو سه بار تو آب جوش فرو کرد و درآورد و بعد بدون آنکه کوچکتری احساس رضایتی از رنگ چای در چهره اش دیده شود همانطوربکه قطرات پررنگ چای از کیسه آن میچکید آنرا دو سه بار چرخاند و به سمتی پرتاب کرد و بی معطلی با یک هورت جانانه نصف چای لیوان را خورد و مشغول فوت کردن باقی چای شد ...


کیسه چای را بیرون کشیدم و همانطور که با نخش آویزان بود به پشتم و دیوار نگاه کردم ببینم برجستگی یا لبه ای هست که آنرا موقتا آنجا بگذارم که دیدم گفت :


بده ..., بده من ...بده بندازم اینور ....


همینطور بدون منظور و چیزی گفتم :


نه حیفه ... , نمیخوام بندازم دور , میخوام بزارمش اینجا , که هفته دیگه که میایم فقط آب جوش بگیریم , هنوز رنگ داره ...

[ البته به شوخی گفتم و فقط میخواستم جلوی چشم باشه تا وقت رفتن آنرا در جائی به سطل زباله بندازم ..]


هنوز حرف من تمام نشده بود که دیدم پقی کرد و زد زیر خنده ...


خیلی جالب بود مثل فیلمهای صامت , بیصدا میخندید!


فقط دهانش باز بود و شانه هایش تکان میخورد اونجا بود که دیدم دندانهایش هم بعلت ساییدگی همه نصفه بنظر میرسند !!


نفس عمیقی کشید و در حالیکه یکدستش به شکمش بود دست دیگرش را با لیوان چای به دیوار گرفت و بلند شد همانطور بی صدا رو به دیوار و پشت به من کرد فقط از صدای نفس هاش و تکان خوردن شانه هاش فهمیدم که هنوز داره میخنده   ...


خلاصه پس از یکی دو دقیقه بطرف من برگشت که دیدم چشمانش از فرط فشار خنده قرمز شده و خیس اشک هست !


با آستین کاپشن اورکت مانند خودش چشمان و صورتش را پاک کرد و گفت : دمت گرم داداش خیلی با حالی ...


تا غروب که با یکدست چند فیلم و با دست دیگرش که بشدت برای من تکان میداد و بای بای میکرد , همان چهره بر صورتش نقش بسته بود و همانطور صامت با دهانی باز میخندید و رفت  ...    


  تو قطار و تا خانه همش تصویر دهان باز و دندانهای نصفه او جلوی چشمم مجسم میشد !


هفته بعد دیدم از من زودتر رسیده و تا مرا دید با حالتی نیمه دو آمد و بدون محل گذاشتن بدوستانم مرا به کناری کشید و گفت :


ناهار جائی نری ها ....با هم بخوریم !!

یعنی حالت صورتش طوری بود که حتی تیمور لنگ بی رحم و چنگیز سنگدل هم توانائی  "نه " گفتن را به او نداشتند!


وقت ناهار بدون پرس جو رفت دوتا خوراک مرغ گرفت و زیر درختان بر روی نیمکتی مشغول خوردن شدیم .


او محو سلام و احوالپرسی بی وقفه من با دیگران و من غرق حیرت از این همه تنهائی او ...


از آن دسته از آدمهائی بود که اگر عمری کنارش مینشستی تا لب باز نمیکردی  و حرفی نمیزدی , صدائی از او در نمی آمد !


چون تحمل چنین آدمی در محیط کار برایم غیر قابل تصور و غیر قابل تحمل و قبول بود  با او از هر دری حرف زدم الا در مورد کار و بیکار بودنم .


[[اجازه بدهید همچنان او را همان (( او ))  صدا کنم و بنامم .]]


از هفته بعد با او بودن و با او خوردن برای من شد وظیفه !!


و کار من شده بود خنداندن او آنهم فقط بخاطر دیدن چهره جالب و آن خنده های بی صدا !!


اما در پشت آن چهره زمخت و ترسناک روحی شکننده با اخلاقی کودکانه و احساسی ظریف پنهان شده بود با قلبی مهربان اما بسیار دیرباور و مشکوک به همه آدمها و گریزان از برخورد و آشنائی با آنها ...


در مورد جنس مخالف و زنها که هیچی !!
 او اصلا نمیتوانست تصور کند که روزی بتواند با یک زن دوتائی در جائی بنشینند و حرف بزنند... 


یکبار که به دعوت دوستان به آن سمت دیوار که پاتوق هموطنان بسیار عزیز خلافکار بود رفتم  , او با لحن بزرگترانه ای ( سه چهارسال از من بزرگتر بود ) گفت :  دیگه  نرو اونور ...!


که با نگاه خیره و چپ من زود عذر خواهی کرد و گفت : برای خودت میگم , آدمهای خوبی نیستند .


البته من هیچوقت نشنیدم که او بگوید فلانی  آدم خوبی هست اما فهمیدم که این حرفش از میزان محبت و علاقه ای هست که او هیچگاه در زندگی خودش نتوانسته بود آن را به کسی ابراز کند.


وقتی فهمید من بیکار هستم و کمی متغیر شد پنهان کردن آنرا باور نمیکرد ولی آنروز زودتر از وقت معمول همیشگی خداحافظی کرد و رفت و زمانیکه من دست تو جیب پالتوی خودم کردم دیدم که خیلی ماهرانه و بدون آنکه من متوجه بشم مبلغی پول در جیبم گذاشته و رفته ...


بیکاری من داشت طولانی شده بود و کلافه ام میکرد و هفته بعد که او را دیدم و میخواستم پولشو پس بدم ولی او قبول نمیکرد و آخر به من گفت :


بیا خانه من چند وقتی آنجا باش تا من با شرکتم صحبت کنم که اگر نیاز به نفر داشتند که  مشغول شو , و اگر نخواستند من از همکارانم  تقاضا کنم که اگر آشنائی دارند معرفی کنند و با با اصرار زیاد او راضی شدم و رفتم  , ولی ایکاش هرگز نمیرفتم ... !


بر خلاف دیگر ایرانی ها که در آنزمان برای پایین آوردن هزینه بصورت گروهی زندگی میکردند , او در آپارتمانی نوساز و تمیز که شرکت به او داده بود تنها زندگی میکرد و از آرایش خانه و طرز دست و رو شستن او فهمیدم که در خانواده ای بسیار متعصب و مذهبی بدنیا آمده و بزرگ شده ...


برای دست و رو شستن , او همان وضو را میگرفت ولی من حتی یکبار هم ندیدم که او نماز بخواند.


از گفتگو های مذهبی و سیاسی فرار میکرد .


آن شب تا صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم و ورق بازی میکردیم و من هر چه اصرار کردم که تو فردا باید به سر کار بروی کمی بخواب , میگفت  : روز زیاد خوابیده و به بی خوابی هم عادت دارم !


صبح هم موقع رفتن صبحانه مرا هم آماده کرد و رفت و درهنگام رفتن هم گفت خودم می آیم و غذا درست میکنم و تو راحت باش ... فکر کردم شاید دوست نداره کسی به چیز میزاش دست بزنه !!


غروب با لباسهای خاکی آمد و دوشی گرفت و مشغول پختن غذا شد و باز هم تا نزدیکهای صبح با من حرف زد و نخوابید و همان برنامه ..!


اگر لباس های او خاکی و کثیف نبود میگفتم او میرود سونا یا جائی میخوابد و بر میگردد ولی نه , اینطور نبود و او سر کار میرفت و کار میکرد .


