چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۵

یک خاطره از پاییز سال ۱۳۵۸ -۲

                                 یک خاطره از پاییز سال ۱۳۵۸ -۲
 

                                                                خلاصه که ملغمه ای بود.

البته چند ماه بعد از آن با " انقلاب فرهنگی " مشخص شد آن دیگی که آنزمان معلوم نبود در درون آن چه آش شله قلمکار و چه کله سگی بر روی آتشی که هیزمش همین جوانان شدند , مال چه کسی هست و به چه نیتی آنرا بار گذاشته اند و میجوشد؟!!


اما از حق نگذریم باید بدانید که همین دانشجویان عزیز چنان از کون کیف بودند و آنقدر به سیاست و جنگ با امپریالیسم جهانی و خوش تیپی چه گوارا و شرح مصائب جمیله بوپاشا در زندان الجزایر و روحانیت و جلوه خدائی شخصی مثل روح الله مصطفوی خمینی موسوی هندی زاده  و ریش و پشم و مارکسیسم و کمونیسم و اگزستنسیالیسم و سانتیمانتالیسم , و ایسم های مختلف و و فلسفه وجودی دیالکتیک و میلیشیا و پرولتاریا و بورژوازی و آزادی و برابری و گسستن زنجیرهای ستم و خلق های دربند و رفیق استالین و توده های زحمتکش کارگر و داس و چکش و معلم شهیدشان علی شریعتی و جلال آل احمد و صمد بهرنگی و مصطفی چمران و چریک های فلسطینی و چفیه یاسر عرفات و سادگی جمال عبدالناصر و جامعه بی طبقه کارگری و توحیدی و خط سرخ علوی و صدر اسلام و بلال حبشی و کوچه های کوفه و نقش روزه در اقتصاد جهانی و تاثیر خرما در افطاری  بر صندوق پول و نقش شتر در موجودی بانک جهانی پول و احیای امپراطوری اسلام و مرگ بر این و درود بر آن و میکشم میکشم و لاله های خون شهیدان و انتقام و نفرت از سرمایه داری و ....


                                  سرشان گرم بود که پاک درس و مشق از یادشان رفته بود !

و چنان هوا برشان داشته بود که نه تنها تمام مردم و ملت و زحمتکشان و توده های کارگری و خلق های در بند و مستضعفان و پابرهنه ها و کوخ نشینان ایران و جهان و کره زمین را , بلکه میخواستند تمام موجودات همه سیارات منظومه های شمسی کهکشان راه شیری را هم از بند ستمگران و ظالمان و امپریالیست و استکبار جهانی نجات دهند و آزاد کنند !


و ایجاد این وضعیت چنان این جوانان را از یکدیگر جدا و در دسته بندی ها و گروه ها و سازمان جای داده و دشمن یکدیگر ساخته بود و درست زمانیکه این جوانان با حماقت تمام مشغول تضعیف و خرد کردن اعصاب یکدیگر و کشتن وقت با گفتگوهای بی پایان و بی نتیجه  و کتک کاری و بزن بزن بودند , آخوندها مشغول تصرف مراکز نظامی و دفاتر مهم و وزارت خانه ها و غارت کاخ ها و اموال فراری ها و دستگیر شدگان و سرمایه داران بودند و با دادن پست و مقام های موقتی به هر چلمن و بی سر و پائی یارگیری و تحکیم قدرت میکردند .


(( دقیقا مثل حالا که همین آخوند ها با برجام و نشست های ۵+۱ و حق مسلم ماست و کیک زرد و نیروگاه هسته ای و داعش و سوریه و لبنان و ظریف و سردار سلیمانی و احمدی نژاد و کوروش و بابک و موشک و فیس بوک و فیلتر و توئیتر و لایک و داغ کردن و امتیازهای صدتا یه غاز و فالو و انجمن و لائیک و سکولار و سلطنت و اصلاح طلبی و براندازی و سبز و بنفش و کلاش و دلار و پراید و ...ما را خر میکنند و به جون هم انداختند و خودشان دارند میلیاردی میبرند و میخورند و غارت میکنند و مملکت را میچاپند... اینو گفتم که مبادا جوانان طلبکار امروزی فکر کنند که خودشون خیلی تیز و بز هستند و بیشتر از جوانان آنوقت میفهمند و خیلی بارشون هست و یه وقتی هوا برشون نداره ...آره .)) 