حدس زدم شاید بخاطر رودبایستی با من باشه و آن شب ساعت یک چراغ را خاموش کردم و گفتم : من خآبم میاد و میخوام بخوابم ... که شاید او به این هوا چند ساعتی بخوابد .


من که روز خواب بودم و خوابم نمیبرد و حرف هم نمیزدم ...


او کمی پهلو به پهلو شد و صدا کرد و من جواب ندادم و نیم ساعت بعد بلند شد و سیگاری کشید و لباسش را پوشید و رفت و بیرون و نزدیک صبح برگشت و باز هم صبحانه و همان برنامه ...!!


باورتان نمیشود , او نمی خوابید !!!


و نخوابیدن او برای من تبدیل به یک معمای خیلی عجیب شد .


کار و بار و همه چی یادم رفت و تمام فکر و ذکر من شد نخوابیدن او ...


او نمیخوابید ولی درست مثل یک بوفالو میخورد , خیلی میخورد و حسابی از خودش پذیرائی میکرد .


فکر کردم شاید به من شک دارد و از چیزی میترسد که گفتم اگر شک داشت که مرا دعوت نمیکرد و در ضمن روزها هم که نیست و دلیلی ندارد که شب نخوابد که مواظب باشد !


باز هم غروب آمد  و همان دوش و پختن غذا و پر حرفی و و باز هم من برق را خاموش کردم و حرف نزدم و او هم کمی بعد بلند شد و آرام لباس پوشید و رفت بیرون و من هم به دنبال او ... حدس زدم او یا خانه ای دیگری دارد و یا به خانه کسی میرود , کمی بی هدف در خیابان پرسه زد و سیگار میکشید و با خودش معلوم نبود حرف میزند یا دعا میخواند ؟!


دور خودش میچرخید و آخر هم به پارکی در نزدیکی آنجا رفت و روی نیمکتی نشست و دستش را زیر سرش گذاشت و سرش رو به آسمان کرد و باز هم نمیدانم حرف میزد , ورد میخواند , دعا میکرد ....!!؟؟


زمستان بود و هوا سرد  ...


سردم بود , چندبار خواستم بروم جلو و صدایش کنم که با هم به خانه برویم ولی منصرف شدم و او هم همچنان سیگار میکشید و ورد میخواند .


من برگشتم , خیلی دلم بحالش سوخت ولی واقعا مخم هنگ کرده بوده و هر چه هم فکر میکردم جوابی برای این معما پیدا نمیکردم !


باز هم صبح آمد و صبحانه و همان برنامه و لباس کار پوشید و رفت ...


کمی ترسیدم و آخر اصلا به عقل جور در نمی آید که کسی نخوابد ولی مرتب سر کار برود و از پا نیفتد , باور کنید حتی فکر کردم نکند او یک آدم فضائی باشد و از کره دیگری به زمین آمده و در سیاره خودشان کسی نمیخوابد ...که خودم هم از این فکر احمقانه خنده ام گرفت .


البته او نمیخوابیید ولی گاهی اوقات ناگهانی و بدون هیچ اعلانی هر جا بود طاقباز دراز میکشید و یکدستش به زیر سرش و یک دست دیگر بر روی صورت و چنان بی حرکت میشد که گوئی حتی نفس هم نمیکشد , ولی به مدت ۵ الی ده دقیقه و نه بیشتر...!!؟


تنها فکری که بسرم رسید این بود که او یک انسان خارق العاده هست که سیستم بدنش نیازی به خواب ندارد !


ولی اگر اینطور بود , چرا این مطلب را پنهان کرده و بدنبال شهرت با آن و یا درمان آن نیست ؟؟!!


کلید را بگذارم و بدون خداحافظی بگذارم و بروم ولی کنجکاوی و هیجان کشف این معما مانع از این تصمیم  شد .


با اینکه میدانستم او حرف بزن نیست , تصمیم گرفتم که آنقدر بمانم و کاری کنم خودش به زبان بیاید و سر اینکار را برای من بگوید.


باز  غروب شد و او آمد و دوش و پخت وپز...
ولی این بار خاموشی نبود و نشستیم به حرف زدن و ورق بازی کردن که صبح شد و من چرت میزدم و باز او صبحانه و لباس کار و ...!!

همیشه با کوچکترین حرف رفتن من مخالفت میکرد و اصرار داشت که اینجا خانه خودت هست و بمان !!؟؟


داشتم دیوانه میشدم , آخر چطور چنین چیزی ممکن است ؟


باز او آمد و دوش و پختن غذا  و نشستن و تلویزیون دیدن و حرف زدن و دوباره روز از نو روزی از نو ...!


فردای آنروز تصمیم گرفتم  شب که آمد خیلی جدی به او بگویم که یا راز اینکار را به من میگوئی و یا میروم.
آمد و شام خوردیم و کمی ورق بازی کردیم .


نسبت به شبهای قبل کمی بی حالتر بود , حالتش جوری بود که خودش انگار میخواست حرفی بزند ولی دودل هست و دل دل میکرد و با خودش کلنجار میرفت .


با اینکه میدانستم آن شب وقت خوبی برای بیان کردن این تهدید نیست نیمه شب شد و ما هم یکوری لم داده بودیم و داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم , ناگهان کنترل تلویزیون را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم و نشستم و گفتم بشین روبروی من ... انگار که میدانست و منتظر چنین لحظه ای بوده بدون هیچ حرفی روبروی من نشست و سرش را پایین انداخت .


گفتم : به من نگاه کن ...


کمی دل دل کرد و سرش را بالا آورد و زل زدم به چشم های ریزش که برق تب داری داشت  گفتم :


...جان , عزیز من , تو مشکل داری , تو فقط به من بگو چرا نمیخوابی ؟
باور کن اگر همین حالا نگوئی بلند میشوم میروم  , یا بگو ... یا میروم ...


نگاه خسته ای کرد و گفت : خودم فهمیده بودم و دو سه روزی هست که میخوام بگم ولی نمیتونم ...


گفتم : چی رو ؟ همین مساله نخوابیدنت تو ؟


گفت: این یه راز هست که گفتنش آسون نیست  و تا حالا به کسی نگفتم ...


صدایم را پایین آوردم و با لحن دوستانه ای گفتم : خوب دوست من , عزیز من , چرا خودتو اذیت میکنی ؟
چرا یه چیز رو آنقدر تو خودت میریزی که خودتو از بین ببری ؟
پس دوست برای چی خوبه ؟
نترس باور کن من هم راز نگهدار هستم ...


تکونی خورد و آمد دهنش را باز کنه که باز هم حرفش  را در وسط راه خورد و سرشو انداخت پائین ...


من هم دیدم که اینطور هست و اصرار هم بی فایده هست  و سکوت کردم ...


هر دو به بالشی که زیر دست بود تکیه دادیم و ولو شدیم و به اصطلاح داشتیم تلویزیون تماشا میکردیم ...


او عین  یک مجسمه شده بود و تکان نمیخورد , صورتش رو به تلویزیون ولی جائی دیگر بود و با روح خودش در جای دیگری سیر میکرد ,  صدای نفسش هم  را هم نمیشنیدم  و حتی به چائی که درست کردم نگاه هم نکرد و من هم منتظر نشستم...


صبح شد و یکهو تکانی خورد بدون اینکه حرفی بزنه  بلند شد و صبحانه و باز هم لباس کار و خداحافظی بی جانی کرد و رفت و من هم همانجا خوابم برد ....