 و من و حسین دوستم داشتیم تو این جماعت وول میخوردیم و حال میکردیم و به رگهای متورم گردن و کله های طاس قرمز شده از خشم و دهن های کف کرده نگاه میکردیم و اگر جائی هنوز دونفر یا چند نفر آدم بودند و مثل آدم با هم حرف میزدند می ایستادیم و به حرفهای آنها گوش میدادیم.


نزدیک غروب شده بود و درست زمانی که من داشتم به گفتگوی دوتا مجاهد خلق با چندتا حزباللهی هم تیپ آوینی و طرفدار چمران گوش میدادم و حسین رفته بود چرخی بزند و یهو حسین را دیدم که با هیجان برای من دست تکان میداد و اشاره میکرد که زود بیا ...


هر چند مباحثه آنها جالب بود ولی قیافه و حرکت حسین جوری بود که با عجله رفتم به آن سمت و وقتی از لای دست و پا و با کنار زدن و هول دادن دیگران به وسط و مرکز جمعیت رسیدم و حسین هم با اشاره سر و کله و چشم و ابرو به من , دیدم یک دختر بسیار زیبا ی بیست دو سه ساله با یه پسر جوان بیست بیست و پنج ساله قد بلند که از یقه بازش و لحن حرف زدنش معلوم بود از همان دارودسته علاف هائی هست که براتون گفتم ...


دختره صورت گرد و پوست روشن و چشمهای درشت و مژه های برگشته و لبهای قلوه ای پر و بوسه خواه  و صورتی گرد و گونه هائی که بر اثر هیجان گفتگو کمی قرمز شده بود و گل انداخته و آدم دوست داشت آنها را مثل سیب یا هلو گاز بگیرد و گاز بزند و یه بچه غبغب که خیلی ها را از خود بیخود میکرد و موهای صاف و زیبائی که میریخت بر روی پیراهن دکمه داری که پستانهای خوش فرم و بزرگش به دکمه هاش فشار میاورد و در حین تکان دادن دستها میشد از لای درز و شکاف پیرهنش رنگ و گلهای کرستش را دید و با جمعیتی که با هر حرکت دست دختر سرهاشون برمیگشت و بالا پایین میرفت و تنظیم و به یک نقطه زوم میشد , حظ و لذت برد و خدا را بخاطر آفرینش چنین لعبت و چنین مخلوق نازنینی شکر کرد .


معلوم بود دختره از اون چپ های کمونیستی هست که فقط بخاطر مهربانی و رقت قلبش از دیدن بدبختی فقیران و زحمت کارگران و  تحت تاثیر شخصیت های فقیر و دوست داشتنی کتابهای صمد بهرنگی و علی اشرف درویشیان قرار گرفته و با پیوستن به چپ ها و دیگر مبارزان داس و چکش بدست رهائی بخش توده های زحمتکش , با حلقه کردن دستهایشان به یکدیگر و پا کوبیدن پا بر روی آسفالت خیابان و شعار اتحاد , مبارزه , پیروزی و با از بین بردن خرده بورژوازی های اشرافی و حذف طبقات اجتماعی و ایجاد برابری و برادری در یک جامعه بی طبقه کارگری بهشتی همچون شوروی در ایران بوجود بیاورند و بسازند ...!


اما پسره را هر کسی یه نگاه مینداخت میفهمید که از اون هفت خطهای آسمون جلمبر هست و کاملا پیدا بود که هیچی از حرفهای دختره نمیفهمه و هیچی هم بارش نیست و فقط بخاطر خوشگلی دختره بود که داشت حرف های او را گوش میداد و تحمل میکرد .


اما پسره خیلی ماهرانه وانمود میکرد که شدیدا تحت تاثیر منطق و گفته های دختره قرار گرفته و با یک هوشمندی شگرف و روانشناسی ذاتی که در وجود خودش داشت هر جا که احساس میکرد دختره خسته شده و یا میخواد گفتگو را تمام بکند با یک جمله کوتاه و یا یه سوال بیمعنی و تکراری دوباره دختره را وادار میکرد که حرف بزند و توضیح بیشتری بدهد ...


و دختره با آن که از تا ریک شدن تدریجی هوا و دیدن اونهمه مرد و پسر دور خودش وحشت کرده بود ولی با حماقتی وصف ناپذیر گول حرکا ت و گفتار پسره را میخورد و با شور و شوقی احمقانه ای دوباره به حرف زدن و قانع کردن پسره مشغول میشد!


 و من زمانی رسیدم که پسره به دختره می گفت : 


ببین آبجی من حرف فقر و اینا تو قبولم ....
ولی میدونی , کمون یعنی خدا ! و نیست هم که همون نیست میشه , پس کمونیست یعنی همون خدا نیست دیگه ...


و دختره بیچاره برای پسره که چشمهاش برق میزد و داشت با نگاهش تن و بدن دختره را میلیسید و هی فاق و جلوی شلوارش میگرفت و میکشد جلو و پاهاشو جابجا میکرد و راه به راه آب دهنش را قورت میداد , میگفت که اینطور نیست و ابلهانه داشت برای پسره توضیح میداد که کمون خدا نمیشه ...


کم کم جمعیت که نمیدونم بخاطر تاریک شدن هوا بود یا بلاهت دختره که بد جوری میرفت روی اعصاب آدم و یا از لج و حسادت به تیزبازی پسره , ول میکردند و میرفتند و کمی دور و بر مون خلوت  شده بود .


ولی برای من توی اون سن و سال و با یک تخیل قوی , دختره به یک فرشته و نماد زیبائی و خیر و روشنائی و دانش و پسره هم تبدیل به یک شیطان و نماد زشتی و شر و جهل و تاریکی شده بودند و اون صحنه درست مثل تابلوی صحنه برخورد خیر و شر در افقی خون گرفته و قرمز شده از غروب خورشید با چند پاره ابر سیاه و مسی رنگ که گاهی شیطان پشمالو با دوشاخ روی سرش در حالیکه قهقهه میزد با نیزه ای چنگال مانند از پشت آنها بطرف فرشته سفید پوش تندر و آتش و رعد و برق پرتاب میکرد و فرشته  به سختی آنها را از سرش رد میکرد و با زحمت از آنها میگریخت , در ذهنم تداعی شده بود و آنرا چنین میدیدم.


و  یک کنجکاوی بچه گانه و هم اینکه خیلی مایل بودم ببینم سرانجام این نبرد نابرابر و شیطانی به کجا میرسد و آن فرشته چطور از آن مهلکه جان بدر میبرد ,  من را همانطور آنجا میخکوب کرده بود.


حالا دیگه نور لامپ ها و نئون های کتابفروشی ها و مغازه های آنطرف خیابان بود که محوطه را روشن میکرد ولی بازار حرف و گفتگو و مباحثه و مجادله همچنان روشن و پر فروغ بود و ما هم همچنان ناظر این کشمکش ازلی ,ابدی مابین جهل و خرد و نور و ظلمت بودیم.


اما نمیدونم پسره که انگاری یا خفتشو گرفته بود یا عجله داشت و یا شاید هم شاش داشت که آنقدر بی تابی و پابه پا میکرد خیلی ناگهانی جلوی چشمهای ما و خود دختره که از تعجب گرد شده بود و همه همانجوری خشکمان زده بود  , یهوئی پرید دختره را سفت بغل کرد و در حالیکه خودشو به دختره میمالید , از لای دندون هاش میگفت :


جون ... بگو , تو بگو ...
هر چی تو میگی درسته ... فدات شم ... تو بگو ...
قربون تو و همه کمونیست ها برم من ...تو بگو , بگو ...
شروع به بوسیدن و ماچیدن و مالیدن دختره که همینطور هاج و واج مونده بود کرد.