با صدای باز شدن در بیدار شدم , او آمد و رفت دوشی گرفت و بر خلاف همیشه مشغول غذا درست کردن نشد و رفت نشست یه گوشه اتاق , من هم سر و صورتی شستم و  نشستم  و چای درست کردم و درست زمانی که سرم پایین بود و داشتم چای را جلوی او میگذاشتم یکهو بی مقدمه و هیچی گفت :


من خلاصی زن بودم ... هم تو اوین و هم کردستان ...

من همانطور که سرم پایین بود خواستم به شوخی بگم که من هم چند وقت رئیس زندان اوین بودم که وقت سرم را بالا آوردم و چهره او را دیدم پشیمان شدم .


در حالیکه نفسم تو سینه گره خورده بود آروم نشستم , میترسیدم نگاهش کنم که او شروع کرد ؛

رگباری میگفت ...انگار یه متنی را حفظ کرده باشه , بدون تپق گفت و گفت ... همه چی رو گفت ...

گفت : همون اوایل انقلاب که وقتی چارده پانزده سالش بود به اصرار پدر خر تعصبی خودش وارد کمیته میشه و بخاطر هیکل بزرگش بهش اسلحه میدن و میشه محافظ حاج آقا که دوست پدرش بوده ,تو همین رفت و آمدهای به اوین چشم لاجوردی رو میگیره ... و حاجی هم وعده میده که وقتهای بیکاری اونو بفرسته اونجا ... اولین صحنه اعدام را با هم تماشا میکنند و همه از جگر این بچه که ترسی از خون نداشته تعریف میکنند ... عشق اسلحه و آرتیست بازی و میزان اخلاص و اسم پدرش سبب اولین پیشنهاد برای کار او در جوخه اعدام میشه ...مشورت با پدر به اذن گرفتن اجازه و فتوای حاج آقا بسته میشه و حاج آقا هم اینکار را جهاد اکبر در راه خدا و پیامبر بیان میکنه  و صواب اونو با شمشیر زدن تو روز عاشورا و در کنار امام حسین یکی میدونه ... چند بار جوخه  اعدام و نترسی و شهامت بهانه ای شد برای خر کردن یه بچه چارده پانزده ساله برای بردن فیض عظیم در قبول مسولیت زدن تیر خلاص  به سر منافقین و کافر ها و دشمنان خدا و دین و جمهوری اسلامی ...,


و اینجاست که با سفارش حاج آقا  یک بچه را میکنند مسئول زدن تیر خلاص به سر محکومین تیر باران شده و اعدامی ها ...
تشویق های دیگران و اعتقاد به فتوای حاجی که براش عین آیات قرآن بود جای هیچگونه تاملی برای کمی تفکر به این کاری که میکنه براش نمیزاره و در خودش هم هیچ احساس ندامت و پشیمانی هم بوجود نیامده بود و نمیکرد .


اینجا کمی مکث کرد و در حالیکه به من نگاه میکرد گفت : از روزی دو سه تا بود تا بیست تا سی تا ... اونها منو تکونی ندادند , تازه از خلاص کردن دشمنان خدا خوشحالم بودم .. من هم اصلا فکر نمیکردم که چیکار دارم میکنم , میدونی بچه بودم ,بخدا فقط چارده پونزده سالم بود...


باز گفت : همه اینها به کنار تا حاجی حکم زندان کردستان ( یادم نیست کدام زندان را گفت ) را میگیره و منو هم با خودش میبره و باز هم من مسئول زدن خلاصی ... حتی یکی دونفری که مجروح بودن و رو تخت برانکارد بهشون خلاصی زدم هم  تکونم ندادند .


تا اینکه اون پیرمرده  را آوردند  

((  اسم اون پیر که رئیس یکی از فرقه های سنی مذهب کردستان بود را به من گفت که متاسفانه حضور ذهن ندارم و یادم نمیاد ...))

اینجا بود که چهره اش گل انداخته بود و باشور و هیجان خاصی میگفت و تند تند قسم میخورد :
صورتش نورانی بود ... کثیف ترین سلول را داده بودند به او ... بخدا سلولش برق نداشت ولی شبها روشن بود و از زیر در و دریچه اش نور میزد بیرون ... به جان مادرم از تو سلولش که یه اتاق کثیف بود و توالتش هم همونجا بود بوی عطر  بلند میشد و بوی گلاب میومد... چه قرآنی میخوند  و چه صدای قشنگی داشت , من بعضی  شبها میرفتم میشستم گوش میدادم و گاهی وقتها حتی نگهبانی هم از اون سلول را هم میدادم ... تا حکم اعدامش اومد .


بهش که  که حکم را گفتم میخندید ...ازش خواهش کردم توبه کنه ...باز هم میخندید! وقت اعدام هم خندید ,  فرمان آتش که دادند هم خندید , تا من رفتم بالا سرش ...  وقتی خواستم خلاصی را بزنم چشم هاشو باز کرد انگار منو شناخت و لبخند زد و باز هم خندید و من هم زدم ....اونجا بود که شک کردم , باورم نمیشد اون پیرمرد نورانی دشمن خدا و پیامبر باشه ...


حالم بد شد نه چیزی میخوردم و نه میخوابیدم و فقط با خودم ادای قرآن خوندن اون پیرمرده را در میاوردم , چند روزی منو تحمل کردن و آخر فرستادنم تهران و منو بردن آسایشگاه موجی ها و روانی ها ی جنگ و شدم کیسه بوکس قرص ها و آمپولهای دکترهای اونجا ...


یکی دوسال بستری بودم و حالم خوب شد ولی فقط نمیتونستم بخوابم و هر وقت چشم ها مو میبستم چهره اون پیرمرده میاد جلوی چشمم و اون حالت نگاهش و لبخندی که میزد نمیزاره بخوابم , اون  چهره نشست تو ذهنم و تا الان دقیقه ای نیست که من چشم هامو ببندم و اون قیافه نیاد جلوی چشم هام ... و همین شد که دیگه خواب به چشمای من نیومد .

سکوت کرد...


من هم که از اول داستان زل زده بودم به موکت و خشکم زده بود و نفسم هم در نمی آمد , میترسیدم نگاهش کنم , نمیدونستم چی بگم ؟


سکوت طولانی شد ...


برای اولین بار,  او بود که سکوت را شکست و گفت : اما خدا منو میبخشه ..., چیزی نگفتم .


دوباره گفت : مصطفی تو آدم خوبی هستی , خدا منو میبخشه , مگه نه ؟


من باز هم جوابی ندادم یعنی راستشو بخواهید لمس شده بودم و هیچ تکونی نمیتونستم بخورم  , حرف هم نمیتونستم بزنم .
و این سکوت من بد شد و زد زیر گریه ... مثل بچه ها گریه میکرد , شیون میکرد ... درست طبق تعالیم دینی که بهش دادند,  بود : خنده های بی صدا و پنهان ولی گریه های آشکار و پر سر و صدا ...


اون به ظاهر هیولا مثل یه بچه اشک میریخت و ناله میکرد و میگفت : میبخشه ...خدا منو میبخشه ... من بچه بودم ...من حالیم نبود ...منو میبخشه ...


من همینطور که ماتم برده بود یهو بخودم آمدم و رو به او که داشت هق هق میکرد بلند گفتم : خدا تو رو میبخشه ... صدای گریه اش بلندتر شد .


من هم بلندتر گفتم : باور کن خدا تو رو میبخشه ...


حالا این او بود که جواب نمیداد و باز هم با صدای بلند گریه میکرد


داد زدم : بدبخت خدا اگه تورو نبخشه کی رو میخواد ببخشه ؟
خدا اگر تو رو نبخشه , خمینی و خلخالی و لاجوردی رو میخواد ببخشه ...؟
آروم نمیشد ...

سیگار و جاسیگاری رو برداشتم و رفتم کنارش نشستم و یه سیگار روشن کردم و بش تعارف کردم سرشو تکون داد ...
به دیوار تکیه دادم و آروم گفتم : خدا تو رو میبخشه , باور کن ...


نه بخاطر اینکه بچه بودی , نه بخاطر اینکه نمیفهمیدی , تورو میبخشه چون از صمیم قلب پشیمون هستی ...
تورو میبخشه برای اینکه تاوان کارتو دادی و داری میدی ... من مطمئنم که خدا تورو میبخشه ,اینو که گفتم کمی آروم شد .


همونجوری که گریه میکرد سرشو گذاشت رو شونه منو و اشک میریخت , باز هم گفتم : مطمئن باش که میبخشه , خدا تورو میبخشه ... دیگه حرفی نزدم و سکوت .


همونطور که آروم هق میزد و اشک میریخت یواش سر شو گذاشت رو زانوی من , اشک های رو صورتش گرمکنی که پام بود را خیس کرد , دستم رو جوری که جلوی چشمهای اونو بپوشونه گذاشتم رو سرش , یواش یواش آروم شد   نفس هاش شمرده شد و رفت تو اون حالتی که بعضی وقتها میرفت ولی میدونستم چشمهاش بازه چون جای نگاهش کف دستمو میسوزوند .


اینبار پنج , ده دقیقه نه   , بلکه دو ساعتی تو همون حالت موند .

من نه تنها پام بلکه تا گردنم خواب رفته بود و پیش خودم تمام گفته های او را بیاد می آوردم و پیش خودم صحنه ها را تصور و مجسم  میکردم ...
صحنه یک صبح سحر , در تاریک و روشن , تو یه بیابون , بعد تمام شدن صدای رگبار گلوله ها , یک پسر چهارده پانزده ساله در حالیکه مواظب هست پاش روی خون نره میان جنازه ها میگرده و با کا لیبر ۴۵ تو کله هر کدوم یه گلوله خالی میکنه ...اصلا صحنه جالب و قشنگی نیست .
یا صحنه یک دالان نمور و تاریک و طویل که دو تا نگهبان زیر بغل یک پیرمردی که موهای سفید و بلندش پریشان شده و ریش سفیدش بروی پیراهن بلندش افتاده ودر حالیکه چشمهاش نیمه بسته هست داره زیر لب دعا و قرآن میخونه , را گرفتند و او را کشان کشان برای اجرای حکم اعدام به سمت ته دالان که نوری از لای یک در آهنی نیمه باز اون قسمت را  روشن کرده  میبرند  اصلا جالب نیست ....

بالاخره تکونی خورد و بلند شد و بدون اینکه به من نگاه بکنه کمی دور خودش گشت و گفت : شام میخوری درست کنم ؟


گفتم : نه , من اشتها ندارم .


باز هم کمی دور خودش گشت و لباس هاشو تنش کرد و سیگار و فندکش را برداشت و گفت : من میرم بیرون ...


اما قبل از رفتن گفت :


بعضی وقتها که تیرباران نداشتیم با بعضی از بچه ها به دیدن صحنه های اعدام ( دار زدن ) میرفتیم ... بعضی از آن اعدامی ها دیر جان میدادند و بالای دار تقلای زیادی میکردند , ما میدویدیم و یکباره میپریدیم و به پای آنها آویزان میشدیم و سنگینی ما باعث میشد که مهره گردنش بشکند و زودتر تمام کند و راحت شود ...!

چیزی نگفتم و او هم در را بست و رفت .


نفهمیدم چرا این حرف را زد , فقط احساس کردم او اینکار را جز اعمال خیر خودش میداند .


این بار , او را در حالیکه روی نیمکت پارک نشسته و در دستش سیگاری هست و سرش را رو به آسمان گرفته و داره ادای قرآن خواندن آن پیرمرد را درمیاره مجسم کردم .


تا صبح  همانجا نشسته بودم و سیگار میکشیدم که او آمد و سلام کرد و مشغول درست کردن صبحانه شد .


گفتم : من هم امروز میرم خونه چند تا از بچه ها که برای کار بهشون سپردم , سری  بزنم ...


چیزی نگفت .


تا خیابان اصلی با هم بودیم و و آنجا با هم دست دادیم و از هم جدا شدیم .


دستش مثل یخ سرد بود .


خوشبختانه کار پیدا شد و مشغول شدم , چند باری هم پارک رفتم و فقط یکبار او را دیدم و از دور دستی برای هم تکان دادیم و دیگر او را ندیدم ...


من هر وقت این خاطره و حالت چشمان او را بیاد می آورم بطور ناخودآگاه یاد یک خاطره تلخ دیگر می افتم که چندان بی ربط با این موضوع  نیست .


مرا بخاطر طولانی شدن این مطلب ببخشید اما چون این دو خاطره در ذهن من بهم گره خورده و با هم هستند بطور خیلی خلاصه آنرا هم نقل میکنم و مینویسم:


اواخر خدمت و هنگام ترخیص شدن و تسویه حساب در تهران و پادگان لشگر خودمان باقیمانده شدم .


با یکی از سربازهای گردان خودمان که در یک گروهان دیگر بود آشنا شدم و این آشنائی در مدت کوتاهی تبدیل به یک صمیمیت عمیق شد جوری که بعد از ظهرها مرخصی نمیگرفتیم و خانه نمی رفتیم و در همان پادگان میماندیم و با هم بودیم و درهمین صمیمیت و با هم بودن ها و حرف زدنها  وقتی پرسیدم در منطقه کجا بوده و چرا همدیگر را ندیدیم ؟!


با خنده ای گفت : من ممنوع المنطقه هستم ...


و برای من گفت که زندانی سیاسی بوده , در چهارده سالگی بعد از دستگیری برادر بزرگترش و داماد شان که عضو یکی از سازمانهای چپ بودند او را هم بجرم فروش نشریه میگیرند و با سه خواهرش به اوین میبرند بعد از اعدام برادر و یکی از خواهر ها و داماد شان قرار بود که او را هم اعدام بکنند که با تلاش و تهدید خواهرانش و کم سن و سال بودنش از اعدام نجات پیدا میکند و جرمش تقلیل پیدا میکند و پنج سال در زندان اوین  محبوس و زندانی بود .


او یک مصیبت و داستان زندگی او هم یک مصیبت واقعی بود.


مادرش یکماه پس از اعدام خواهر و برادرش مرد و پدرش پس از یک سال و نیم زمینگیر شدن به رحمت خدا رفت و خانواده آنها به معنای واقعی از هم پاشیده شد .


بعد از آزادی هم که به او گفته بودند باید به خدمت بروی و او هم  دفترچه گرفت و و در همین لشگر افتاد ولی بعلت سابقه سیاسی او را از رفتن به منطقه  منع کرده بودند 


زیاد دوست نداشت در مورد آنجا و و ایل آنجا حرف بزند و من  اصراری نداشتم ولی گاهی از تنهائی های انفرادی و غربتهای زندان و سختی تحمل یک نوجوان در میان دیوارها میگفت .


و وقتی پانزده یا شانزده سالگی خودم را در خانه و جامعه با پانزده شانزده سالگی او در زندان و انفرادی مقایسه میکردم  پی به عمق جنایتهای این رژیم به اصطلاح اسلامی میبردم .