بقدری این صحنه ناگهانی و غیر منتظره بود که شاید حدود یک دقیقه نه کسی از جاش تکانی خورد و نه صدائی از گلوی دختره بلند شد و در آمد!


و پسره هم در حالیکه با دستهایش از پشت لمبرهای  دختره را میمالید و میچلاند و جون جون میکرد و مشغول کار خودش بود.


 و ما هم زل زده بودیم به آنها که یکدفعه دختره با تمام وجودش و قدرتی داشت جیغی کشید که یکهو سکوتی سنگین بر تمام محوطه حاکم شد.

انگار که برای چند ثانیه زمان ایستاد و حتی ماشینهای خیابان هم متوقف شده ا ند.


و بعد قبل از اینکه دختر فرصت بکند و جیغ دوم را بکشد و یا آنکه کسی واکنشی از خودش نشان بدهد و حرکتی بکند , پسره در حالیکه با هر دو دستش صورت دختره را گرفته بود آخرین ماچ خودش را کرد و یهو مثل برق به سمت میدان شروع به دویدن کرد و در رفت.


دویدن ناگهانی و تروفرز پسره و قیافه دختره که دستهاشو روی سینه هاش گذاشته و با موهای ژولیده و دهانی باز فرار پسره را نگاه میکرد , چنان صحنه مسخره و جالبی بوجود آورده بود که همه بی اختیار زدند زیر خنده ...


 دختره در حالیکه ترسیده بود و داشت موها و سر و شکل خودشو مرتب میکرد با چشمهائی پر اشک و با بغض و صدائی گرفته گفت :


احمق ها , بیشعور ها , خاک تو سر همه تون بکنند , کثافت ها , شما ها لیاقت ندارید , شما ها را باید همون تو سرتون بزنند , بدبخت ها , وحشی ها ....و در حالیکه لبهاشو جمع کرده بود و قیافه بچه گانه ای گرفته بود راهشو گرفت و رفت .

و من و حسین هم در حالیکه میخندیدیم بطرف ایستگاه اتوبوس میدویدیم تا به اتوبوس دو طبقه سبز رنگ میدان فوزیه - میدان بیست و چهار اسفند  برسیم و به خانه برگردیم .


بسیاری از آن جوانان یا در اعدام های فله ای خلخالی و گروهی لاجوردی تیرباران شدند و یا در میدان جنگ جام زهر خمینی کشته شده باشند.


و شاید اگر آن دختر را در نیمه شب یکی از سالهای اول دهه شصت , در سلولی تاریک در زندان اوین به عقد برادر پاسداری در نیاورده و صبحگاه فردایش او را با چشمان بسته تیرباران نکرده باشند و هنگام غروب همانروز یک پیکان سفید یخچالی بدون پلاک جلوی خانه آنها نگه نداشته باشد و یکی از برادران ریشو با شلواری سیاه و پیراهنی سفید که بر روی شلوار افتاده در حالیکه جعبه شیرینی که یک ده تومانی مدرسی نو زیر بند جعبه گذاشته شده و دردست دارد و زنگ خانه آنها را میزند و پس از باز شدن در و دادن شیرینی کشتن دختر آنها به همراه آن ده تومانی که مهریه اش بوده را به مادر و پدر و برادران و خواهرانش نداده باشد و پول تیر را از آنها طلب نکرده و نخواسته باشد ,


آن دختر اینک باید مادر بزرگی باشد که با نوه اش در پارک بازی میکند ...

اما مطمئن هستم که آن پسر اگر بصورت اتفاقی در جنگ و یا در تصادفی نمرده باشد در حال حاضر یکی از مدیران موفق و زحمتکش نظام مقدس جمهوری اسلامی هست و همین حالا در گوشه و کناری مشغول اختلاس و رانت خواری و دزدی و زد و بست و یا صددرصد مشغول زدن یک بامبول جدید و یا یک پدرسوخته بازی دیگر است .
ارسال یک نظر