او پایه خدمتی اش از من بالاتر بود  و باید ترخیص میشد ولی اذیتش میکردند و نگهش داشته بودند و ترخیصش نمیکردند .
در یکی از بعد از ظهر های اواخر بهار در حالیکه به سایه دیوار ساختمان یکی از دفاتر پناه برده بودیم  و هردو سرمان را به دیوار تکیه داده بودیم و روی زمین دراز کشیده بودیم از خنکی سیمان باد ملایمی که میوزید کیف میکردیم و لذت میبردیم .
من بدون هیچ منظور خاصی یکهو از او پرسیدم :


در مدت آن پنج سال با آنهمه سختی ها و درد ها و شکنجه ها و غم ها و غصه ها , کدام زمان و کدام لحظه برای تو سخت تر و دردناکتر و غیر قابل تحمل تر بود ؟


ا
ی کاش زبانم را مار میگزید و یا از بیخ میبرید و چنین سوال احمقانه ای را از او نمیکردم .

او قفل کرد و به روبرو خیره شد و همانطور خیره ماند و هیچی نمیگفت .


من هم شدیدا مشغول دعوا و مرا فه  و سرزنش کردن خودم از طرح این سوال بی موقع بودم ...


نیم ساعتی گذشت ناگهان  همانطور که به روبرو خیره مانده بود با صدای گرفته و بمی گفت :


یکروز .. چی بگم ؟ چه میدونم شب بود یا روز ؟


همان اوایل که مرا گرفته بودند و در انفرادی بودم و جای کتکها درد میکرد , ناگهان آن دریچه کوچک بالائی صدائی کرد و باز شد و من فقط یک لب و دهان و ریش میدیدم که گفت : من امشب داماد تون هستم ...


هر چند دقیقه و یاهر چند ساعت آن دریچه باز میشد و آن لب و دهن و آن ریش ظاهر میشد و فقط میگفت : من امشب دامادتون هستم... و آن زمان بدترین و سخت ترین و غیر قابل تحمل ترین لحظات زندگی پنج ساله من در اوین بود .


ساکت شد و همانطور به روبرو خیره ماند .


من همانطور در حالت نیم خیزی کرده بودم خشکم زده بود  و فقط توانستم نگاهی به چشمان او بکنم .


حالت عجیبی داشت و پس از چند سال من همان نگاه را با همان حالت در چشمان خلاصی زن دیدم و هنوز هم نفهمیدم آن حالت و چیزی که در نگاه هر دو آنها با یکدنیا تفاوت و اختلاف ظاهری , یکسان و مشابه بود چیست ؟!  

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۹۴

هر کاری میکنم این یکی نه پائین میرود و نه بالا می آید!

       هر کاری میکنم این یکی نه پائین میرود و نه بالا می آید!



۳۷ سال از طغیان جهل یا همان انفجار نور یا  انقلاب نه چندان شکوهمند سال ۱۳۵۷ میگذرد و در آستانه سی و هشتمین سالگرد آن میباشیم.

در طی این ۳۷ سال بسیاری از اسرار پشت پرده این شورش و بلوای بزرگ  فاش شد و بسیاری از روابط پنهانی عاملان آن با اجانب داخلی و خارجی آشکار گردید و دلیل بسیاری از مسائل پس از گذشت سالها به تدریج روشن گشت و پاسخ بسیاری از پرسش ها نیز داده شد .


اما پس از گذشت ۳۷ سال , علت و دلیل یکی از رفتارهای مردم شریف و فهیم ایران در آن زمان , هنوز برای من لاینحل باقی مانده و تبدیل به یک معضل بزرگ زندگی من گردیده , بطوری که بعضی شبها با دیدن کابوس آن خیس عرق از خواب میپرم و گاهی با یادآوری آن چنان اشتهایم کور میشود و افکارم به هم میریزد که یکی دو روز حال و احوال درستی ندارم .


در کل , من که بسیاری از مسائل ریز و درشت و باور نکردنی این طغیان جهل ( انقلاب ) را فرو بردم و از هضم رابعه هم گذراندم اما این مطلب ۳۷ سال هم چنان در گلوی من گیر کرده و هر کاری میکنم نه پائین میرود و نه بالا می آید !


شاید فکر کنید که این مشکل بزرگ و این معضل زندگی من یک مسئله بسیار کلیدی و مهمی همچون دلیل پشت کردن دوستان قدیمی بختیار به او و یا معمای هویدا و یا مبلغ دقیق کمک های نقدی کارتر به خمینی در نوفل لوشاتو و یا دلیل اعلام بیطرفی ارتش و یا تماس های بازرگان و بهشتی و یزدی و بنی صدر و اطمینان خاطر دادن خود خمینی به آمریکائی ها و یا آن هیچ بزرگ خمینی در پاسخ خبرنگار درون هواپیما و یا چیزهای دیگری مانند اینها و یا از این قبیل باشد.


ولی نه ...  باور کنید که اصلا چنین چیزی نبوده و یا موردی شبیه به اینها نیست !


این مطلب یکی از پیش و پا افتاده ترین مسائل حاشیه ای آن روزها و یکی از کم اهمیت ترین کارها در راه پیروزی انقلاب و به حکومت رسیدن آخوند ها و برپائی جمهوری اسلامی است .


بقدری بی ارزش و ناچیز است تا جاییکه هیچکدام از بانیان اصلی و فرعی و عوامل خرد و کلان و بازیگران کوچک و بزرگی که نقشی در برپائی آن شورش و یا انقلاب داشتند جرات نکردند و در طی مدت این ۳۷ سال هرگز یک کلام در مورد آن حرف نزده اند!!؟


حتی یکی از سران و یا اعضای تمام آن طیف های مختلفی که با تمام وجود برای سرنگونی شاه تلاش میکردند در مکانی یا در محفل و مجلسی به هیچ وجه به آن اشاره ای نکردند!؟

 و حتی برای خالی نبودن عریضه و خنده و شوخی یکی از همین آخوندهای دلقک هم در بالای منبرها  از آن یادآ وری نکردند و چیزی نگفتند !!
اما این معضل  , این مشکل , این کابوس همان قضیه دیدن عکس خمینی در ماه میباشد !

بله , درست ۳۷ سال پیش در همین فصل از سال و درهمین دی ماه سرد و درست در یک چنین شبهائی بود که مردم ایران از پیر و جوان , کوچک و بزرگ , زن و مرد , بی سواد و تحصیلکرده , فقیر و غنی , مسلمان و کافر , زشت و زیبا , بد و خوب , دکتر و بقال , دانش آموز و استاد دانشگاه  به بالای بامهای خانه های خودشان میرفتند و با انگشت عکس خمینی را در ماه به یکدیگر نشان میدادند و برای او سه  صلوات  ( دقت کنید دقیقا سه تا ) میفرستادند و بچه ها کوچک  برایش بای بای میکردند...


شاید برخی از شما بگوئید  ؛


عجب دل خوشی داری تو ...

بابا یه چیزی بوده و تموم شده و رفته پی کارش ...گیر نده !



 اما باید خدمت این دسته از دوستان بگویم : نه بخدا کدوم دل خوش؟


شاید برای شما مهم نباشد , ولی بخدا دلم از این خون است که چطور زنها و مردهای بالغ و بظاهرعاقل عکس خمینی را در ماه دیدند ؟؟!


شاید شما بخندید , اما من چطور باور کنم که پسر همسایه ما که الان یادم نیست دانشجوی چه رشته ای بود برای پدربزرگش که بر روی یک صندلی تاشو نشسته بود و بدورش پتو پیچیده بودند , دوربین شکاری آورد و و جلوی چشم پدربزرگش گرفت و و داشت حالت چهره خمینی را برای او شرح میداد... نه , انصافا بگوئید چطور باور کنم ؟


شاید شما قبول کردید که این هم یک نوع جوگیری و تلقین مسخره بوده , ولی خودتان بگوئید که من چگونه به خودم بقبولانم و یا دراین دنیای به این بزرگی چه کسی قبول میکند که آقا رضا و محسن آقا دو مرد چهل پنجاه ساله و صاحب چند فرزند بزرگ و کوچک نصفه شبی بر سر رنگ عبای خمینی در عکسش در کره ماه  با هم بگو مگو  و مجادله میکردند؟!


شاید برای شما تمام شده باشد , اما برای من انگار همین دیشب بود و هر سال جزئیات بیشتری از آن را بیاد می آورم !


شاید شما از آن گذشتید و رد شدید ولی من در سکوت آقایان توده ای و ملی مذهبی و چپ های مارکسیست و مراجع دیندار خداترس بدجوری گیر کردم !


آیا غم بدل شما چنگ نمیزند و بغض گلوی شما را نمیگیرد که بدانید و یا بخاطر بیاورید که میلیونها نفر از هموطنان شما که میخواستند سرنوشت خودشان و کشورشان را در دستهای خودشان  بگیرند , در شبهای سرد زمستان به بالای بام خانه رفتند و در کره ماه عکس خمینی را دیدند و برایش صلوات فرستادند ؟


آیا وحشت نمیکنید که فهمیده ها و با سواد ها و تحصیلکردگان یک مملکت و تمام کسانی که ادعا کردند میفهمند و میخواستند به استقلال و آزادی سیاسی و آزادی بیان برسند و ایران را برای توده های خلق ایرانی گلستان همیشه بهار بکنند...!


 یا خودشان هم عکس خمینی را دیدند و برای او صلوات فرستادند و یا سکوت کردند و لب فروبستند , و نه تنها هیچ نگفتند بلکه در روز ورود خود خمینی ونه عکسش نوشتند که ؛ امروز خورشید از غرب طلوع کرد و مردی می آید که خارها زیر پایش گل میشود ؟!!

آیا خوف بر دل شما نمینشیند و نگران نمیشوید که با این سکوت و خود را به کوچه علی چپ زدن سبب شود که فرزندان این بوم و بر هم مانند پدران و مادران شان همان بابا غوری و همان مرض چشم را بگیرند و آنها هم یک خمینی دیگر در ماه  ببینند و بخواهند که او را هم تجربه کنند !؟؟


آیا واقعا شما هیچ مشکلی ندارید و کابوس خوردن داغ ننگ ابدی این جهالت و خودفریبی بزرگ بر پیشانی و سرافکندگی آن , در خواب و بیداری گریبانتان را نمیگیرد؟


ای برداران ارزشی و حزباللهی و بسیجی آیا شما هم با انفجار نوری که با دروغ و مردمفریبی آغاز شد هیچ مشکلی ندارید؟!


 ای برادران پاسدار ارزشهای انقلاب آیا تابحال شده که از پدران و مادران خداشناس و متدین خودتان بپرسید که آنها در آن شبها و در کره ماه کدام عکس خمینی را در چه سایز و چه حالتی دیدند و برایش سه تا صلوات فرستادند ؟؟!
    


 

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۴

سی و هفت سال گذشت و اینا هنوز آدم نشدند !

                        سی و هفت سال گذشت و اینا هنوز آدم نشدند !

من نمیدونم این گفته خمینی دقیقا مال چه زمانی هست ؟


ولی از رنگ و روش و از سفت حرف زدنش میبایستی برای همون سالهای اول طغیان جهل باشه ...

و انگار خود خمینی خیلی خوب میدونست  که چقدر از آدم و آدمیت دور هستند و خودشون را خوب میشناخت که این دعا را حق خودش و دوروبری ها و طرفدارانش 

کرده....!!

خداوند انشالله همه ما را آدم کند!!

جمعیت احمق دوروبرش هم عین گوسپند میگن ؛الهی امین !!


ولی ۳۷ سال گذشت و ما هنوز هیچ آدم شدن و آدمیتی از اینها ندیدیم ...??!


شما اگه دیدین به ما هم بگین شاید کمی دلمون خوش بشه !!
  



                      

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۴

یک میلیارد مسلمان و فقط یک سلمان رشدی !

                     یک میلیارد مسلمان و فقط یک سلمان رشدی !


بسیار خجالت آور است که عباس صالحی، معاون فرهنگی وزیر ارشاد جمهوری اسلامی و یازده نشر و ناشران آن با انتشار نامه‌ای خطاب به یورگن بوس، رئیس نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت، نسبت به حضور سلمان رشدی، نویسنده کتاب "آیات شیطانی" اعتراض کنند و خواستار لغو سخنرانی این نویسنده بریتانیایی هندی‌تبار در مراسم افتتاحیه نمایشگاه فرانکفورت بشوند و بخاطر رد این درخواست آن نمایشگاه را تحریم و بایکوت کنند.

پنداری این افراد اهل قلم نیستند و معنی کتاب و کلمه و حرف را نمیفهمند و بوئی از آن نبرده اند !


اما آیا واقعا برای شما عجیب نیست که پس از گذشت بیست و پنج سال از نشر کتاب (( آیات شیطانی )) هنوز یک مسلمان فهمیده و باشعور و دست به قلم در میان یک میلیارد و چهارصد , پانصد میلیون نفر مسلمان پیدا نشده که بتواند در رد ادعاهای مطرح شده در کتاب و برای اقناع افکار جهانیان , با حرف و کلمه و کتاب پاسخی درخور و شایسته و عقلانی و منطقی و جهانی پسند به کتاب آیات شیطانی و سلمان رشدی بدهد و پوزه او را به خاک بمالد ...!!


 براستی این نکته مایه ننگ و سرافکندگی و شرمساری کلیه مسلمانان جهان است.


اوج ناتوانی و بلاهت را میتوان در عمل احمقانه آقای عباس صالحی و امضاء کنندگان آن نامه دید که به اصطلاح از اهل قلم و فرهنگ و کتاب میباشند و به جای آنکه با سلمان رشدی نویسنده با کلام و حرف و نوشته و کتاب رودررو شوند از یک آلمانی معتقد به آزادی افکار و آزادی بیان تقاضا میکنند که نگذارد سلمان رشدی حرف بزند ...!!!!


سلمان رشدی خوب یا بد , هر که باشد و هر فکری که در سرش دارد و هر هدفی که داشته باشد از یک نظر قابل تمجید و قابل احترام است و آن این است که این شخص یک تنه و با یک کتابی که نوشته , در مقابل یک میلیارد مسلمان ایستاده و هنوز پس از گذشت یک ربع قرن هم , حتی یکی از آنهمه مسلمان نتوانسته که به او یک پاسخ درست و درمان بدهد و حقانیت و درستی خودشان و نادرستی و ناروا گفتن رشدی را به جهانیان ثابت کنند !! 


هر چند که خیلی نامردی میباشد ولی  :


یک میلیارد و چندصد میلیون نفر فقط در مقابل یک نفر !؟!


تازه پیروز آن میدان هم آن یک نفر باشد ؟


واقعا مایه ننگ و خجالت است .//


چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۴

تصحیح خبر سنگ یادبود بسیجی ها برای سردر سفارت آمریکا

 تصحیح خبر سنگ یادبود بسیجی ها برای سردر سفارت آمریکا

        


بدینوسیله با دیدن و انتشار عکس این سنگ یادبود که مفاد و محتوای آن بیشتر به کار تربیت اراذل و اوباش می آید و به درد یاد دادن کلمات پست و سخیف و رکیک به لاتهای چاله میدان میخورد  , از تمام دوستان و خوانندگان و مخاطبان گرامی پوزش میطلبم و معذرت میخواهم...ببخشید .//

البته باز هم پس از معذرت خواستن توجه خودتان را هم یکبار دیگر به نوشته و فراخوان کذائی بسیجیان بی سواد ابله جلب میکنم تا کمی از بار سنگین ندامت و پشیمانی از اشتباه و خطای خودم (( تصور حک کردن صد لقب خمینی بر روی سنگ )) را کم کنم !!




حالا بنظر شما انتخاب صد کلمه و فحش و بی تربیتی و بی چاک و دهنی بنیانگزار جمهوری اسلامی امام راحل و اینا ...و حک کردن آن بر روی سنگ و گذاشتنش بر سر در سفارت یک کشور , کار آدم های عاقل و فهمیده و متمدن میباشد ؟!!




 

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۴

ای خدا , خیلی از بابت نعمت بزرگ ولایت شکر گزاریم

         ای خدا , خیلی از بابت نعمت بزرگ ولایت شکر گزاریم




از آنجاییکه  عبدالله حاج صادقی، جانشین نماینده ولی فقیه در سپاه گفته که

«باید مردم ایران اسلامی همواره شکرگزار نعمت بزرگ ولایت باشند.»

بدینوسیله بنده هم مراتب شکر گزاری و تشکر رسانی و شکر افشانی و متشکرم نمائی و شکر گوئی را به درگاه خداوند و بیت ولایت  ابراز میدارم .


ای خدا جان , از شما بسیار ممنون و متشکر و شکرگزارم که نعمت بسیار بزرگی بنام ولایت را برای ما ساختی و تهیه کردی تا بتوانیم پس از انفجار نور و یک انقلاب شش ماهه شخصیتی همه کاره بنام شاه را که تاج الماس بر سر میگذاشت و ردای زربفت بر شانه می انداخت و به چند زبان حرف میزد اوامر ملوکانه میداد و مدعی سایه خدا بود را سرنگون و شخصیتی بنام آخوند که دستاری بنام عمامه بر سر میبست و عبائی بر دوش می انداخت و فارسی را هم درست نمیتوانست حرف بزند و حکم حکومتی میداد و اصلا اسمش هم روح خدا بود و از همه مهمتر عکسش هم در ماه افتاده بود را جایگزین آن کنیم!


و از برای این نعمت بزرگ و گنده و درشت که لطف کردی شبانه روز از تو متشکر و شاکر و شکر گزار هستیم و باشیم ...


تا همچنین بتوانیم زیر شعار (( همه برای یکی و یکی برای همه )) غم از دست دادن شاه و نفر پرستی را از دل بزدائیم و با رنگ و لعاب دینی همچنان به دستبوسی  و مجیز گوئی و پاچه خواری مشغول باشیم تا جاییکه که نشیمنگاه ایشان را متبرک و تبدیل به قدمگاه و بقعه متبرکه بنمائیم...!




[[ بگو ای کسانیکه انقلاب از خودتان در کرده اید همانا بدانید پاک و منزه و باهوش و دانا هست خدائی که فهمید مردم مملکتی بعد از ۲۵۰۰ سال پادشاهی و حکومت فردی نیاز حتمی و مبرمی به نعمت بزرگ ولایت مطلقه فقیه دارند که بودنش از چوپان بر گله گوسپندان واجب تر است , پس همانا این خدا خیلی عالم و بصیر و کاردرست میباشد. ]]


پس ای مردم ایران اسلامی و ای ملت انقلابی نفر پرور و ای امت همیشه در استبداد , بروید یک لقمه نان بخورید و صدهزار مرتبه شکر خدا کنید که نعمت بزرگی مثل ولایت دارید , پس معطل نمانید و تیز و بز بروید و حالشو ببرید ... 




اما , و اما ؛ 


 ای مقام عظمای رهبری ای نعمت بزرگ ولایت , من از شما هم متشکرم و همواره شکر گزارم که ؛


خیلی سالم و عالم و مدیر و مدبر و فرزانه و فتانه و بصیر و نصیر و مکار و غدار و شهد و شور و شوق و اشتیاق و شمع محفل شبانه شب شعر آورین , آورین بیت ولایت هستی...


من متشکرم و همیشه بابت دادن بصیرت به این امت بی بصیرت شکر گزار هستم ...
من بابت این همه دشمن سازی و دشمن شناسی و دشمن گوئی و دشمن تراشی و دشمن نمائی شما از جنابعالی متشکر و به درگاه خدا شکرگزارم ...


من بابت آن معامله که جسم ناقص و ته مانده آبروی خودتان را دادید و و به جایش آن نتیجه انتخابات را گرفتید و حتی شیشه نوشابه های کهریزک  را هم به بدعت گزاران و سران فتنه نسبت دادید متشکر و شکر گزارم...


من بخاطر این همه حمایت و توجه و بزرگتری و پدری کردن شما برای طفل معصوم سعید مرتضوی , که هر کاری بکند و خطائی از او سر بزند و رشوه بدهد و اختلاس کند و پول  بالا بکشد و خبرنگار بیگناه بکشد هم با اشاره ابروی پرپشت شما دادگاه های او غیر علنی و پرونده او ماستمالی میگردد و گناه و جرم او به خدمت تبدیل میشود متشکر و شکر گزارم ...


من برای پایین کشیدن فیتیله اختلاس ها و جلوگیری از کش ش ش ش ش ش ش  دادن قضیه آن و ماله کشیدنش از شما متشکر و کمی به خدا شکر گزارم ...


من بخاطر لطف شما در مورد مذاکرات و نشست هائی که شما پیش پیش فرمودید هیچی نمیشود و این کارها به جائی نمیرسد...!؟؟

 ولی یواشکی با جواد و حسن به آن جائی که میدانید و میخواستید رساندید واقعا متشکرم و شکر خدا را کیلو کیلو میگزارم...


و در آخر ای نعمت بزرگ  ولایت , ای مقام شامخ کفایت , ای چراغ و نور هدایت , ای قائم بر ذات دلالت , من یک متشکرم مخصوص برای شما و یک شکرگزاری دونونه خیلی خاص به خداوند از بابت آن (( نظری )) که به (( نظر )) محمود احمدی نژاد نزدیک و از (( نظر)) اکبر آن یار قدیمی دور و به (( نظر )) من هیچکس هم نفهمید آن (( نظر )) چه (( نظری )) بود ...؟! را که سبب شد تاکنون هیچکس جرات نکند پیگیر هاپولی شدن آن ۸۰۰ میلیارد دلار پول نفت بشود گردید !


و چنان آن (( نظر )) گندی بر کشور زده  که حتی حسن هم از عهده پاک کردنش برنیامده بکنم و دست مریزاد بگویم .خدایا شکرت ...!   

             
بصیرت شما نورانی , فرزانگی شما متعالی و دشمنان فرضی شما زیاد و سایه سنگین ولایت شما بر سر سگان و کفتران  و کفتاران ولایت مستدام باد



          

 

یکشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۳

چرا من اینقدر از این نظام بدم می آید و با آن مخالفت میکنم ؟

   چرا من اینقدر ازاین نظام بدم می آید وبا آن مخالفت میکنم ؟




یکی از برادران ارزشی و حزب الهی گوگل پلاس در کامنتی از من پرسیده که :

چرا اینقدر از این نظام بدت می آید و با آن مخالفت میکنی؟

[[ من قبل از پاسخ دادن به پرسش ایشان اول باید به این برادر متفاوت از صمیم قلب تبریک بگویم , زیرا ایشان اولین برادر ارزشی و حزب الهی هستند که قبل از آنکه مرا مزدور استکبار جهانی بدانند و بنامند و با توهین و تهمت و تحقیر و تهدید بنده را بنوازند و مورد لطف قرار بدهند در کمال عدل و انصاف و با درایت و فهم و شعور یک انسان عادی و معمولی اول از من دلیل مخالفت و انزجار مرا پرسیدند و جویا شدند و  من این حرکت انسانی و این واقعه خجسته و فرخنده را نقطه عطفی در تاریخ دنیای مجازی ایرانیان میدانم و این پرسش را به فال نیک گرفته و آنرا نشانه هائی از رویکرد و گرایش این برادران ارزشی و حزب الهی به خرد و تعقل میدانم و میبینم .]]

و اما  در پاسخ به پرسش این برادر باید خدمت ایشان و تمام برادران دیگر عرض کنم که ؛

من از این نظام بدم می آید بدلیل آنکه : 

 بنیانگزار این نظام به من دروغ گفت و بعد با خنده آنرا تعریف کرد ,

بنیانگزار این نظام بعد از ۱۵ سال دوری به آنهمه احساس مردم فقط با یک هیچ بزرگ جواب داد ,

بنیانگزار این نظام هزار وعده داد و به یکی از آنها عمل نکرد ,

بنیانگزار این نظام بجای برپائی حکومت عدل و دادن آزادی , چوبه دار برپا کرد ,

بنیانگزار این نظام با برچیدن دیکتاتوری سلطنتی بنام پادشاهی ,یک دیکتاتوری  مذهبی بنام ولایت فقیه برپا کرد ,

بنیانگزار این نظام هم همه قلم ها را شکست و دهان ها را با مشت و گلوله بست ,

بنیانگزار این نظام با احساسات مردم بازی کرد و به اطمینان آنها خیانت کرد ,

و بنیانگزار این نظام با افکار و تصمیمات خودش و یا اجرای دستورات محوله کشورمرا به بیراهه برد و در ناکجا آباد رها کرد ,

و همین بنیانگزار این نظام , روزگارمردم را به تاریک ترین و سیاهترین دوران خودش تبدیل کرد و از این کشور یک مملکت عقب مانده و مصیبت زده و ویران و منزوی در جهان ساخت.

من از این نظام بدم می آید به دلیل آنکه :

در شب پیروزی و برپائی جشن پیروزی بلافاصله بر بام مدرسه به تسویه و تصفیه حسابهای شخصی خودش پرداخت ,

و برای تحمیل و انتخاب کردنش , فقط دو گزینه آری - خیر را به من اعمال کرد و در مقابلم نهاد,

و بجای وعده های داده شده خدمت کردن , مشغول چپاول و غارت کردن شد ,

و بجای زندگی و ساختن و رساندن به مقام انسانیت , فقط  کشت و اعدام کرد و ویران ساخت .

من از این نظام بدم می آید :

بخاطر آنکه برای صادر کردن خودش مسبب یک جنگ هشت ساله ویرانگر شد ,

بخاطر آنکه برای گرفتن کربلا و رفتن به قدس بهترین دوستان مرا به کشتن داد .

بخاطر آنکه برای رفع فتنه درعالم , جوانی مرا تباه کرد و بر باد داد , 

بخاطر آنکه به بهانه آزادی قدس  تمام آزادی های ما را از ما گرفت ,

بخاطر آنکه به اسم شهادت صدها هزار جوان این مملکت را به کام مرگ فرستاد ,

بخاطر آنکه با ادامه جنگ فقط به شرکت های تسلیحاتی غرب منفعت رساند ,

بخاطر آنکه بعد از هشت سال با خوردن یک جام زهر آنرا با خفت تمام کرد ,

بخاطر آنکه بجای گرفتن غرامت برای دشمن نیروگاه و جاده و بیمارستان میسازد .

من از این نظام بدم می آید به دلیل آنکه :

نه تنها فقر را ریشه کن نکرد , بلکه مردم را بفروختن کلیه وادار کرد ,

نه تنها ریشه فحشا را خشک نکرد , بلکه سن فحشا را به ۱۳ سال رساند ,

نه تنها اعتیاد را از بین نبرد بلکه با آن کاسبی راه انداخت ,

نه تنها به جوانان اهمیت نداد بلکه رکورد دار فرار مغز ها شد ,

نه تنها به خودکفائی نرساند بلک مملکت را سطل آشغال چین و روسیه کرد ,

من از این نظام بدم می آید بخاطر آنکه ؛

زندان هایش حتی نسبت به حکومت قبلی بسیار پرترهست و جوانان بیشتری دربند هستند ,

من از این نظام بدم میاد بخاطر آنکه روزی چند نفر را اعدام میکند ,

من از این نظام بدم میاد بخاطر آنکه فقط حق با خودش هست ,

من از این نظام بدم میاد چون تمام خدمتگزاران آن دزد و رشوه بگیر و اختلاس گر هستند ,

من از این نظام بدم میاد بخاطر اینکه تحمل حتی یک حرف و فکر مخالف را ندارد ,

من از این نظام بدم میاد چون به همه دروغ میگوید ,

من از این نظام بدم میاد چون به هیچکدام از وعده هایش عمل نمیکند ,

من از این نظام بدم میاد چون بچه های غزه از بچه های کشور خودمان عزیزتر هستند ,

من از این نظام بدم میاد چون سرنوشت مردم فلسطین و لبنان برایش از سرنوشت من و دیگر ایرانیان مهمتر است ,

من از این نظام بدم میاد که بجای کمک کردن به مردم خودمان به مردم دیگر کشور ها کمک میکند ,

من از این نظام بدم میاد چون میتواند در ظرف ۲۴ ساعت مخالفش را در هر کجای دنیا خفه کند و بکشد ولی پس از سه ماه نمیتواند چند نفری که به صورت دختران و زنان هموطن من اسید پاشدند را دستگیر کند,

من از این نظام بدم میاد چون جوانانی را برای تجاوز به عنف به دار میکشد ولی به مدیران خودش که به مادر میهن تجاوز میکنند کاری ندارد ,

من از این نظام بدم میاد چون برای دزدین یک مرغ دست مجرم را قطع میکند ولی به دزدان میلیاردی حبس تعلیقی میدهد ,

من از این نظام بدم میاد چون پس از ۳۶ سال هنوز یک کار , فقط یک کار در راه منافع ملی و برای آرامش و آسایش مردم انجام نداده و به پایان نرسانده ...

من از این نظام بدم میاد چون ...

آیا با این همه دلایل من حق مخالف بودن و مخالفت کردن با این نظام را ندارم ؟ 

حالا من از این برادر و دیگر برادران ارزشی و حزب الهی میپرسم :

برادر من تو چرا اینقدر از این نظام خوشت می آید و از آن حمایت میکنی ؟ 

حالا تو بگو و دلیل بیاور که چرا از این نظام بدت نمی آید ؟

حالا تو بگو که از کدام کار آنها دفاع میکنی ؟

حالا تو بگو  چطور به چنین کسانی اطمینان میکنی؟!

و با چه عقلی از آنها توقع درست و پاک بودن داری؟؟!

و چرا فکر میکنی که اینها قادر به ساختن این مملکت میباشند؟؟؟!

(( و از همه مردم و تمام دوستان مخالف و منتقد جمهوری اسلامی نیز  میخواهم که آنها هم یکبار این پرسش را از خود بکنند و به آن پاسخ بدهند ))

「‫مخالفت‬‎」の画像検索結果